domenica 28 ottobre 2007

5- Sevilla
سایه روشن های معلق خیال - سویا
خوابم نمی برد. یعنی که نم بارش پشت این کرکره های خیس خورده ی چوبی، مشتی از خیال و شور ِ آخر شب ِ اندلس را توی خانه ی کوچک من می پاشد و نمی گذارد که بخوابم. پاورچین پاورچین می زنم بیرون؛ خنکای شرجی گرگ و میش سحر، لابلای بنفشه ها و زنبق های درشت ملافه های آویزان خانه ی روبرو می پیچد و خواب گلدان های شمعدانی و اطلسی توی هره ی پنجره های کهنه را بر هم می زند و پس کوچه های سویا مثل یک خواب پیچ در پیچ، مثل یک دهلیز ناپیدا از یک گذر می کشاندم به یک معبر دیگر، آن قدر که راه را در هزارتوی خانه های قدیمی و شیروانی های آجری گم می کنم. هر چند که باید پاره پوسیده ای از این سفال ها بود تا نگارگری سفال های شهر آفتاب را روی بام های اخرائی اش دید. بعضی لحظه ها را هم باید شنید. مثل همه ی صداهایی که نوشته نمی شوند. یعنی من نمی دانم که صدای نفس های آهسته ی شب زیر پانچوهای راه راه محلی چگونه نوشته می شود. کش آمدن ِ پنجره های پوسیده ی نیمه باز ِ مات مانده در مرز تاریکی و آفتاب چگونه نوشته می شود؟ صبح است، حالا همان تک چراغ روشن مانده از شب رنگ می بازد و شب در پس ِ کوچه گردی ِ نیمه کاره تمام می شود. خانه دوباره پیدا می شود، مثل تمام آن وقت هایی که در دلشوره ی خواب ساده ی کودکی گم می شد. شب سویا - این دهکده ی شرقی که انگار جائی زیر پوستم تنیده می شود - فرصت دیدن همه ی چیزهای اصیل اسپانیائی را به من می دهد: مردمان کولی، زندگی سنتی، اسب عربی، گاو بازی، شراب پورتو، رقص فلامنکو؛ در سویا نمی شود خوابید. سویا اسپانیای ِ کوچک ِ در اوج است...