sabato 28 aprile 2007

1- Paris
پاریس

گمان می کنم تنها هوای خنک داخل هواپیما که با لذت تمام در حال بلعیدنش هستم می تواند اضطراب دردسرهای رسیدن به شارل دوگل لعنتی را اندکی کاهش دهد. ماجرا خیلی واضح است؛ قطار بعد از حرکت از اِپینال و رسیدن به نانسی - بدون این که چنین قراری باشد - عوض می شود و اگر مسئول زبان نفهم کنترل که هیچ زبانی جز فرانسه نمی داند به دادم نرسد، دوباره سر از همان دهکده ی قبلی یا یک جهنم دیگر در می آورم. او قطار را در یک تقاطع کوچک متوقف می کند و مرا به مردی می سپارد که تا ایستگاه اتوبوسی که به نانسی می رود همراهی ام کند. در ایستگاه اتوبوس با خانواده ای فرانسه زبان همراه می شوم که شکر خدا انگلیسی می فهمند و از راننده می خواهند که مرا در ایستگاه قطار پیاده کند. راننده ی اتوبوس هم به جای این که مرا در اولین ایستگاه پیاده کند، به اتوبوس دیگری می سپارد که راننده ی هندی اش بعد از کلی ابراز احساسات برای آن چهار کلمه و نصفی بد لهجه ی هندی ام مستقیم مرا به ایستگاه قطار نانسی می رساند. اولین قطار به سمت پاریس چهارده دقیقه تاخیر دارد و من بالاخره حدود ده دقیقه به هفت به ایستگاه شرقی پاریس می رسم، حالا باید قطاری را پیدا کنم که مرا به فرودگاه برساند. ساعت هفته و چهل دقیقه ی شب است و من تقریبا امید رسیدن به پرواز را - در فرودگاهی که کم از یک شهر کوچک ندارد - از دست داده ام. خصوصا این که نام پرواز را روی هیچ تابلو یا تلویزیونی پیدا نمی کنم. سالن اف هم حدود چهل خروجی دارد که نمی شود با حدس و گمان پیدایش کنم. دست آخر به بازرسی بلیت که می رسم گیت پرواز بسته می شود. عین آئینه ی دق جلوی مسئول بازرسی می ایستم و با بد ذاتی تمام به ایتالیائی شرح می دهم که من چمدان ندارم و کاری کند که من به پرواز امشبم برسم. بعد از چند دقیقه که هاج و واج نگاهم می کند به جایی تلفن می زند و به انگلیسی می گوید که پرواز ده دقیقه تاخیر دارد و من می توانم همراه با پلیس ویژه سوار هواپیما شوم. حالا در فضای خنک داخل هواپیما نشسته ام و غروب بسیار طولانی پاریس بزرگ را می بینم. پاریس ابری واقعا غمگین است و من این را هنگامی که بین خیابان حد فاصل ایستگاه شرقی و شمالی می دویدم فهمیدم. هواپیما اوج می گیرد و ایفل را آن پائین تنها می گذارد. من به تمام اتفاقات این چند ساعت فکر می کنم که چقدر زود خاطره می شوند...

domenica 22 aprile 2007

La Domenica1
دو روزی می شود که از سرزمین گربه ای پدری به سرزمین چکمه ای مادری برگشته ام. هنوز توقع دارم صبح ها با آژیر دزدگیر ماشین همسایه و صدای بلند گوی وانت هندوانه و زنگ خانه که حاجیه خانم ِ محترم ِ ساکن طبقه ی دوم بی انقطاع و اشتباه فشار می دهد و صدای جیغ های کسری پسر هایپر اکتیو طبقه ی بالا که مادر روشنفکرش معتقد است تحذیر و تادیب کودکش را دچار عقده های اودیپی و اختلالات فرویدی می کند، بیدار شوم. دائم به حرف های هم کلاسی سابقم فکر می کنم. فرشته بیست و یکی دو سالی از من بزرگ تر و تقریبا هم سن و سال و هم تیپ و قیافه ی ماری آنجلا مادرم است. از هفده هجده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده و حالا یک شهروند ویژه ی جهان اول با گذر نامه ی آمریکائی ست. سرخوشی زیاد دچار نوستالژی تجریش و لواسان و فرمانیه و نیاورانش می کند و حالا پس از گذشت تنها چهار ماه به نتیجه قطعی می رسد که نمی تواند. در مدرسه ی دلا واله با هم درس می خواندیم. می گفت ایتالیائی را برای روزهای سالخورده گی اش در فلورانس در حالی که روی یک راکینگ چیر نشسته است و شال گردن و کلاه می بافد لازم دارد. من می خندیدم و فکر می کردم یک شهروند برگزیده ی جهان اول چطور می تواند در کشوری زور تپان شده در اروپای متحد زندگی کند که رذالت ها و کثافت هایش نمی گذارد کسی دچار نوستالژی خانه ی پدری شود. روز آخری که دیدمش گفت بچه های دو ملیتی بچه های دلتنگ و سرگردانی هستند. نه به این جا تعلق دارند نه به آن جا. حرفش را تمام نکرد. چند روز است که مدام به حرف های ناتمام فرشته فکر می کنم شاید هنوز دلم برای آن جا تنگ نشده است...