lunedì 28 maggio 2007

La Domenica2
تمام یکشنبه را کتاب می خوانم و سیگار می کشم و یادداشت می کنم و پرسه می زنم در خنکای بهاری که سینه ام بوی وحشی گلبرگ های جاری شده در هوا را می بلعد و خاطرم را به خلسه می برد. دقیقه ها مضطرب و بی قرارند و من این جا در وطن غریب خویش - نه در بمبئی کنار جادوی نامرئی معابد بودائی، نه روی سنگ فرش های خواب زده ی پاریس رویائی، نه در پیچ و خم کوچه های مادرید اُخرایی - خاکستر سیگارم را بی هیچ عشقی تقدیم می کنم به روشنای سایه هایی که بی اعتنا از برابرم می گذرند...

sabato 26 maggio 2007

Titolo Libero
از عاشقانه ها

خیال کردم این شب های بارانی که دیگر حتی بازیگوش ستاره ای پشت پنجره ی اتاقم به خواب نمی رود تا که دیگر بار دیدنت را آرزو کنم، که می شود فرو افتاده برگی زرد بر حاشیه ی تن پوش خیس خیابان بهترین بهانه باشد برای از یاد بردن این دلتنگی سخت، که می شود نیمه گشوده پنجره ی کوچکی در این هوای گرفته پر کند فاصله ی هرگز نبودن های شبانه ات را تا تنهائی این من از یاد رفته، بر تبدار گونه ی فرشته ای از جنس حضور روشن نابسودنی ات بوسه ی عاشقانه ای نشانده ای که اضطرابی تلخ این چنین در تن می پيچد و تاب می خورد شاید که نفس را به بند کشد. این شب ها نزدیک ترین به منی و اين مرا بيش از همه چیز درگير بودنت می کند، این شب ها بیش از همیشه در هوای توام و تو انگار هیچ حواست نیست.

giovedì 24 maggio 2007

La Coppa Dei Campioni
کالچو - due

مثل بچه ی آدم نشسته ام و مشغول خواندن کتاب تاریخ مشاهیر کورتاثار هستم که بازی شروع می شود. نیلوفر هم که به لطف حضور یک تیم انگلیسی در مسابقه ی امشب، هنوز ساعت دوازده شب نشده یک غیاث آبادی متعصب در جلدش فرو رفته، با کلاه راه راه قرمز و سیاهی که شکل پیراهن تیم آ چی میلان است، بلند بلند داستان فینال تیم های انگلیس و کازرون را تعریف می کند و نمی گذارد من این جا بگویم که قسمتی از این کتاب که قصه های قاطی پاتی ترجمه می شود، جهان انتزاعی بی منطق و کودکانه ای را روایت می کند که ساکنین آن به سه دسته ی اصلی خل و چل ها، بچه مثبت ها و دوستان عزیز یا همان دوست جون ها تقسیم می شوند و کورتاثار با درگیر کردن ذهن خواننده با هر یک از این موجودات فانتزی، زوایای پنهانی روح بازیگوش انسان های جدی را به تصویر می کشد. قصه ی بامزه ای از این مجموعه - همین لحظه، در نتیجه ی شوتی که یک بازیکن چشم چپ انگلیسی به دروازه ی میلان می زند و شکر خدا دیدا مهارش می کند، یک بالش درست وسط یادداشت های من فرود می آید و فنجان چای را روی کاغذهایم بر می گرداند - که تاریخ طبیعی نام دارد داستان برخورد یک کرکس و یک خل و چل را بازگو می کند؛ "کرکسی مثل رعد و برق بر سر یک خل و چل که از "تینو گاستا" می گذشت فرود آمد، بعد او را کنج یک دیوار گرانیتی گیر انداخت و با پرروئی تمام گفت: جرئت داری به من بگو خوش تیپ نیستم! خل و چل گفت: شما زیبا ترین پرنده ای هستین که من تا به حال در عمرم دیدم. کرکس گفت: بازم بگو. خل و چل گفت: شما از پرنده های تو بهشت هم خوشگل ترین! کرکس گفت: جرئت داری بگو اون بالا بالاها پرواز نمی کنم. خل و چل گفت: اتفاقا شما در ارتفاع سرگیجه آوری می پرین و کاملا ما فوق صوت پرواز می کنین. کرکس گفت: جرئت داری بگو بوی بد می دم. خل و چل گفت: بوی شما از یه لیتر ادکلن "ژان ماری فارینای اصل" هم بهتره. و کرکس گفت... اَه! گیر عجب گهی افتادم! یه جای کوچولو هم باقی نمی ذاره که اقلا بشه یه نوک بهش زد. دور از چشم از این غیاث آبادی های ناموس پرست - این جا یک بازیکن خطایی روی کاکا انجام می دهد که داور اصلی نادیده می گیرد. من دقیقا در نقش یک تماشاگرنمای لمپن از رده ی اراذل داد می زنم که یک کره خر بهتر از این داور آلمانی قضاوت می کند و بالش را سمت تلویزیون پرت می کنم تا روی مش قاسم را کم کرده باشم - یک قصه ی دیگر به نام اصلاح نژاد در این مجموعه هست که می گوید خل و چل ها نمی خواهند بچه دار شوند چون یک بچه خل و چل در وجود پدرش تمام بدبختی هایی را می بیند که یک روز به سر خودش خواهد آمد. به همین دلیل خل و چل ها از بچه مثبت ها می خواهند که زن هایشان را بچه دار کنند. بچه مثبت ها هم همیشه برای انجام این کار حاضرند چون فکر می کنند از این طریق بر خل و چل ها برتری پیدا می کنند اما اشتباه احمقانه ای می کنند چون خل و چل ها بچه هایشان را به روش خودشان تربیت می کنند و تنها طی چند هفته این بچه ها تمام شباهت شان را به بچه مثبت ها از دست می دهند. تازه می خواهم که دو قصه ی دیگر از این مجموعه را هم تعریف کنم که شوت آلونسو با فاصله ی کمی از کنار دروازه ی میلان بیرون می رود و تقریبا قبض روحم می کند. فقط این را اضافه می کنم که پشت جلد کتاب، جمله ای از پابلو نرودا نقل شده که می گوید "بدا به حال کسی که کورتاثار نخوانده باشد. نخواندن کورتاثار مثل بیماری نامرئی لاعلاجی ست که عوارضش بعد ها معلوم می شود. انگار که به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی. کم کم افسرده و افسرده تر می شوی و شاید به تدریج موهایت بریزد". همین خط را که می نویسم نستا با تکل جانانه ای نمی گذارد که توپ به دروازه برسد. بازی، بازی جذابی نیست اما ظاهرا نمی شود وسطش کتاب خواند یا چیز نوشت. خرت و پرت ها را جمع می کنم و چای می آورم. نیلوفر کلاه مشکی و قرمز زنگوله دار میلانی مرا هم روی سرم می گذارد و من نگران به سرانجام چهل و پنج دقیقه ی دیگر فکر می کنم...

martedì 22 maggio 2007

La Tentazione
گوشی آی پاد را تا آن جا که جا دارد توی گوشم فشار می دهم و صدایش را بلند می کنم تا از شر جر و بحث های کش دار نیلوفر و این دوست نیمه روس نیمه آلمانی اش استلا - که روابط مار و پونه ای اش با من زبانزد همه ی بچه هاست - کمی در امان باشم. خبر مرگمان آمده بودیم پیاده روی تا لااقل چند ساعتی از حال و هوای درگیری این روزهای تهران به دور باشیم که نمی دانم سر و کله ی این دخترک عقب مانده ی نچسب که هنوز در دوره ی هاپسبورگ ها و رومانف ها سیر می کند، از کدام جهنم دره ای پیدا می شود و همراهی مان می کند. استلا از من خوشش نمی آید - دلیلش هم این است که یک روز وقتی که زیادی سردماغ بود و داشت در باب از ميان برداشتن مرزهای تصنعی در اروپا برای ما هفت هشت دلاور میزگرد رجز می خواند، به یادش آوردم که دقیقا این اسلاوها بودند که با ايتاليايی ها جنگيدند و تسليحات لازم برای در هم شکستن قدرت ایتالیا را در اختيار مرتجعين اتريش گذاشتند - اما آن قدر شهامت دارد که این بی علاقه گی را ابراز کند و این خوب است. من جلوتر راه می روم و پاستیل هلو می خورم و به ویترین ها نگاه می کنم و برای این که هواخوری بعدی ام مثل امروز کوفت نشود نقشه می کشم. موضوع مورد بحث شان را نمی شنوم اما نیلوفر را خوب می شناسم. یک جانور به تمام معناست که نمونه اش را سراغ ندارم. همیشه از چیزهایی دفاع می کند که کوچک ترین اعتقادی بهشان ندارد و این زمانی مشخص می شود که حریف در گفت و گویی بسیار پیچیده به خاک می نشیند. می داند چه موضوعاتی بین دانشجويان خارجی طرف دار دارد و دقیقا همان ها را به طرز ماهرانه ای پیش می کشد.- مدت هاست که من این مسئله را فهمیده ام اما این دخترک عقب افتاده ی الاغ نمی خواهد بفهمد -. دو ساعتی می شود که راه می رویم. از یکی از این آت و آشغال فروشی های کنار خیابان دو سنگ شفاف بنفش روشن می خرم که شکل تخم مرغ اند. رویشان با قلم مو یک دسته بنفشه ی ظریف رنگی نقاشی شده است و روی پایه های کوچکی که روشن می شود و هر چند ثانیه رنگ نورش تغییر می کند، قرار می گیرند. در خانه وقتی که پایه ها را روشن می کنم و سنگ ها را رویشان می گذارم و تا خنک شدن فنجان چای منتظر می مانم وسوسه ی خریدن یک دوچرخه ی آبی رهایم نمی کند.

domenica 20 maggio 2007

La Memoria2
نزدیک امتحانات نهائی ست. شانزده سال و چهار ماهه هستم و نونای روسی دائما در ستایش از افتخارات نوه ی دیگرش یاسمینا که تازه گی ها دانشکده ی داروسازی فرانکفورت را فتح کرده، در آشپزخانه و حمام و توالت و هر جای دیگری که دستش برسد برایم میتینگ های مهوع برگزار می کند - بماند که من تا چه حد از این سوگلی دست و پا چلفتی خانواده بدم می آید -. یاسمینا برای من شبیه مستخدمه ی منزوی و توسری خوری ست که علاوه بر خصلت تازه به دوران رسیده گی اش، پز خصایصی را می دهد که ندارد. ضمن این که تئوری های نونا روسکا هم از سطح وراجی بالاتر نمی رود و خیالم راحت است که به دلیل نفرت تاریخی اش از پروس ها هرگز پا به سرزمین ژرمن ها نخواهم گذاشت. یک سال بعد در هایدلبرگ هستم. یعنی قرار بود برای نواده ی اصیل میخائیل باکونین دروازه ی پیروزی دانشگاه پزشکی کلن یا مونیخ را به نام بزنم، اما این جا فلسفه می خوانم - این هم بماند که وقتی ماجرا لو می رود چه مقدار مقبره ی آبا و اجدادم زیر و رو می شود -. با فرهنگ و جامعه ام به شدت در تضادم و عقیده ام درباره ی ژرمن ها درست همانند عقیده ی ولتر درباره ی خداست، یعنی اگر وجود نداشت می بایست به وجود می آمد و برای زنده نگه داشتن وحدت اروپا هیچ چیز موثرتر از نفرت از ژرمن ها نیست. یک روز که از دانشکده به خانه بر می گردم، به علامت صلیب شکسته ی لباس سبز یک نئو نازی که موهایش را دوسانتی زده پوزخند می زنم. آن قدر دنبالم می دود تا به یک باجه ی تلفن می رسم، در را از داخل قفل می کنم و می نشینم. پسرک احساساتی نئو نازی به طرز وحشتناکی به در و دیوار و شیشه و پنجره لگد می زند و فحش می دهد. بعد شلوارش را پائین می کشد و به کیوسک تلفن می شاشد. هیچ کس کاری نمی کند، حتی پلیسی که مثل مترسک سر جالیز میخکوب شده است. مثل سگ ترسیده ام اما از این که این قدر عصبانی اش کرده ام، خوش خوشانم می شود و ته دلم کیف می کنم. چند هفته ی بعد به خانه بر می گردم تا برای همیشه در جبهه ی دشمنان ژرمن ها قرار بگیرم. حالا این جا هستم. دکترای تاریخ هنر می گیرم. دو آسمان و یکی دو پنجره آن طرف تر سوگلی بی دست و پای نواده ی اصیل میخائیل باکونین با رویای نیمه کاره اش کهنه ی بچه های آلمانی اش را عوض می کند.

venerdì 18 maggio 2007

2- Bombay
بمبئی

در ماروتی سفیدی نشسته ام و به سمت جنوب می روم. نریمان پوینت و جماعت توریست و هله هوله فروشان و کسانی که سگشان را برای هواخوری آورده اند. پیاده می شوم، روبرویم در انتهای راه سیمانی باریکی که تا وسط موج ها کشیده شده جزیره ای است که آرامگاه حاج علی صوفی در آن قرار دارد و زائرانی میان خیابان ساحلی و آرامگاه در رفت و آمدند. عسکر علی راننده ی مسلمانم به آن طرف اشاره می کند و می گوید که تا چند ساعت دیگر مد دریا تمامی این راه را می پوشاند و برای من که نگران نگاهش می کنم توضیح می دهد که همه این را می دانند. بعدها دانستم که زمانی آن جا هفت جزیره بود. وورلی، مهیم، سالسته، ماتونگا، کولابا، مازاگاون و بمبئی که انگلیسی ها همه شان را به هم وصل کرده بودند. و بعد نگاهم روی زنان کولی ماهی فروش که دست هایشان بوی دریا و صدف و خرچنگ می دهد خیره می ماند که دامن ساری های سرخ و ارغوانیشان را با حالت بی پروائی از لای پاهایشان می گذرانند و به کمرشان گره می زنند. خرامان خرامان و سبد بر سر، به سمت ایستگاه کولابا می روند و در چشم های گرد و سیاه شان بارقه ی شکست و رنج های گذشته می درخشد. در سال چهل و هفت سلطه ی انگلیسی ها بر تورهای ماهی گیری و معبد و نارگیل و بمبئی پایان یافته بود. هیچ سلطه ای پایدار نیست...

mercoledì 16 maggio 2007

Il Calcio
کالچو - uno

سر شب پائولا با راکون اش دیه گو آمده تا قرار آخر شب مان را در یکی از این کافه های وسط پله ی کوچه - که من اسم شان را گذاشته ام کافه معلق - فیکس کند که به خاطر درد زانوی چپم بهانه می آورم. بساط گپ و گفتگو همین جا توی خانه بر پا می شود و من سر صحبت را با قیمت های باور نکردنی فینال میلان و لیورپول باز می کنم. برای خودمان چای و قهوه می ریزم و برای دیه گو توت فرنگی و بادام زمینی می آورم و یادم می رود که راکون ها هم مثل عمه نزهت ام روزی هشت هزار بار زار و زندگی و آت و آشغال های شان را آب می کشند. فکر می کنم لابد دیه گو در جای خلوتی مثل بالکن راحت تر هله هوله می خورد بنابراین رفت و آمد های مکرر و خنده دارش برای بردن خرت و پرت ها از سر میز تا بالکن را نادیده می گیرم، آن قدر گرم صحبت ایم که حتی صدای چلپ و چلوپ آب هم توجهم را جلب نمی کند. پائولا نسبت به میلان تعصبی ندارد. او یک ناپولیائی اصیل است و طرف دار سر سخت سوسیتا اسپورتیوا کالچو ناپولی، چشم و چراغ و پرچم دار جنوب فقیر و چپ گرای ایتالیا که هنوز که هنوز است در سن پائولو هواداران عاشق ِ عملیات پارتیزانی و مخالف با هر گونه قانون ِ این تیم به خاطر دیه گوی بزرگ - که در سال هشتاد و چهار به این تیم پیوست - و در تائید مانیفست این باشگاه، تصویر چه گوارا را روی بازوی خود خال کوبی می کنند. ناپولی در فوتبال همیشه به جنگ شمالی های راست گرای میلانی، لاتزیو ای و یووه ای می رود. جنگی که به نوعی بیان گر نبرد بین فقر و سرمایه داری، مبارزه ی جنوب و شمال و در سطح بالاتر جدال بین آنارشیست ها و سوسیالیست هاست. آخر شب در حالی که فنجان ها و بشقاب های روی میز را جمع می کنم، به این فکر می کنم که بد نیست در اولین فرصت برای عمه نزهت ام نامه ای بنویسم. بعد از توی آب پاش در بازی که با آن گلدان ها را آب می دهم، ته سبز توت فرنگی، پاک کن گاز زده ای که بوی زردآلو می دهد، دو تکه شمع که شکل گلابی اند، چند سکه ی دو سنتی، عروسک ته دسته کلید و سی دی دو زبانه ی آکسفوردم را بیرون می آورم...

lunedì 14 maggio 2007

La Memoria
روزی یک پاکت سیگار می کشم، فنجان های نیم خورده ی چای روی میز ردیف می کنم، جانی موراندی گوش می دهم و به جای نوشتن دو خط حرف حساب که معقول بودنم را به اثبات برساند، یادداشت های بی سر و ته سفرهایم را تنظیم می کنم و روزی هشتاد بار جد و آباد فلان فلان شده ی مادر بزرگ روس ام را - که بعد از مرگ ماری آنجلا و پدرم، بی خیالی و راحت طلبی رومی ها را از من گرفت و با سیاست های مرتجعانه و آنارشیست گونه ی باکونینی اش وادارم کرد تا به جای نفرت از بورژوازی تا ابد از ژرمن ها متنفر باشم - از گور بیرون می کشم و دوباره چال شان می کنم. دائم به این فکر می کنم که فردا داستان هایی که خودم شاهدشان بوده ام و کم کم از دهلیزهای پیچاپیچ ذهنم بیرون کشیده می شود، پایان می گیرد چون دیگر نمی شود صدای یک نواخت شمارش معکوس زمان را نشنیده گرفت. این جا زمان مثل یک بمب ساعتی تیک تاک می کند اما کسی صدایش را نمی شود چون صدای پیگیر و کر کننده ی دیگری به گوش می رسد، صدای ثانیه هایی که می گذرند و به فردائی گریز ناپذیر نزدیک می شوند. فردائی بدون باندرا و نخود های پخته ی سبز، ساحل گس نریمان پوینت، آرامگاه آبی حاج علی صوفی و طالبی فروشان گیت وی ایندیا. شاید بعدا تکه پاره هایی از سرزمینی اساطیری، دنیائی خیالی که پنج هزار سال سابق دارد، بازی شطرنج را اختراع کرده و اگر نیروی عظیم فقر و اراده در آن نبود هرگز به وجود نمی آمد را این جا بنویسم...

sabato 12 maggio 2007

Il Dubbio
صدای باران بی پایان و زنجیر واری که به گوش می رسد، به مجموعه ی آشفته ی ذهنم و حضور گیجی آور این همه شی ء غریبه ی اتاقم دامن می زند و مرا به تجسم بسیاری از چیزهای شگرف وا می دارد. روزهای پیش از بازگشت، روزهایی که تیک تاک شمارش معکوس ساعت مرا بی تابانه منتظر روز موعود می کرد، روزهایی بود که به نظر می رسید زمان کاملا از حرکت ایستاده است. اما حالا، با تیک تاک و کریستینا به پیش می روم. تضاد میان شک و یقین در من در مقابل اعتقاد محکم و استوار او مرا وا می دارد که مفهموم و چگونگی زندگی ام را تکه تکه ببینم. هم چنان به پیش می روم... به بازی نگاه و برهنگی می رسم. به مجسمه های سنگی. و هر چه می روم بیراهه رفتن ها پایان می گیرد: مرکز توسکانی، کلیسای مدیچی، دیوارهای خاکستری و شیروانی های آجری. فردای بارانی دیگری در راه است...

giovedì 10 maggio 2007

Il Fasciocomunista
یکی دو هفته پیش، از انتشارات موندادوری که هم سنگ نشر مرکز یا هرمس و این اواخر نی در تهران است و بعضی ها برای گرفتن مهر تائید یکی از این ناشران - که در واقع یک جورهایی کیفیت کار را تضمین می کند - حاضرند خودشان را قیمه و قورمه کنند، ده دوازده جلد کتاب خریدم که که یکی از آن ها کتابی ست به نام il fasciocomunista. این کتاب زندگی نوشت ِ پروتاگونیست ِ داستان، accio benassi ست که در هزار و نهصد و شصت و دو، نوجوانی دوازده ساله است. او در یک مدرسه ی دینی درس می خواند و آرزو دارد مبلغ مذهبی شود اما حالا خسته و پشیمان، تصمیم دارد به خانه باز گردد. در خانه با وجود هفت برادر و خواهر، پدری کارگر و مادری که دچار بحران عصبی ست، استقبال خوش آیندی از او نمی شود. او سرانجام از خانه می گریزد و در گروهی به نام ام سی ای - که دقیقا نمی دانم چه صیغه ای ست - ثبت نام می کند. از آن جا به خاطر رفت و آمدش به اداره ی پلیس اخراج می شود و بعد از آن وارد جنبش دانشجوئی می گردد که او را تبدیل به یک مائوئیست می کند. از روی این کتاب فیلمی هم به نام mio frattelo è figlio unico برادر من پسری بی همتاست توسط daniele luchetti دانیله لوکتتی ساخته شده که از بیستم آپریل در سینما به اکران درآمده است. این فیلم محصول مشترک فرانسه - ایتالیاست و کارگردانش به خوبی داستان این قهرمان غریزی، عاشق، بی دست و پا، عاصی، متکبر و سانتی مانتال را به تصویر می کشد...

martedì 8 maggio 2007

La Asfissia
کاپیتان دوست داشتنی من این روزها از درد کشیدگی پا رنج می برد و نمی تواند وارد بازی های باشگاهی شود. در سن سیه رو وقتی صدای دخترانی را می شنیدیم که بی محابا برای حمایت از بازیکنان محبوبشان فریاد می کشیدند، به این می اندیشیدم که اختناق در خانه ی پدری من به یک لباس ساده، بلند، یکپارچه و بی درز می ماند و جامعه ای که سلائق و ضوابط جبارانه دارد، دخترانش را زیر بار شکننده ی شرافت و نجابت ظاهری خرد می کند و خفقان هایی از نوع دیگر را پرورش می دهد. فکر می کردم این همه زنجیر که دست و پای دختران سرزمین شرقی را می بندد، خیالی نیست. وجود دارد و سنگین تر می شود. آن جا عدالت زورکی ست. اما هر چه هست عدالت است و این شیوه ی ظریف، که شیوه ی کثیفی ست. پنیر، لازانیا، شراب پورتو، قهوه ی ریسترتو، شیروانی های آجری، سنگفرش های خاکستری، کالچو و پائولو؛ کشور چکمه پوشم برای من با این چیزها تاویل می شود. چای، زعفران، تصادف، تعارض، فرش های ابریشمی، ضیافت های به یاد ماندنی، مرزهای ذهنی میان خیال، و استیصال؛ جغرافیای گربه ی شرقی ام با چه واژگانی تفسیر می شود؟

venerdì 4 maggio 2007

Un'altra Vita
مجموعه قصه ی "یک زندگی دیگر" موراویا را تازه تمام کردم. راستش اصلا خوشم نیامد. به نظرم بیشتر شبیه اتود بود تا یک مجموعه ی پخته از داستان کوتاه. شاید من هم اگر موراویا بودم حتی چرک نویس هایم هم چاپ می شد و به چاپ هفتادم یا هشتادم می رسید. باری، بهترین قصه اش به نظرم "ستاره" آمد که درباره ی هنرپیشه سرشناس و بسیار خودنمائی ست که قرار است از پایتخت جمهوری جدید آفریقا دیدن کند. او بعد از بدرقه شدن از جانب وزیر و انبوه عکاسان، در هواپیما کنار مردی جوان و زیبا می نشیند که نسبت به او بسیار بی تفاوت است. آن قدر که حتی بالا کشیدن عمدی دامن کوتاه و نمایش پاهای خوش ترکیب و سفیدش، تغییری در ارتباط سرد آن دو بوجود نمی آورد. پس از مدت کوتاهی حس کنجکاوی هنرپیشه بر رفتار خود ستایانه اش می چربد و سر صحبت را با هم سفر خونسرد و بی اعتنایش باز می کند. همسفر در پاسخ به سوال هنرپیشه که از او می پرسد: یعنی می شود که تا به حال اسم من را هم نشنیده باشید؟ بیان می دارد که کاشف است و سال هاست در یک نقطه ی دور افتاده ی آفریقا، در سرزمینی وحشی و پر از باتلاق زندگی می کرده و عجیب نیست اگر او را نشناسد و فیلم هایش را ندیده باشد. در ادامه هنرپیشه از موقعیت شغلی اش برای همسفر می گوید و این که چگونه این کار او را به سمت تنهایی کشانده است، اما همسفر به او می گوید که شهرت بهترین چیز در دنیاست و او برای آن که مشهور شود حتی حاضر است دست به جنایت بزند. هواپیما می نشیند و همسفر بی آن که از هنرپیشه خداحافظی کند به سمت در خروجی می رود و در میان صف مسافرانی که آماده ی پیاده شدن هستند از نظر ناپدید می شود. در پایتخت جمهوری آفریقا، سوئیت ویژه ای در یک هتل بسیار مجلل به هنرپیشه داده می شود. شب است و هنرپیشه لباس خواب برتن، کنار پنجره ای ایستاده و آگهی تبلیغاتی آن طرف خیابان - که تصویر خودش است - را نگاه می کند که در می زنند. او از فرد پشت در می خواهد که وارد شود. در باز می شود و همسفر درون سوئیت می آید. در را قفل می کند. جلو می آید هنرپیشه را بغل می کند اما نمی بوسد و اعتراف می کند که در تمام مدت سفر وانمود می کرده که او را نمی شناسد در حالی که همیشه عکس های او را از صفحات مجلات زیادی که به کلینیک می آمده می بریده و به دیوار اتاقش می زده است. هنرپیشه با تعجب دوباره از کاشف بودن او و یک منطقه ی پر از باتلاق سوال می کند و او جواب می دهد: بله! دکتر هم همین را به من می گفت. می گفت تو یک کاشفی که توی باتلاق ها و جنگل های دور افتاده ی آفریقا گم شده ای و باید از آن بیرون بیایی! هنرپیشه با وحشت به سمت در می دود و گلوله ی اول همان جا شلیک می شود. و بعد گلوله های دوم، سوم و چهارم. هنرپیشه به سوی تخت خواب می رود تا روی آن بیفتد و خیلی آراسته و سینمائی بمیرد. چشم هایش را می بندد و باز می کند و همسفر را می بیند که روی او خم شده و می خواهد او را ببوسد. او آهسته به همسفر می گوید که او از فردا در تمام دنیا مشهور خواهد شد. حتی مشهور تر از خود او...