La Domenica2
تمام یکشنبه را کتاب می خوانم و سیگار می کشم و یادداشت می کنم و پرسه می زنم در خنکای بهاری که سینه ام بوی وحشی گلبرگ های جاری شده در هوا را می بلعد و خاطرم را به خلسه می برد. دقیقه ها مضطرب و بی قرارند و من این جا در وطن غریب خویش - نه در بمبئی کنار جادوی نامرئی معابد بودائی، نه روی سنگ فرش های خواب زده ی پاریس رویائی، نه در پیچ و خم کوچه های مادرید اُخرایی - خاکستر سیگارم را بی هیچ عشقی تقدیم می کنم به روشنای سایه هایی که بی اعتنا از برابرم می گذرند...
