sabato 30 giugno 2007

Coppa America

کالچو - tre

فوتبال آمریکای جنوبی را به اندازه ی فوتبال اروپا دوست ندارم اما حضور ستاره های آمریکای لاتینی مثل کاکای برزیلی - که در بازی ها نیست - و کرسپوی آرژانتینی و رکوبای اروگوئه ای و كوردوبای كلمبیائی و لوپز پاراگوئه ای و خیلی های دیگر در سری آ، كوپا اَمه ریكا را مثل کالچوی ایتالیائی برایم جذاب و دوست داشتنی کرده است. خلاصه که بعد از عمری می توانم بنشینم و یک جام بدون غش و ضعف و ریسه و سکته را در قالب یک تماشاگر متمدن - هر قدر هم که این مسابقات برای هواداران دو آتشه ی اروپایی رقابتی خانگی به نظر بیاید - دنبال کنم. هر چند مطمئن نیستم اما بعید نمی دانم که مکزیک هم همراه آرژانتین جزء چهار تیم صعود کننده به مرحله ی نیمه نهایی باشد...

یادداشت یورو دو هزار و هشتیانه - خدایا این طور که بویش می آید - یعنی آمد - فرانسه سر گروه است. اول به امید ماتراتزی! بعدا تو...

giovedì 28 giugno 2007

Titolo Libero3
از عاشقانه ها

دقیقه های شرجی ام به عشق غرقه شدنی دیگرباره در شولای نازک و حریر گونه ی این لطیف ترین حسِ جاری خداوند شب - شبِ سرشار از سکوت و ستاره - چه ساده کوچه سارِ سراسر عطر اقاقی و پرچین های کوتاه نسترن پوش را پشت سر می گذارند تا هم نوا با ضرباهنگ کند گل برگ های یاس و رازقی، رخوت کشدار روزمره گی های آفتابی را از تن به در کنند. راستش سرمست از حضورِ هر لحظه ی شبِ جادو، صدها سطر نوشتم و تکه تکه کنار هم چیدم تا ببینم سرانجام کجای قصه ام ماه ریز و ستاره باران می شود اما بی تو که انگار قصه گوی هر چه قصه ی ناتمام منی، هر شب مات می مانم و بی بهانه برای یافتن هزار هزار گم واژه ی ناب که جای خالی تو را با هيچ هوای تازه و هیچ خیابانِ تاریک باران زده ای نمی توان پر کرد...

martedì 26 giugno 2007

4- Goa
گوا

با خوشحالی فریاد می زنم بمبئی بمبئی خودمان و نظافتچی های یکسره پوش و پلیس های شلوارک دار فرودگاه را می ترسانم. و راجا - که با همه ی وجود مخالف هر آن چیزی ست که بویی غیر از واقعیت داشته باشد و پیاپی به من و ماهیت وابسته ام به این دنیای خیالی یعنی همان چیزی که بی کم و کاست مرا در قلب زندگی اساطیری این سرزمین جا می دهد حمله می کند - با نگاه عاقلانه ای به من می گوید که باید کمی معقول تر باشم. و بعد سوار یک ریکشای زرد و سیاه واقعی بمبئی می شویم و من در همهمه ی رنگ ساری های ارغوانی و طعم چای های زعفرانی و بوی پوری های فلفلی و عطر یاس های خوشه ای به این فکر می کنم که هر چند گوا در مقایسه با بمبئی دهکده ی کوچکی بیش نیست، اما جزیره ی زیبای من که از هر طرف به دریا می رسد و در سواحل طلایی اش درختان نارگیل بسیار بلند و تنومندی می روید، برای هر تازه واردی تصویر فوق العاده ای دارد. آن جا بوی ناامیدی قضا قدری زاغه نشینان شنیده نمی شود، دنیای مردمانی که فقر زندگی ناپیدایشان را خرده خرده می جود دیده نمی شود، همه چیز تنها رنگ ست و طعم ست و عطر ست در بهشت گمشده ای به نام دونا پائولا که نارگیل های عالی دارد و شن های طلایی و خرچنگ های ساحلی و نوشیدنی های رویایی و تخت های آفتابی و قالب صابون های سندل اخرایی و استعمار گران آفتاب سوخته و استخری به شکل نقشه ی هند که همشهریان تازه ی من - که سلطه ی بسیار ناچیزی بر واقعیت دارند و همواره ترجیح می دهند از پانصد میلیون خدای سنگی و چوبی شان بپرسند که چه چیزی واقعی است، که از دست شبح شاهان اسطوره ای و افسانه ای خود خلاصی ندارند اما معنای ایمانی که زیر بنای همه چیز ست را خوب می فهمند - در آن جایی ندارند. از محله ی مسلمان نشین چاندنی چوک که زنان به تماشای حیاط های پرده پوش قناعت می کنند و پنجره هایشان را با آفتاب گیرهای خیزرانی می پوشانند رد می شویم و کم کم به خانه می رسیم، به باندرا. هوای داغ آکنده از تلخی و تندی عطر و عودهایی ست که خاطره را تحریک می کند... و من که مفتون طلسم این منظومه ی بی انتهای ورد و وهم و چاشنی و لفاظی مانده ام در سرم همه نوع خدائی ست جز الله...

domenica 24 giugno 2007

La Città Di Pisa







venerdì 22 giugno 2007

Titolo Libero2
و پنج شنبه تمام می شود در امتداد تصویرهای نابی که برای همه ی ما از لحظه های دست نخورده ی با هم بودن بر جای مانده است. و هیچ کس جز من و نیلوفر آواز بیات ترکی که لا به لای ستون ها و طاق نماهای کلیسا می پیچد و به محراب می رسد و از برج ناقوس بیرون می رود را نمی شنود...

lunedì 18 giugno 2007

My Best Friend's Wedding
پنج شنبه عروسی بهترین دوستمان است. در مقام ساق دوش های قراضه ی عروس، شکر خدا نه کفش و لباس درست و حسابی داریم نه تیپ و قیافه ی جالب توجهی و نه حتی یکی از کارهایی را که باید انجام بدهیم سر وقت و به موقع انجام داده ایم. از خود دوازده ظهر دوره افتادیم برای خرید خرت و پرت هایی که لیست کردیم و بعد از آن که چشم بازار را در آوردیم و هیچ چیزی نخریدیم، نیلوفر یک اسپرسو ساز مکش مرگ مای مشکی نقره ای پشت یکی از ویترین ها می بیند و می ایستد و به من که سرم را عین چیز پائین انداخته ام و دور می شوم با تحکم یادآوری می کند که باید این قهوه ساز را بخریم. هشتاد مغازه ی کفش و لباس دیگر را که زیر و رو می کنیم و آخرش هم چیزی پیدا نمی کنیم، با لحن یک پدر روحانی مهربان به من می گوید که فرزندم بیا و محض خاطر خدا به این زندگی یکنواخت تنوعی بده و... - که من ادامه می دهم - و یک اسپرسو ساز نقره ای مشکی بخر... ساعت نزدیک پنج است و ما دست خالی در خیابان پرسه می زنیم. نیلوفر که این بار در نقش یک مادر شوهر دنیا دیده فرو رفته است با پند و اندرز تاکید می کند که دخترم هیچ مردی در دنیا چنین زنی را دوست ندارد و در جواب من که با حواس پرتی می پرسم یعنی چه جور زنی، می گوید دقیقا زنی که یک اسپرسو ساز مشکی نقره ای برای خانه نمی خرد. ساعت هفت و نیم شب است. فروشگاه ها یکی بعد از دیگری تعطیل می شوند و ما کم کم به خانه می رسیم اما وضعیتمان نسبت به اول ظهر هیچ تغییری نکرده است. دوست و همکلاس دبستانی من که از نیم ساعت پیش شروع به تنظیم وصیت نامه اش کرده در بند آخر نامه ی ذکر شده به من وصیت می کند تا در زنده بودنش برای خانه مان یک اسپرسو ساز نقره ای مشکی بخرم. حالا حدود یازده و نیم شب است و ما هم چنان نه کفش درست داریم نه لباس حسابی نه کیک سفارش داده ایم و نه اصلا برای دسته گل طرحی زده ایم. عوض اش از سر شب تا حالا... نفری بیست فنجان اسپرسو لاواتزای قرمز فرد اعلا پر و خالی کرده ایم و انگار نه انگار که همین پنج شنبه عروسی بهترین دوستمان است...

sabato 16 giugno 2007

La Città Di Firenze







domenica 10 giugno 2007

La Tentazione2
در راستای مصرف دوز نوستالژی برانگیز داستان های وطنی تصمیم داشتم کتاب "امینه" یا "خانوم" بهنود را بخوانم که گول این کمینه ی غیاث آبادی را - که تاکید می کرد بهمن فرزانه در چند مصاحبه این کتاب را جزء آثار ماندنی ادبیات ایران برشمرده است - می خورم و بامداد خمار را می خوانم. چشم تان روز بد نبیند، داستان از آن دسته پاورقی های ملودرام مهوعی ست که تصویر ابلهانه ای از رابطه ی عشقی یک دختر اشراف زاده و یک پسر فقير به خواننده ی بخت برگشته می دهد. یعنی اگر تنها چهار انشای سوزناک هم لابلای فصل های این کتاب زور تپان می شد - این اثر با وجود تیراژ سیصد و چند هزار نسخه ای اش تا دو سال پیش - به یکی از شاهکارهای ادبیات مدرن کلفت مطبخی بدل می گشت. پیام آموزنده ی این کتاب هم به دختران خودسری که ازدواج‌ های از پیش تعیین ‌شده را نمی پذیرند، و باور ندارند که زندگی مشترک، ذره ‌ذره آنان را به همسران شان علاقمند خواهد کرد این است که عشق مانند شراب است. باید بگذاری سال ها بماند تا آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند! اما جدا از تمام این وراجی ها، دو ساعت تمام است که عین کنیز بی شعور حاجی باقر غر می زنم و غرق در گذار از بهشت برین اشراف زادگی تا جهنم فقر و بی فرهنگی، صحیفه ی شریفه ی فوق الذکر را می خوانم و به آباء و اجداد خود عامی و هر چه غیاث آبادی زرد پسند که مرا شبیه این چادر به کمر بسته هایی که النگوهای باریک شان جیرینگ جیرینگ صدا می دهد کرده، صلوات می فرستم. تمام شد. امضا صغرا ماریای رختشور.

خواستم اسم این یادداشت را libro giallo بگذارم که یادم آمد این جا به ژانر پلیسی - جنایی کتاب زرد گفته می شود و منصرف شدم. گلاب به رویتان از دیشب تا حالا تا پا به خلا می گذارم یادم می افتد که برای مجموعه کتاب های درپیتی صغراپسند از چه عنوانی می شود استفاده کرد!؟

venerdì 8 giugno 2007

3- Madrid
مادرید

حوالی گرگ و میش هشتم آپریل به پایتخت ماتادورها می رسیم و فرزندان زیتون زارهای اندلس را که هیچ شباهتی به شهروندان پر فیس و افاده ی فرانسوی ندارند می بینیم. هر چند که هرگز مادرید را به خاطر میلان نبودنش نبخشیدم اما شهر شرجی و پر از بنفشه های وحشی من که ترکیب بسیار کامل و متوازنی از سنت و مدرنیته است برایم جالب و دیدنی ست. از خیابان recoletos به میدان کولون که می رسیم سمت راست مان تقریبا در جنوب غربی پارک escubrimiento - که فقط خدا می داند چطور روی میله های بلند و فلزی دور تا دور آن بوته های پر پشت رز رنگی سبز شده است - آب نمای بسیار زیبائی وجود دارد که وقتی از پله های جنوبی کنارش پائین می رویم به دنیای دیگری می رسیم که دیوار راستش با فرسک بزرگی تزنین شده و سمت چپش آن سوی دیگر آب نما را نشان مان می دهد و این فوق العاده است. نهار را در رستورانی که میز و صندلی اش را کنار پیاده رو چیده اند می خوریم. پیشنهاد ویژه ی سرآشپز ترکیبی ست از آب جو، نان کره ای سیر دار، کاسه ای زیتون همراه بشقابی از برنج که لا به لای آن علاوه بر ماهی، صدف و میگو و اسکوئید و کلی خرت و پرت دریائی دیگر پیدا می شود. نیلوفر و رودریگو زبان کشورهای مختلف اروپا را مقایسه می کنند و من و کریستینا سر خوردن زیتون های سبز و سیاه مسابقه می گذاریم. نیلوفر می گوید آلمانی زبان عقل است و فرانسه زبان عشق؛ رودریگو حرفش را قطع می کند و می گوید ما این جا عقیده داریم آلمانی زبان جنگ است و فرانسه زبان صلح، اسپانیائی زبان شِر و وِر و با خونسردی رو به من که به شدت سعی می کنم زیتون ها را قورت بدهم تا بپرسم پس تکلیف ایتالیائی چه می شود می گوید ایتالیائی که زبان نیست...

lunedì 4 giugno 2007

Undici Minuti
طی چند روزی که از شدت سرما خوردگی و بدن درد توان و حوصله ی هیچ کاری نداشتم دو کتاب خواندم. اولی "vino e pane" شراب و نان سیلونه بود که این بار متن اصلی اش را باز خوانی کردم و دومی "undici minuti" یازده دقیقه ی کوئیلو که به دلیل مذهب گریزی خشک افراطی ام ماه ها گوشه ی کتابخانه خاک خورد و باز نشد. کتاب را بهت زده و بی وقفه تا آخرش خواندم. این کتاب روایت زندگی دختری به نام ماریاست که بعد از اولین شکست عشقی اش در نوجوانی، روسپی گری را با اراده و اختیار برای ادامه ی زندگی بر می گزیند. کوئیلو در این داستان ِ سرشار از تشریح ِ مسائل جنسی نقش تقدیر را بیش از هر عامل دیگری در زندگی ماریا پر رنگ جلوه می دهد تا در پایان داستان بتواند با استفاده از تطبیق زندگی مریم مقدس و سرنوشت او با شخصیت اصلی، قهرمانش را تبرئه کند. گمان می کنم برای نقد منصفانه ی این کتاب نیاز به دوباره خوانی اش باشد اما برای کسی که تمام ذهنیتش از کوئیلو فضای کیمیاگر و زهیر و رفیق اعلی ست، این کتاب ساختار و موضوع غافلگیر کننده ای دارد. کوئیلو در مقدمه ی این کتاب می نویسد "در حال حاضر خیلی ترسیده ام چون می دانم داستان جدیدم یازده دقیقه با موضوعی متفاوت و شوکه کننده برخورد خواهد کرد. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی دیگر ما را با واقعیت ها روبرو می کنند؛ اما برای نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت حرف بزند"...

"ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت و از آن جایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد. سه ماه بعد از کشف کلمه ی "وکیل" و دو ماه بعد از بیکاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک "بله" ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت "مد" کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند. ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدا به پول نیاز داشت. آن ها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلرباتر از راجر به نظر می آمد. مرد عرب از ماریا پرسید "آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟". ماریا جوابی نداد. تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولا در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد اما عرب به حرف هایش ادامه داد "این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟". ماریا گفت که آن ها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست رد خواهد شد تصمیم گرفت که با او رک باشد "من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم". مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است "ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد". یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو مکثی کردند. مرد عرب گفت "شما خیلی زیبا هستید اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد". ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد. "لطفا شراب بیشتری برای من بریزید". مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلا فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد " نه لطفا. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم". ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوسیده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است. عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی این ها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود؟ یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟ مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند "هنوز تشخیص ندادی؟". ماریا گفت "شراب بیشتری لطفا" در حالی که هنوز اشک می ریخت. ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آن ها بود دعا می کرد که آنها زودتر آن جا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود. بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت "آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟". ماریا خودش از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد. مرد گفت بله در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده "اما من نمی خواهم که"... ماریا گفت "صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم". دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب بود که هیچ وقت با یک غریبه آن گونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر حالا به نظر می رسید که برای همیشه مرده است"...