lunedì 30 luglio 2007

Pasta Italiana

این تصویر، بخشی از سوپر مارکتی در ناپولی - نزدیک گالری مشهور اومبرتو - ست که تنوع پاستای ایتالیائی را نشان می دهد. این پاستاها بر اساس فرم و طعم شان اسامی مخصوصی دارند. من هجده نوع معروف تر را که Cannelloni - Curligione - Farfalle - Fettucine - Fusilli - Gnocchi - Lasagne - Linguine - Macaroni - Malloredus - Pappardelle - Penne - Ravioli - Rigatoni - Scialatelli - Spaghetti - Tagliatelle - Tortellini گفته می شوند تست کرده ام و تقریبا به این نتیجه رسیده ام که پاپاردله و فوسیلی بیش تر از همه به ذائقه ی من خوش می آید. در تهران سراغ این محصولات را باید از صنایع غذایی تک ماکارونی که برای تولیدات خود عناوین ایرانی - که مثلا فِتوچینی را نواری و یا اسپاگتی را رشته ای - انتخاب کرده است گرفت. من امیدوارم شما هم این غذاهای ساده ی خیلی خوش مزه را دوست داشته باشید. !Buon Appetito

sabato 28 luglio 2007

Gelato Italiano


بستنی ایتالیائی جزء لذت بخش ترین تجربه هایی ست که هر آدم خوش ذائقه ای را برای به دست آوردنش وسوسه می کند. شاید به همین خاطر صاحبان بسیاری از بستنی فروشی ها از ساخت بستنی های مخصوصی که به نوعی نشان ویژه ی فروشگاه شان محسوب می شود به خود می بالند. این بستنی ها به دو گروه با پایه ی شیر و میوه تقسیم می شوند که مزه ی گروه اول را قهوه، شکلات، نسکافه، وانیل یا پسته و بادام و فندق و میوه های خشک دیگر ایجاد می کند و طعم گروه دوم را اکثر میوه های شیرین تابستانی مثل هلو، شاه توت، هندوانه، توت فرنگی یا میوه های استوائی مثل موز، انبه، پاپایا و آناناس تشکیل می دهد. خیلی ها ترکیب گروه شیری را می پسندند، خیلی های دیگر هم از مخلوط میوه خوش شان می آید. من یکی شخصا طرفدار مزه های تمشک و خیار و زردآلو و طالبی هستم، تا سلیقه ی کسانی که این طعم های فوق العاده را چشیده اند چه باشد...

martedì 24 luglio 2007

Saint Joseph Aloysius Ratzinger
اگر من مثل ماری آنجلا ذره ای تعصب کاتولیکی داشتم و یا مثل علی رضا یک مسلمان معتقد بودم، بنری که پاپا بندتوی محافظه کار را محکوم و از کلیسا مطرود اعلام می کند را کنار این صفحه می گذاشتم تا اندکی از دینم نسبت به نواده ی اصیل میخائیل باکونین که خیلی زود به رحمت خدا رفت و ندید نوجوانی که در چهارده سالگی عضو انجمن جوانان هیتلری شد و با شروع جنگ مدتی سپر تانک ساخت، بعد به نیروی ضد هوایی مونیخ پیوست و با شکست آلمان مدتی در اردوگاه اسرای جنگی متفقین به سر برد، حالا چطور دویست و شصت و پنجمین پاپ واتیکان شده و با عقاید نئوفاشیستی و تخصصش در فلسفه ی لاهوت و ناسوت که او را تئوريسين فلسفه و استاد بزرگ شطرنج سياست دربار واتيکان کرده، و دائم به هر مذهبی غیر از مسیحیت آن هم شاخه ی ویژه ی کاتولیک می تازد و روح پیشوای بزرگ را چپ و راست شاد می کند، را ادا کرده باشم. یوزف آلویسیوس راتزینگر مقدس که نابغه ی تمام عيار فلسفه ی عقلی و نقلی جديد و قديم است، از یک سو با نقل قول هوشمندانه ای از امپراطور قرن چهاردهم روم شرقی سعی در اثبات این حقیقت دارد که اسلام دین توحش است و با اظهار عقيده ی کهنه ای مربوط به ششصد سال پيش، لشکرهايی ميليونی از اين وحشيان را به چالش می کشد تا خود نمايش گر حقيقت دین خويش باشند، از سوی دیگر فراگیر شدن مذهبی که اساسا با تجاوز و غارت تصاحب می کند را به جهان مسیحیت هشدار می دهد. این وسط تعداد ناقابلی از کليساها به آتش کشیده می شوند، زنان مسيحی مورد تعرض قرار می گیرند، پیروان شاخه های دیگر مسیحیت آزار می بینند، گورستان های مسیحیان توسط کسانی که می خواهند خاک واتیکان را به توبره بکشند تخریب می شوند تا نشان داده شود که اسلام دين رأفت و رحمت است و از هر گونه خشونتی مبرا ست. عالیجناب سیاستمدار در ادامه شیرین کاری های دیگری علیه جمعیت یهودی انجام می دهد. او در تأیید کاتولیک های سنت گرا به کشیشان کاتولیک اجازه می دهد که مراسم عشای ربانی تریدنتاین راکه تنها یک بار در سال آن هم در روز جمعه الصلیب خوانده می شد به زبان لاتین برگزار کنند و این در شرایطی است که در نیایش های کهن از خداوند خواسته می شود حجاب را از چهره یهودیان برداشته و به نابینایی آن ها خاتمه دهد تا آن ها نیز پرتو حقیقت را که تعلیمات عیسی مسیح است درک کنند. نتیجه از یک طرف تشکیل انجمن های مبارزه با اهانت دینی ست که این تصمبم پاپ را ضربه سنگینی بر روابط کاتولیک - یهودی می دانند، از طرف دیگر نگرانی و مخالفت روحانیان لیبرال با مصوبه ای که به کاتولیک ها اجازه می دهد تا در نیایش های خود به سادگی از واژگان اهانت آمیز جهت تبلیغات ضد یهودی خود استفاده کنند. دست آخر هم پدر معنوی کاتولیک های جهان به واسطه ی امضای سندی که برتری کلیسای کاتولیک را نشان می دهد و سایر فرقه های مسیحی را به عنوان کلیساهای غیر حقیقی توصیف می کند به شدت مورد انتقاد پروتستان های آلمانی قرار می گیرد. این سند به صراحت عنوان می کند که پیامبر مسیحی روی زمین تنها یک کلیسا پایه گذاری کرده است و سایر جوامع نمی توانند خود را کلیسا بنامند، چرا که آن ها از ویژگی مأموریتی که از سوی عیسی مسیح به پطروس محول شده و نسل در نسل به اسقف ها رسیده بی بهره هستند بنابر این انتصاب روحانی از سوی آن ها نیز معتبر نیست. اگر من یک مسلمان مومن یا یک کاتولیک متدین یا یک یهودی متعهد یا یک پروتستان متعصب بودم حتما آن لوگوی کذایی را کنار این صفحه می چسباندم تا اعتراض شدیدم را نسبت به تفکر فاشیست گونه ی پاپا راتزینگر در گسترش دین برتر نشان دهم... حیف که در زندگی ام دو چیز وجود ندارد؛ یکی مذهبی که مرا به گروه و فرقه ای مقید و دیگری وطنی که مرا به آب و خاکی پایبند کند...

domenica 22 luglio 2007

La Domenica4

یکشنبه هایی که سر حالم، به آشپزخانه می روم و آواز می خوانم و حسابی از خجالت خودمان درمی آیم. امروز دیر صبحانه خورده ایم، حدود دو و نیم بعد از ظهر است که ورق های لازانیا را آبکش می کنم و ته ظرف شیشه ای می چینم و مایه ی مخصوص را لا به لایش می ریزم و از نیلوفر که صدای جیغ و فریادهایش قاطی داد و هوارهای گزارشگر فوتبال نمی گذارد صدا به صدا برسد چند بار سراغ دانه ی کاج را می گیرم که آخرش هم جواب درست و درمانی نصیبم نمی شود. بی ریختن دانه ی کاج، ظرف لازانیا را توی فر می گذارم و تا بیست دقیقه ی دیگر که غذا آماده شود کتاب آشپزی را ورق می زنم تا دستور جنوائی پاستا با سس پِستو را یاد بگیرم. چهار دقیقه ی دیگر غذا آماده می شود. سیگارم را خاموش می کنم و لیوان چایم را درون ظرفشور می گذارم و میز نهار را می چینم. توی هال صدا از دیوار درمی آید و از نیلوفر درنمی آید. به گمانم تیم ملی ایران حذف شده باشد...

venerdì 20 luglio 2007

Come finisce Harry Potter?
یادداشتی برای جونده گان کتاب های هری پاتر

یک - قدیسان مرگبار
حدود یک سال پیش رولینگ با طرح این دو مسئله که چگونه کودکی که تحت تعالیم پیشرفته ی مدرسه ی جادوگری قرار نگرفته توانست از چنگ شرور ترین جادوگر قرن بگریزد و او را شکست دهد و به نوعی باعث از بین رفتن او شود و این که چرا پروفسور دامبلدور با وجود این که می توانست لرد ولدمورت را از بین ببرد این کار را انجام نداد اعلام می کند که اگر کسی بتواند به این دو پرسش پاسخ دهد کلید اصلی معمای هفت گانه ی او را به دست خواهد آورد. حالا حدود هشت ساعت از پخش سراسری آخرین کتاب هری پاتر می گذرد. روزنامه ساندی تلگراف گزارش داده است که کامیون ‌هایی که کتاب ‌ها را از انباری مخفی در شمال ‌شرق آمریکا به فروشگاه‌ ها حمل می‌ کنند به سیستم‌ ردیابی ماهواره‌ ای مجهز شده اند تا اطمینان حاصل شود در مسیرهای تعیین ‌شده حرکت می‌ کنند. در انگلیس صدها جعبه ی سفید که روی آن ها با رنگ قرمز دستور اکید "پیش از بیست و یکم جولای دو هزار و هفت باز نشود" نوشته شده، کتاب ها را به مراکز توزیع می برند و هنوز هیچ کس نمی داند چه بر سر قهرمانان اصلی این کتاب - که قرار بود دو نفرشان بمیرند - خواهد آمد.

دو - پروفسور دامبلدور
این که بزرگ ترین جادوگر قرن به راحتی آب خوردن توسط یکی از شاگردان نه چندان تیز هوشش سیوروس اسنیپ کشته شود گره ای ست که بعد از خواندن کتاب ششم هم چنان برای من ناگشوده باقی مانده است. در فصل بیست و هفتم کتاب شاهزاده ی دورگه، بعد از آن که علامت شوم در آسمان پدیدار می شود و هری و دامبلدور به بالای برج می رسند و بعد از آن مرگ خوارها به سراغشان می آیند چرا دامبلدور هری را که شنل نامرئی پوشیده و هیچ خطری تهدیدش نمی کند منجمد می کند؟ - تا هری شاهد مرگ برنامه ریزی شده اش باشد؟ - چرا فوکس ققنوس سرخ رنگ دامبلدور که باعت نجات هری از خاطره ی ولدمورت در کتاب دوم می شود و هنگام کشته شدن او بالای برج حضور دارد، به کمک دامبلدور نمی آید؟ - چون دامبلدور طبق نقشه ای از پیش طراحی شده حتما باید آن شب کشته شود؟ - چرا آوادا کداورا که جزو طلسم های بی کلام است و باعث مرگ آنی فرد می شود دامبلدور را به هوا بلند می کند و از بالای کنگره به پائین پرت می کند؟ - آیا اسنیپ تنها ورد طلسم مرگ را بر زبان آورده و از طلسم بی کلام دیگری در ذهنش که تنها نور سبز رنگی شبیه طلسم مرگ ایجاد می کرده استفاده کرده است؟ - در لحظه ی کشتن دامبلدور اسنیپ چند لحظه ای به او خیره می ماند و بعد از آن که دامبلدور از او خواهش می کند چوب دستی را بالا می برد و ورد را می خواند. - آیا اسنیپ و دامبلدور در آن لحظه مشغول ذهن خوانی هم بوده اند و چون اسنیپ در انجام نقشه ی از قبل برنامه ریزی شده لحظه ای دچار تردید می شود دامبلدور از او خواهش می کند؟ اگر این کار را انجام نمی داد به خاطر پیمان ناگسستنی ای که با نارسیسا برای حفاظت از دراکو بسته بود توسط مرگ خواران کشته می شد؟ در جدال بعد از مرگ دامبلدور بین اعضای محفل و مرگ خواران که اسنیپ تنها جادوهای هری را منحرف می کند و از او می خواهد که ذهنش را بسته نگاه دارد چرا هری را نمی کشد و چرا مانع حمله ی مرگ خوار دیگری به هری می شود؟ - آیا هنوز هم دستورات دامبلدور را اجرا می کند؟ - در فصل بیست و نهم کتاب شاهزاده ی دورگه، آن جا که همه در درمانگاه جمع شده اند تا خانم پامفری به معالجه ی آنان بپردازد فوکس سوگواری غم انگیزی جایی در فضای تاریک قلعه برپا می کند که آوای سحرآمیزش مدت ها همه را مسحور می کند و از رنجشان می کاهد. - آیا فوکس با اشک هایش که خاصیت شفابخشی دارد و زخم نیش باسیلیسک را روی بازوی هری بهبود بخشیده در آن زمان مشغول درمان زخم های دامبلدور بوده و تنها خانم پامفری که قدرت درمانی بی نظیر ققنوس را می داند به این نکته ی مهم پی برده است؟ - چرا دیگر هیچ کس از چوب دستی دامبلدور خبری ندارد؟ - چون دست صاحبش است؟ - چرا در مراسم خاکسپاری دامبلدور از اطراف بدن و میز زیر او شعله های سفید تابناکی زبانه می کشد و بالا می رود و بدن او را پنهان می کند و لحظه ای بعد آرامگاه سپید مرمرینی ظاهر می شود؟ - آیا این شیوه ی سوختن و در خاک شدن ما را به یاد سوختن و از خاکستر متولد شدن فوکس نمی اندازد؟ - با تمام این توجیهات من هنوز هم تصور نمی کنم که آلبوس دامبلدور به این سادگی از میان برداشته شده باشد، حتی اگر در کتاب هفتم خودش را مخفی نگاه دارد و هیچ اثری از او نباشد...

- در این صفحه که تاریخ نگارشش بیستم جولای است نوشته شده که فصل آخر کتاب هفتم با اپیلوگی که زندگی نوزده سال بعد هری را روایت می کند به پایان می رسد. هری و جینی صاحب سه فرزند به نام های لی لی، جیمز و آلبوس شده اند، رون و هرمیون هم دو فرزند به نام های رز و هوگو دارند. این که چگونه داستان این کتاب یک روز قبل از پخش جهانی اش در ایتالیا لو می رود احتمالا از آن سوال هایی ست که برای همیشه بی جواب می ماند، مگر آن که منتظر دراز شدن دماغ کسی که این یادداشت را نوشته بمانیم...

mercoledì 18 luglio 2007

Another Enjoyable Experience Of Walking On Italian Streets

این درست است که خشک کن هم اختراع بسیار خوبی ست و هم وسیله ی به درد بخوری که وقت فرار از زیر باران های سیل آسای فصلی به داد آدم می رسد، اما این که چرا در سال دو هزار و هفت - هزاره ی سوم؟ - هنوز نتوانسته ایتالیا را تحت سلطه ی خود درآورد از آن سوال هایی ست که جوابش توی قوطی هیچ عطاری ای پیدا نمی شود. مثلا همین مانوئلا همسایه ی طبقه ی پائین خودمان که از دست بچه گربه هایش شب و روز نداریم از زنان خانه داری ست که معتقد به استفاده از این دستگاه نیست و ادعا می کند علاوه بر فضای کم آپارتمان های امروزی که امکان استفاده از این وسیله را به کمتر کسی می دهد و انصافا این یکی را راست می گوید، این دستگاه صدمات ظریفی به لباس ها وارد می کند که شاید اصلا به چشم نیاید. در نتیجه استفاده از هوای تازه هم سالم تر است و هم خیلی بیشتر از خشک کن کارآیی دارد. خلاصه که اگر هر کشوری میزبان هشتاد درصد از شاهکارهای معماری و یادواره های هنری اروپا بود و این تمرکز بیشتر از همه در دو شهر قدیمی و تاریخی اش وجود می داشت، دیدن چنین صحنه های چشم نواز یا - شرم آوری؟ - بیرون از پنجره ی خانه هایش برای هر بومی یا گردشگری بسیار غیر منتظره و غافلگیر کننده می بود. اما این جا کسی سخت نمی گیرد، این جا ایتالیا ست...

lunedì 16 luglio 2007

Dont Cry For Me Argentina
کالچو - quattro

بر خلاف تمام فینال ها که تیم های پر ستاره ی مدعی جام، به دلیل داشتن یک گردان لژیونر و نزدیک بودن تکنیک بازی شان به هم کمپلکسی از رخوت و خمیازه و بی حوصله گی و کلافه گی اند، بازی دیشب استثنائی بود و من یکی را که اصولا مرده و زنده ی تیم های آمریکای جنوبی برایم صد تومان است پای تلویزیون میخکوب کرد - هر چند که نه آرژانتین یکی از آن بازی های فوق العاده و طوفانی خود را ارائه داد و نه ترکیب برزیل در نبود کاکا و رونالدینهو چندان دلچسب و دوست داشتنی از آب درآمد -. از نکات جالب مراسم اهدای کاپ هم یکی پیراهن های آبی تیم برزیل بود که روی آن ها - به نشانه ی تلاش برزیلی ها در گرفتن میزبانی دو دوره ی بعد - لوگوی جام جهانی دو هزار و چهارده طراحی شده بود، دومی هم قد و قواره ی خوش تراش دختران توزیع کننده ی مدال های طلا و نقره بود که خیلی به چشم می آمد. اگر بازی را ندیدید اشکالی ندارد، می توانید نتیجه ی نهایی یا آقای گل یا بهترین بازیکن یا سوتی کاپیتان آیالا را در وب سایت رسمی کوپا اَمه ریکا ببینید، اما اگر صحنه های مربوط به دختران ونزوئلایی را از دست دادید جدا دلتان بسوزد...

domenica 8 luglio 2007

La Domenica3
چند شب تا هشت و نیم صبح بیدار می مانم و از آن طرف تا صلاه ظهر می خوابم و از همانی که خودتان می دانید کلی غرغر و بد و بیراه می شنوم، عوضش شانزده کتاب می خوانم که آخریش - که هنوز درست نمی دانم دوستش دارم یا نه - میهمانی خداحافظی کوندرا ست که تنها فصل آخر یعنی روز پنجمش باقی مانده است. به نظر من و خیلی های دیگر که بر این داستان نقد نوشته اند، این کتاب یکی از تیره ترین رمان های کوندرا ست که - درست مانند دیگر روشنفکران اروپای شرقی که سر منشاء آثارشان اعتقادات صواب و ناصواب ايدئولوژی ای ست که به رستگاری می انجامد - سعی دارد با کنار هم چیدن شخصیت ها و به نظم درآوردن روابط شان به آن اتوپیای دست نیافتنی برسد و آن را بسازد. جدا ببخشید اما وقت باریدن باران حواس پنج گانه ی من کلا از کار می افتد. می روم تا کمی راه بروم و سیگاری بکشم و برگردم. روز اول با روزنا و فضا سازی يک شهر كوچک و يک چشمه‌ ی آب معدنی شفابخش آغاز می ‌شود. روزنا پرستاری ست كه در مؤسسه‌ ای درمانی با چشمه‌ ی آب معدنی كه خاصيت شفابخشی به زنان نازا دارد، كار می ‌كند که از ترومپت نواز متاهلی به نام کلیما در یک میهمانی شبانه باردار می شود. بارداری روزنا بدترين خبری ست كه كليما می ‌تواند بشنود و وحشتناک تر این که روزنا به بچه‌ ی درون بطن خود عشق می ‌ورزد و او را برگ برنده‌ ای می ‌داند كه می ‌تواند به وسیله ی آن كليما را از آن خود کند. در ادامه کلیما روز تولد همسرش را با روزنا می گذراند و بهانه ی واهی او که کامیلا همسر کلیما را با سوء ظن به سمت چشمه ‌ی آب معدنی می کشاند، خواننده را به پايان روز اول نزديک می كند. روزهای دوم، سوم، چهارم و پنجم شخصيت‌ هايی دیگری را به مخاظب معرفی می کند که مهمترين آنان دكتر اسكرتا پزشک چشمه‌ ی آب معدنی و مبدع طرح شفای زنان نازا، بارتلف يک مذهبی معتقد، ياكوب كه ایدئولوژی اش در روزهای سوم، چهارم و پنجم بار اصلی مهمانی را به دوش می کشد، ولگا، فرانتا و كاميلا که همسر کلیما معرفی می شود هستند. من هنوز روز پنجم را نخواندم و نمی دانم در پایان چه اتفاقی خواهد افتاد، اما از آن جائی که قرار است شخصیت های داستان در فضایی دوگانه قرار بگیرند گمان می کنم روزنا می میرد تا همه ی آدم ها به احساس گناهی جمعی برسند، این وسط خواننده هم خودش را در فضایی کافکائی که تصويرگر برشی از تاريخ جامعه ای كه بين زايش و تکامل و هویت و مرگ گير افتاده، محک بزند. این باران را که سر باز ایستادن نیست. می روم تا کمی چای دم کنم و عینک و فنجان و جا سیگاری و باقی قصه های خوانده نشده را روی میز توی بالکن بگذارم...