skip to main |
skip to sidebar
Ciao Capri

این چند روزی که دچار سرما خوردگی یا شاید حساسیت فصلی شدم، نتوانستم درباره ی غارهای آبی، طاق های طبیعی، صخره های آهکی و تپه های دریائی جزیره ی کاپری که برج مراقب و فانوس دریائی بسیار زیبایش در شب خیره کننده است چیزی بنویسم. یادداشت ها را مرتب می کنم تا شاید در بخش سایه روشن های معلق خیال نوشته شوند. هر چند که معتقدم یک تصویر خوب ضمن آن که از صد صفحه یادداشت باارزش تر است، کارآیی بیشتری هم دارد...
La Domenica6

آمالفی چهارمین گزینه ی دیدنی جنوب ایتالیا بعد از سورنتو، ناپل و جزیره ی کاپری ست. آمالفی بعد از لیکورهای لیموئی به خاطر سواحل درخشانش که از سورنتو تا سالرنو گسترش یافته اند معروف است. باغ های مرکبات و زیتون زارهای وسیعش نیز مانند پرچینی دور تا دور شهر را احاطه کرده اند. هتل های خوبی هم دارد که تمام روز می شود روی بالکن اتاقی که رو به دریا قرار دارد نشست و آفتاب گرفت و کتاب خواند و قهوه نوشید بی آن که ذره ای احساس کسالت کرد. روایت جالبی هم این جا درباره ی کاپوچینو شنیدم. این قهوه برای اولین بار توسط کشیشی به نام مارکو داویانو که از فرقه ی کاپوچین کلیسای کاتولیک بود ابداع شد. او که رهبری سربازان پروتستان و کاتولیک را در جنگ هزار و ششصد و هشتاد و سه ی وین علیه مسلمانان ترک بر عهده داشت، برای سربازانش از قهوه های به جا مانده ی عثمانی قهوه ی ترک درست کرد که به ذائقه ی آن ها خوش نیامد. سپس به این قهوه خامه و عسل اضافه کرد که این مواد رنگ قهوه را به رنگ خاصی شبیه رداهای کشیشان کاپوچین تغییر داد. این نوشیدنی جدید که بعدها به افتخار فرقه ی مارکو داویانو، کاپوچینو نام گذاری شد در آن زمان به دلیل پیروزی روم در برابر عثمانی نوشیده می شد. این نوشیدنی امروزه با ترکیب اسپرسو، شیر، شکر و فوم شیر در دنیا رواج یافته است.
La Cena

در رستوران اصلی سورنتو - سورنتو یک شهر کوچک ساحلی ست که فاصله اش از ناپولی با این کشتی های کوچک پر سرعت سی دقیقه بیشتر نیست - مشغول انتخاب غذا بودم که یک خانواده ی الجزایری وارد رستوران شدند و از بین لیست هزار و پانصد تائی خوردنی ها و نوشیدنی ها سراغ ماکارونی را گرفتند. چند دقیقه بعد یک آقای میانسال خوش قیافه که شلوارک پوشیده بود و مثل من کوله پشتی داشت از سر میزش بلند شد و به فرانسه برایشان توضیح داد که پاستاهای این جا اسامی مختلفی دارند و ماکارونی تنها یکی از آن هاست بعد منو را ترجمه کرد و کمک شان کرد تا از حدود بیست نوع پاستا، چند مدل را انتخاب کنند. بعد هم برای من که با علاقه به صحبت هایش گوش می دادم توضیح داد که در قرون وسطی پاستای خشک توسط عرب هائی که در منطقه ی سیسیل ساکن بودند خورده می شد و حتی بعضی ها عقیده دارند که ماکارونی به معنای خمیر ساخته شده با زور است. به همبن خاطر پاستا در کشورهای عربی بسیار معروف است تا جائی که هنوز آن را ماکارونی می نامند و از این کشورها بود که پاستا به یونان و سیسیل و پس از آن در کولونی های عربی گسترش یافت. در واقع این درست است که پالرمو اولین پایتخت پاستا بوده است، چرا که طبق یادداشت های جغرافی دان عربی به نام ال ادریسی، در ترابیا که در فاصله ی سی کیلومتری پالرمو قرار داشت، عرب ها پاستاهای بسیار بلندی به شکل نوار تولید می کردند، که به همه جا از جمله کالابریا و بسیاری از دیگر مناطق مسلمان نو مسیحی نشین به وسیله قایق صادر می شد. - این جا من خرت و پرت هایم را جمع کردم و خودم را به نشستن سر میز هم صحبتم دعوت کردم - و بی تعصب کامپانیائی ها که پاستا را ساخته ی خودشان می دانند گفتم ولی من جائی خوانده ام که پیدایش و پخت اولین پاستا به چینی ها نسبت داده می شود و مارکو پولو در هزار و دویست و نود و دو آن را به ایتالیا می آورد، اما هم صحبتم عقیده داشت که ماده ی اولیه ی انواع پاستا غلات است که ما را به سمت مزارع غلات به عنوان اولین تولید کننده ی محصولات پاستا سوق می دهد، هم چنین اولین مرجع ثبت شده برای نوارهای پاستا تلمود اورشلیم است و ناحیه ای که در آن اولین یافته های کشاورزی بین هشت الی ده هزار سال پیش دیده شده در دره ی اردن، جائی که محصولات ابتدائی مشابه پاستا متعلق به آن است، قرار دارد. به هر حال این مسئله که کسی فارغ از ملیت و منطقه ی جغرافیائی اش توانسته در آن زمان آب و آرد را با هم مخلوط کند تا به خمیر برسد بعد آن را خشک کند و در آب جوش بپزد چندان دور از واقعیت نیست، واقعیت این است که حالا ناپل، سیسیل، پالرمو، سورنتو و تمام شهرهای جنوب ایتالیا پاستاهای فوق العاده ای دارد و گه گاه توریست های باسوادی که هم صحبت شدن با آن ها لذت خوردن این غذاهای خوشمزه را چند برابر می کند...
لطفا به این خبر توجه کنید: تهران خبرگزاری جمهوری اسلامی؛ فصل جديد رقابت های فوتبال قهرمانی دسته اول باشگاه های ايتاليا "كالچو" عصر شنبه هفته آينده با ديدار تيم های لاتزيو و تورينو آغاز می شود. به گزارش پايگاه اینترنتی ساكر نت، اين ديدار به ميزبانی تيم لاتزيو و در ورزشگاه سن سيروی شهر ميلان برگزار خواهد شد. توضیح واضحات برای خبرنگار اکابری ایرنا: اسم لیگ دسته اول باشگاه های ایتالیا Serie A ست نه Calcio، آقا جان کالچو همان فوتبال است. جمله ی تاریخی "ميزبانی تيم لاتزيو در ورزشگاه سن سيه روی شهر ميلان" ات هم حرف نداشت؛ این بار که ترکاندی واقعا اما... مجبورت که نکرده اند پدر من، کرده اند؟
La Memoria3

آقا جان، من در تمام عمرم دوبار به ناپولی آمدم و عین هر دوبار چنان بلائی به سرم آمد که مثل چیز از آمدنم پشیمان شدم. بار اول دو سال پیش بود و من به عنوان دیلماج پسر عمه ام که آن موقع با یک شرکت ایتالیائی کار می کرد به این شهر رسیدم. شب آخر، یکی از دست فروشان خیابان تولدو - که شبیه همین بازار سید اسماعیل خودمان است - دویست و خرده ای یورو از مهرداد می گیرد و جلوی چشم مراقب هر دوتای ما موبایلی را درون جعبه اش می گذارد و تحویل مان می دهد. به هتل می رسیم و مهرداد سیم کارتش را از گوشی قدیمی اش بیرون می آورد تا دوربین فلان مگاپیکسلی اش را که هنوز وارد بازار ایران نشده تست کند که در نهایت ناباوری از جعبه ی موبایل یک بطری آب معدنی خالی بیرون می آورد، بعد هم تا خود فرودگاه میلان این اتفاق را دوره می کند و برای خالی بودن بطری آب معدنی حرص می خورد. بار دومش هم امروز صبح است که خسته و خواب آلوده برای انجام کاری ضروری به ناپولی می رسم - ضمن این که یادم می ماند بعدا صد جور منت سر عمویم و شرکتش بگذارم؛ - دلم می خواهد به کتاب فروشی دانته که یکی از بهترین مراکز عرضه ی کتاب های قدیمی شهر است سری بزنم، بعدش هم از چتر فروشی تالاریکو که یکی از مشهورترین مراکز ارائه ی چترهای متنوع برای هر سلیقه و قیمتی است خرید کنم که در سالن انتظار وقتی منتظر کوله پشتی ام می مانم هشصد یورو از جیب کوچک بالای زانوی چپ من - که شرط می بندم خود حضرت باریتعالی هم تا ابد کی و چطورش را نمی فهمد - دزدیده می شود. از همان جا به عمویم تلفن می زنم و به جای صدای ناراحت یا عصبانی اش یک جوک بی مزه می شنوم که کلی حرصم می دهد. آخرش هم کلی سفارش می شوم که وقت خواب مواظب باشم تا یک وقت زیرم آجر نگذارند و خودم را ببرند. بیست دقیقه ای می شود به هتل برگشته ام. دلم می خواهد کمی بخوابم...
Pasta Pesto
نغمه جان اسم این پاستایی که خواسته بودی پِستو ست. خمیر این پاستا درست مثل راویولی یا تورتلینی تازه و خانگی ست - یعنی برای پخت این غذا به ندرت از پاستای آماده استفاده می شود -. برای درست کردن سس آن هم، دو فنجان برگ تازه ی ریحان را با یک دوم فنجان روغن زیتون خام لیگوریائی، سه چهار قاشق پینولی - که نوعی دانه ی کاج ست و طعم صمغی فوق العاده ای به این غذا می دهد - یکی دو حبه سیر و کمی نمک در مخلوط کن می زنند تا در نهایت تبدیل به یک کرم غلیظ سبز رنگ شود. بعد از آن هم به این سس یک دوم فنجان پنیر پارمیجانوی خرد شده و سه چهار قاشق پنیر پکورینو رومانوی رنده شده اضافه می کنند و نهایتا آن را روی پاستای پخته شده می ریزند. این پاستا اصالتا جنوائی ست اما نوع معروف تر آن پِستوی سیسیلی ست که مواد اولیه ی آن درست مثل همین پاستا ست با این تفاوت که به جای برگ ریحان از گوجه فرنگی در تهیه ی کرم آن استفاده می شود. این شام یا نهار ساده دردسر چندانی ندارد، مهم تهیه ی مواد اولیه ی آن ست که در بوجود آوردن طعم اصلی آن تاثیر بسیاری می گذارد.
Il Formaggio
برایم خیلی جالب بود وقتی که فهمیدم پنیر اولین بار توسط امپراطوری روم به سرزمین های اروپائی برده شد و روند تولید آن بعد از فروپاشی امپراطوری سیر نزولی پیدا کرد. و جالب تر این که غیر از این سی و دو ویژگی که برای این محصول ایتالیائی عنوان شده، حدود چهار صد فرآورده ی منحصر به فرد دیگر در ایتالیا یافت می شود که این جا می توان نام و منطقه ی اصلی تولید کننده ی آن را پیدا کرد. من از بین دوازده سیزده پنیری که تا به حال تست کردم طعم پکورینو رومانو و پارمیجانو رجانو را بیشتر دوست داشتم، با وضعیت پیش آمده، حالا مجبورم سی صد و هشتاد و هفت هشت مزه ی دیگر را - چون اصالتا یک موشم - تست کنم، شاید که پدیده ی خوشمزه تری میان آن ها کشف کنم...
Titolo Libero5
روشنفکری از جنس ایتالیائی
از جمعه شب یعنی دو روز بعد از نوشتن پستی درباره ی بازیکنان ایتالیائی تا همین حالا، چهار نامه از دوست ناشناسی که ظاهرا نسبت به ایتالیا خیلی غیرتی ست و خودش را گلادیاتور ایتالیائی معرفی می کند دریافت کردم که در آن با لحنی عصبی نوشته بود که چرا گفته ام اکثر فوتبالیست های ایتالیائی با مانکن های معروف ازدواج می کنند و چرا با این گفته خواسته ام شخصیت و سطح فکر آنان را زیر سوال ببرم. نارنینی که بر خلاف لقبی که انتخاب کردی و تعصبی که نسبت به بازیکنان ایتالیائی داری هویتت کاملا مشخص است، حقیقت چیزی بیشتر و کمتر از آن چه نوشتم نیست. من به چند دلیل که مهم ترین آن ها مسدود نشدن و صد البته مطرح نشدن مباحثی که در چارچوب اخلاقی این وبلاگ نمی گنجد است، خیلی سربسته از ترکیب مانکن های معروف استفاده کردم وگرنه کیست که نداند این علیا مخدره های خوش ترکیب که محدود به ایتالیا هم نمی شوند بر خلاف تصور تو نه تنها از طیف دکتر و مهندس جامعه نیستند که درصد بسیاری فتو مدل های آن چنانی اند که توسط مجله های خاص و شوهای لباس به حضرات عظام معرفی شده اند. من توضیح دیگری ندارم جز این که توجهت را به چند تصویر از ایلاری بلاسی همسر فرانچسکو توتی، آلنا سِرِدووا دوست دختر لوئیجی بوفون، کریستین پازیک دوست دختر آندری شوچنکو و دانیله چیکارلی همسر ریکاردو کاکا جلب کنم. نام و نشانی همسران و دوست دختران عالی جنابان لژیونر و غیر لژیونر دیگر را هم می توانی در سایت ها و وبلاگ ها و فروم ها و کلوپ ها پیدا کنی و در موتورهای جستجوگر بنویسی تا تصویر و موقعیت اجتماعی شان را بهتر ببینی، بعد اگر جای توجیه باقی ماند باز نامه ی دوستانه بفرست. من متاسفم که بیان حقیقت گاهی صراحتِ ناجور می طلبد و این وضعیت رفتارهای جنتلمنانه را برنمی تابد؛ باقی بقایت.
La Domenica5
کالچو - cinque
مشغول زیر و رو کردن سایت آ چی میلان برای پیدا کردن خبرهای داغ و جدول بازی های فصلی سری آ بودم که تصویر تبلیغاتی بسیار جالبی توجهم را جلب کرد. این تبلیغ که با شعار بسیار جذاب " تو همراه ما در تصویر" تیم رسمی رقابت های فصلی دو هزار و هفت - دو هزار هشت میلان را معرفی می کند، از تماشاگران میلانی دعوت می کند تا در استادیوم سن سیرو با پوشیدن پیراهن روسو نروی آ چی میلان با بازیکنان این تیم عکس یادگاری بگیرند. هر چند برلوسکونی در مقام نخست وزیر مخالفان بسیاری دارد، اما در جایگاه رئیس یک باشگاه پر طرفدار ثابت کرده است که سیاستمدار خوبی ست چرا که اصل توجه به تماشاگر را از یاد نمی برد و به هوادارش احترام می گذارد. - ضمن آن که ممکن است این حرکت نمایشی درآمد بسیاری برای باشگاهش به همراه داشته باشد که این مسئله هیچ چیز از ارزش تفکر او در جلب حمایت و نهایتا رضایت هوادار تیمش نمی کاهد -. من از چند و چون این برنامه اطلاع دقیقی ندارم اما حالا دیگر می فهمم که چرا هواداران میلانی به نظر بعضی از روزنامه های پر تیراژ "هوادارانی ویژه" اند و حدود دو هفته تا آغاز بازی های فصلی باقی مانده، بیش از یک میلیون و دویست هزار یورو بابت خرید بلیت بازی های میلان به مراکز فروش بلیت ها می پردازند. این که بودن در کنار ستاره گان برزیلی و ایتالیائی میلان برای یک عشق واقعی کالچوی کاتاناچو چقدر لذت بخش است چندان هم نیاز به توضیح ندارد؛ خصوصا حالا که تلاش برای خرید رونالدینیو به عنوان ششمین برزیلی این تیم بعد از کاکا و دیدا و کافو و رونالدو و رودریگو برادر کوچک کاکا مخفیانه صورت می گیرد و مدیران میلان از هیچ کوششی برای شکار صاحب پیشین توپ طلا دریغ نمی کنند...
- دوست نوجوانی به نام آرین کلی عکس و فلش از جشن قهرمانی میلان برایم فرستاده که بسیار از او ممنونم. ولی خوشگل تر از همه این سوسک آ چی میلانی بود که خیلی دوستش داشتم. این عکس را هم روی گوشی موبایلم گذاشتم. آرین جان مرسی دستت درد نکند.
Titolo Libero4
سقز جویدن های ساعت بیست و پنج
روی زمین دراز کشیده ام و برای نیلوفر که مشغول غواصی در نت است تعریف می کنم که دیشب وقتی با یکی از دوستانم - که خیلی نوشته هایش را دوست دارم و اگر اجازه بدهد به صفحه اش لینک می دهم - مشغول حرف زدن بودم تا بحث به این جا رسید که فوتبالیست ها و مجریان و خوانندگان و هنرپیشه های ایتالیایی نه تنها چیزی از مشابهان ایرانی شان کم ندارند بلکه در مواقعی یک سر و گردن هم از آن ها بالاترند. خدا پدر این علی انصاریان و کاظم احمدزاده و قاسم افشار و محمدرضا گلزار را ببخشد و بیامرزد بدبخت ها کجا مثل الساندرو دل پیرو و کارلو کونتی و جانی موراندی و لورنزو کرسپی هم روزی هشتاد بار در تبلیغات تلویزیونی ظاهر می شوند، هم در مسابقه ی رقص با ستارگان شرکت می کنند، هم در برنامه ی هر روزه ی آشپزی مهمان می شوند، هم هفته ای یک بار در مراسم من درآوردی یک کانال تلویزیونی لوح تقدیر و فلان چیز طلائی می گیرند، هم در برنامه ی شب های روی یخ همراه پارتنرهای حرفه ای شان مسابقه ی پاتیناژ می دهند، هم از آفتاب گرفتن شان در سواحل ریمینی گزارش تهیه می شود و هم همیشه ی خدا جزو میهمانان ویژه ی مجلس بهمان وزیر و وکیلند، آخرش هم از دم یا با مانکن های معروف - این مسئله در مورد فوتبالیست ها بیشتر صدق می کند - یا با هنرپیشگان زیبا - و نه ذره ای حرفه ای - نامزد یا ازدواج می کنند که نیلوفر با شرارت تمام دو صفحه ای را که چند دقیقه ی پیش پرینت گرفته می آورد و اصرار می کند موضوع آن را هم به خطابه ی غرایم اضافه کنم که اگر در روزنامه ی شرق نشد در کافه ریسترتو لااقل آبرویی برای خودم خریده باشم. مقاله ی مورد نظر درباره ی آدریانا فوسا همسر کاپیتان دوست داشتنی من پائولو مالدینی ست - خباثت را حال کردید؟ - که متولد شهر کاراکاس و اصالتا ونزوئلایی ست. جانم برایتان بگوید کمی هم درباره ی پدر ونزوئلایی اش استفانو و مادر آمریکایی اش دیانورا صحبت می کند تا می رسد به آن جایی که در سن هفده سالگی با دوستانش اول به پاریس و بعد به میلان می آید تا مانکن فشن شود و هنوز سال اول تحصیلی اش در دانشکده ی زبان تمام نشده یک شب خدا شانس بدهد در دیسکوتکی به نام هالیوود با پائولو مالدینی آشنا می شود. پائولو بعدها تعریف می کند که آن شب از آدریانا تنها سه نه شنیده است. اولین نه را وقتی که از او درخواست رقص می کند، دومین نه را زمانی که به او نوشیدنی تعارف می کند و سومین نه را هنگامی که از او می پرسد دوباره می توانند یکدیگر را ببینند دریافت می کند - که من این جا کلی حرص می خورم و چند تایی فحش غیر مودبانه می دهم - خلاصه از آن جایی که آدریانا نمی دانسته که پائولو یک فوتبالیست شناخته شده است، چون نه بچه محل آن جا بوده و نه هیچ علاقه ای به فوتبال داشته - به جان مامانم ترجمه ی این بخش داستان دقیقا همین می شود که گفتم - تمام جواب هایش به پائولو منفی از آب درمی آید. بعدش هیچ کس نمی داند که چرا و چگونه خدا پس کله ی پائولو می زند و این ها بعد از مدتی با هم نامزد می شوند - خباثت روای مغرض را دارید دیگر؟ - نه واقعا بعدش این اتفاق نمی افتد، بعدش پائولو با یک دختر دیگر و آدریانا با یک مدل اسپانیائی نامزد می کنند اما چون هر دو از این اتفاق ناراضی اند گاهی با هم تلفنی صحبت می کنند. اواخر مارچ هشتاد و هشت بعد از این که هر دوی آنان روابط شان را با نامزدهایشان قطع می کنند هنوز اولین بوسه را رد و بدل نکرده اند - این توضیح کاملا ضروری ست که راوی هیچ گونه مسئولیتی در قبال خلاف های این چنینی ندارد - و بعد از آن که با هم آپارتمانی در میلان اجاره می کنند دوره ی سخت کاری آدریانا با سه طراح جهانی مد یعنی جان فرانکو فِرره، لائورا بیاجوتی و جانی ورساچه آغاز می شود. آدریانا بعد از آن در یک فیلم تلویزیونی به کارگردانی نینی سالرنو که موفقیت های بسیاری در آلمان، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا برای او و سازندگانش به دست می آورد ظاهر می شود، در چهارده دسامبر نود و چهار با پائولو ازدواج می کند و صاحب دو فرزند به نام های کریستین متولد چهارده جون نود و شش و دانیل متولد دوازده اکتبر دو هزار و یک می شود و از آن زمان مادر و در کنار خانواده ی خود بودن را بر مدل و هنرپیشه بودن ترجیح می دهد...
پیامدهای اخلاقی این روایت، برگرفته از خاله زنکی های زبیده ماریا - یک: در انتخاب دوست دقت کنید و از معاشرت با دوست نمایی که هنگام درد و دل برجک شما را هدف قرار می دهد بپرهیزید. دو: درس و دانشگاه و دکترا و فوق دکترا برای کسی نستا و اودو و مالدینی و جیلاردینو نمی شود، آدم خودش باید شانس داشته باشد...
Michelangelo Antonioni
یک - ایتالیا سوگوار خداوندگار نئورئالیست
سه شنبه شب گذشته، وقتی که ناپولیتانو رئیس جمهور ایتالیا جلوی دوربین شبکه ی سراسری "رآی دوئه" قرار گرفت، همه فکر کردیم که قرار است خبرهای داغی درباره ی تست اعتیاد سناتورهای عالی رتبه ی مجلس بشنویم اما در کمال ناباوری او از مرگ غول نئورئالیستی سخن گفت که بسیاری از فیلم هایش بی هیچ اغراقی واقعیت جامعه ی امروز ایتالیا را به تصویر می کشد. ناپولیتانو از آنتونیونی تحت عنوان فیلسوف فیلمساز یاد کرد و اعتقاد داشت که در میان کارگردانان عصر طلائی سینمای روشنفکرانه - کسانی مانند فدریکو فلینی ، پی یر پائولو پازولینی یا فرانچسکو رزی - آنتونیونی تاثیر گذارترین زبان را برای بیان حس تنهائی و خلا عاطفی انسان در جهان معاصر داشته است.
دو - منولوگ های سی و یکم ژوئیه زیر آسمان رم شهر بی دفاع
با این که هیچ فیلمسازی را به اندازه ی جوزپه تورناتوره دوست ندارم اما گمان نمی کنم که بتوانم سه گانه ی ماجرا، شب و کسوف یا ماجرای آگراندیسمان او که بر اساس طرحی از خدای دیوانه ی روایت های غریب - خولیو کورتاثار - ساخته شد را از یاد ببرم. دو فیلم آخر آنتونیونی با فاصله ی نسبتا زیادی از دوران طلائی اش با همکاری وندرس و سودربرگ ساخته شده اند. در پس ابرها ترکیب پیچیده ی شخصیت های بی هویتی ست که تا آخرین حد ممکن به هم نزدیک می شوند اما هیچ گاه به هم نمی رسند ضمن آن به شدت از عدم توانایی در ایجاد ارتباط و تفاهم رنج می برند. اروس هم به ظاهر فیلمی بی پروا درباره ی باز یافتن هویت غریزی انسان هایی ست که تا پیش آن یکدیگر را ندیده اند و تنها از طریق کشف تن همدیگر به شناخت هم می رسند و این در حالی ست که تا پایان این تجربه ی ناشناخته که انگار دوباره جسم خود را باز می یابند، نام هم را نمی دانند. این دو فیلم آنتونیونی از دید بسیاری از منتقدینش تقلیدی و زننده است ولی من گمان می کنم که او هم چنان نگران انسان و اضطرابش و جستجوی بیهوده اش برای یافتن خویش است...
جهان به آنتونیونی ادای احترام کرد
و پیکر "استاد و جادوگر نور" تشییع شد