Il Violino
در ساعت هفت یکی از روزهای اواخر اکتبر، درست وسط تمرین ویولن، رناتو پیرمرد همسایه ی طبقه ی دوم در می زند و با یک بطری شراب صورتی لیگوریایی وارد می شود. به من می گوید که لذت شنیدن یک قطعه موسیقی تمرینی، در این لحظه های کبودآبی سرما زده، برایش بیش از آن است که بتواند صفحه ای کتاب بخواند. من برای هردویمان کیک میوه ای می آورم، کاغذهای نت را از روی زمین جمع می کنم، کوک ساز را عوض می کنم و برایش دو قطعه موسیقی ایرانی می زنم. در ساعت هفت و بیست و چهار دقیقه ی بعد از ظهر یکی از روزهای اواخر اکتبر، زیر نمبارش پائیزی توسکانی، چندین ستاره ی زرد روی پلوور آبی رناتو می نشیند و ما دلتنگی های پائیزی مان را مثل خاطره ی بوی پوست خیس درخت های بلوط، مثل عطر چوب های جنگلی باران خورده، مثل رنگ تمشک های وحشی زیر آفتاب و مثل طعم شکلات های فندقی موتزارت در سینه پنهان می کنیم.
