martedì 28 ottobre 2008

Il Violino
در ساعت هفت یکی از روزهای اواخر اکتبر، درست وسط تمرین ویولن، رناتو پیرمرد همسایه ی طبقه ی دوم در می زند و با یک بطری شراب صورتی لیگوریایی وارد می شود. به من می گوید که لذت شنیدن یک قطعه موسیقی تمرینی، در این لحظه های کبودآبی سرما زده، برایش بیش از آن است که بتواند صفحه ای کتاب بخواند. من برای هردویمان کیک میوه ای می آورم، کاغذهای نت را از روی زمین جمع می کنم، کوک ساز را عوض می کنم و برایش دو قطعه موسیقی ایرانی می زنم. در ساعت هفت و بیست و چهار دقیقه ی بعد از ظهر یکی از روزهای اواخر اکتبر، زیر نمبارش پائیزی توسکانی، چندین ستاره ی زرد روی پلوور آبی رناتو می نشیند و ما دلتنگی های پائیزی مان را مثل خاطره ی بوی پوست خیس درخت های بلوط، مثل عطر چوب های جنگلی باران خورده، مثل رنگ تمشک های وحشی زیر آفتاب و مثل طعم شکلات های فندقی موتزارت در سینه پنهان می کنیم.

mercoledì 22 ottobre 2008

La Fragranza
امروز عصر، تا این کرکره ی چوبی را بالا می زنم دوباره همان عطر فوق العاده ی گم شده ای که به گمانم از حدود دو و نیم بعد از ظهر، در این حوالی پرسه می زد توی خانه می پیچد. این عطر که مخلوطی ست از بوی پامچال کوهی و بوی چای تازه هر سال از اواسط اکتبر برمی گردد و تا انتهای آپریل می ماند. دلم می خواهد که بتوانم دعا کنم. دلم می خواهد بتوانم بنویسم. به یک قطعه موسیقی گوش کنم. یا فقط بنشینم و بگذارم که باران، پنجره، پائیز یا وردی به جای من از خدا تشکر کنند. کاش می شد همه ی این چیزهایی که یک روز، غیر منتظره، از آن سوی خلاء و روشنائی می آیند را دزدید و یک جایی پنهان کرد. چیزهای کوچکی مثل یک چهارشنبه ی پائیزی دیر آمده، مثل یک لکه نور در گرفته گی آسمان عصر، مثل یک تکه ابر در فنجان چای و مثل لحظه های کوتاهی که سرخوشی پنهان از دیدن بنفشه های وحشی زیر باران، آدم را، به رستگاری محض می رساند.

sabato 18 ottobre 2008

Cafe Naderi
انقلاب ماه مه شصت و هشت فرانسه بود. فتاح با دو دوست ایتالیائی اش از بچه های جنبش دانشجوئی رم آمده بودند پاریس تا جریانات را از نزدیک ببینند که می گفتند بعد از انقلاب کبیر فرانسه سابقه نداشته است. دو شب را پشت سر هم در سوربن مانده بود و بیانیه های جورواجور، پوسترهای سیاسی، پلیس ضد شورش، زد و خوردهای کارتیه لاتن و پرتاب گازهای اشک آور، سنگربندی های خیابانی و آوازهای پرخاشگرانه ی ضد بورژوازی را دیده بود و حالا در پی جائی بود تا خواب راحتی بکند. در پاریس کسی را نمی شناخت. در واقع جائی جز نیمکت های دانشکده نداشت. علاوه بر این یکی از آن ایتالیائی های همراهش در همان روز دوم گیر پلیس افتاده بود و پلیس ها با باتوم او را زده بودند و بعد برده بودندش تا مرز و با باتوم زده بودند روی شانه اش و گفته بودند "مافیائی آشغال گورت را گم کن و برگرد به کشور لعنتی خودت که بیشتر از فرانسه به انقلاب احتیاج دارد!" آن ایتالیائی دیگر هم با یک دختر دانشجوی برزیلی آشنا شده بود و دیگر پیدایش نبود و فتاح حتی در کمیته ی ایتالیائی های انقلابی سوربن هم دیگر ندیده بودش. فتاح خیلی دلش می خواست تا پایان ماجرا در پاریس بماند یا حالا که فرصتی پیش آمده حداقل شهر را خوب سیاحت کند اما پولش کفاف نمی داد. تصمیم گرفت برگردد اما همه در اعتصاب بودند. ناامیدی رخنه کرده بود. جلوی نقشه ی مترو ایستاد و چشمش خورد به کلمه ی بولوار ایتالی و فکر کرد احتمال دارد آن ایتالیائی را آن طرف ها پیدا کند تنها به این دلیل که اسم آن جا بولوار ایتالی است. احمقانه بود اما در آن ناامیدی تنها چاره ای بود که به فکرش رسید. در بولوار ایتالی پشت میز کافه ای ولو شد و آن بیرون نم نم باران بود...

کافه نادری - رضا قیصریه

martedì 14 ottobre 2008

Titolo Libero8
آسمان، امشب خاکستری کبودست. خاکستری از ابر و کبود از بادی که در میان سپیدارها پرسه می زند و از کنار پنجره به خانه ها سرک می کشد و آدم را مثل وقت دیدن شاه بلوط های زرد و قهوه ای روی زمین یا پیچک های سرخ و ارغوانی روی دیوار به معجزه ی پائیز معتقد می کند. تا بیست دقیقه ی دیگر، باید بروم جزوه های سیمی شده را تحویل بگیرم. باید سری به اهورا که چند روزی ست سرما خوردگی خانه نشینش کرده بزنم. باید لیست کتاب هایی را که از سپتامبر روی یک تکه کاغذ نوشته ام به کتاب فروشی بدهم. باید سر راه پنیر و شکلات و قهوه و پاستا هم بخرم. دارم پنجره را می بندم که چشمم به یک جدول سفید که با خط های کج و کوله توی کوچه کشیده شده است می افتد. یک بهانه ی گچی با چند خانه، یک بازی ساده ی کودکانه که ناگهان تمام لطافتش را به تنهائی آدم هدیه می کند. حالا بیست دقیقه ی دیگر است و بالاخره ابرهای درهم تنیده ای که از خود صبح ملایمت بافتنی ابریشمی و گلبهی رنگی را به شانه های سرما زده ی فیرنتزه بخشیدند می گذرند و می بارند. من سنگ در دست و سر به زیر، لی لی کنان از خانه های خیس خورده ی سفید و گچی می گذرم و فکر می کنم چه خوب است که باران می بارد در این روزگار سگی بی عشقی، بی حرفی و بی رفیقی...

venerdì 10 ottobre 2008

Autumn Nights

شب ها
پنجره ای نیمه باز می ماند
و بوی پائیزی که پرده را کنار می زند
و چایی که هماره سرد می شود
و قلم موهای خسته
لا به لای انگشتانی پر از لکه رنگ های پائیزی
که روی این بوم ناتمام
تا صبح
به خش خش برگ هائی که تو را با خود می برند
گوش می کنند...

برگزیده ی اشعار - نازلی منصوری فر

sabato 4 ottobre 2008

La Pioggia
نور شبانه ی شهر وقتی که از پشت باران ریز و سوزنی اکتبر روی زمین خیس می ریزد، هوائی ام می کند که از کنار پنجره ی کتابخانه بلند شوم و بدون چتر، تا پونته وکیو بروم. عاشق این پل قدیمی ام که از روی رودخانه ی آرنو می گذرد و کتابخانه ی دانشگاه را به کافه ی کوچکی در آن سوی شهر - که می شود روی میز کوچک کنار پنجره نشست و هر قدر که می شود نوشت و به این فکر نکرد که خانه انگار همه جا هست و هيچ کجا نيست - پیوند می دهد. روی یکی از زیباترین پل های قدیمی دنیا دارد باران می بارد و حالا حتما تمام خیابان های آن طرف رودخانه از بوی گل های ماگنولیا پر شده اند. ولی من، این جا پشت یک خروار مقاله ی نیمه کاره نشسته ام و دارم به این فکر می کنم که این خاک، خاک توسکانی را دوست دارم اگر چه خانه ی همیشگی ام نشود، اگر حتی شبیه تهران، ماهاراشترا و بادن وورتمبرگ در آن ریشه ندوانم...