venerdì 28 novembre 2008

L'ultimo Padrino2
بدیهی ست این نظام کوچک سنتی که برای حفظ و دوام ساختار قبیله ای خود در جنگ با موسولینی مهاجرت می کند وقتی که وارد فضای ناشناخته ی جامعه ی آمریکا می شود با پس زمینه نمی خواند و دچار تغییر می شود چرا که فرهنگ مدرن آمریکائی بر جوانان و اعضای جدیدش تاثیر می گذارد و پای بندی آنان را به سنت های قدیم کم می کند، این می شود که فرزندان آمریکائی احترامی برای گذشته ی پدران شان قائل نمی شوند و بر خلاف زمانی که قانون و انضباط در فضای رسمی جوامع سنتی حضور داشت، دیگر رسم و رسوم پدران سیسیلی شان را نمی فهمند. ماریو پوتزو که در این کتاب زندگی دون دومنیکو کلریکوتزیو رئیس قدرتمند خانواده ی مافیا در آمریکا و سه پسرش جورجو، وینسنت و پتی و هم چنین پیپی فرزند تنها دخترش رزماری که از زمان جنگ خونین قبیله های کلریکوتزیو و سانتادیو بیوه باقی مانده است را به تصویر می کشد، سعی دارد به ریشه های زیبا و اصیل جوامع سنتی برگردد و شخصیت خان هایی شبیه کلریکوزیو را توصیف کند، آدم هائی که مقید و عادل اند و ضمن تامین نان و احترام برای تمام اعضای طایفه شان، نهایت فخر فروشی شان این است که مثلا پنیر مانده تر از نیم ساعت را نمی خورند. حالا تصور کنید که جامعه ی بی ریشه ی آمریکائی که نیمی از هویت خود را از طریق تحریف تاریخ جوامع دیگر به دست آورده است، چه تصویر بی پایه، عقب افتاده، ابتدائی و مضحکی را از خانواده ی شرافتمند مافیا، در ذهن مخاطبان سینمای گیشه ای و مصرفی هالیوود ساخته است. ماریو پوتزو از مافیائی که در ذهن مخاطب سینمای هالیوود گانگستر است و زور می گوید و سیگار برگ می کشد و مردم را به رگبار گلوله می بندد سخن نمی گوید، او از نظامی عمیق تر صحبت می ‌کند که هر چند گاهی آن را به نقد می کشد و مورد هجو قرار می دهد اما دوستش دارد و برایش احترام قائل است و عمیقا باور دارد که یک تار موی این ساختار سنتی مافیائی، به هزار جامعه ی مدرن آمریکائی می ارزد و این همان جذابیتی ست که باعث می شود مردم شخصیت های داستان را مثبت ببینند و با آنان هم دردی کنند...

mercoledì 26 novembre 2008

L'ultimo Padrino1

ماریو جانلوئیجی پوتزو که در محله ی فقیرنشین هلز کیچن نیویورک از یک خانواده‌ ی مهاجر سیسیلی به دنیا آمد، به غیر از پدرخوانده - که به گفته ی خودش شخصیت دون کورلئونه را بیش از هر کس دیگری براساس شخصیت مادرش نوشته است - شاهکار دیگری به نام L'ultimo Padrino یا آخرین پدرخوانده دارد که در فضای کاملا متفاوتی روایت می شود و جز در مفاهیم اصلی هیچ ارتباطی با کتاب و فیلم ‌های پدرخوانده ندارد. ماریو پوزو یک قصه گو و شیفته ی ارزش های گذشته است، بنابر این چندان عجیب نیست که مافیای سنتی را مثبت و جامعه ی مدرن را منفی می بیند. مافیائی که او برای خواننده به تصویر می کشد، عشیره ای ست که با هم پیوند حمایتی دارند و طبق یک قرارداد نانوشته بر پایه ی شرافت، از مردم سیسیل در برابر بلاهایی که دولت مرکزی یا حکام محلی بر سر آن ها می آوردند حمایت می کند. مافیای پوزو، یک نظام منسجم است که در نهایت خواننده را به این نتیجه می رساند که این ساختار بسیار انسانی ‌تر، قانون مند تر، عادلانه تر و با پشتوانه ی محکم تری برای اعضایش نسبت به جامعه‌ ی مدرن است و این با آن چه که ما در دنیای امروز به نام مافیا و شخصیت های مافیائی می بینیم، تفاوت دارد...

lunedì 24 novembre 2008

La Storia2
بعد از تولد بی سر و صدای جوزپه، در خانه ی محقر محله ی سن لورنزو مثلث خانوادگی کم نظیری به وجود می آید که هر چه کیفیت زندگی آن خرده بورژواتر می شود، هیجان بیشتری را به نمایش می گذارد. چندی بعد با پیشرفت جنگ و تقسیم ایتالیا به دو بخش شمالی و جنوبی، نینوی ولگرد با پیراهن سیاه به صف مبارزان فاشیست جبهه ی شمال می پیوندد. در ادامه، آیدا و جوزپه از بمباران محله ی سن لورنزو در نوزدهم ژوئیه ی هزار و نهصد و چهل و سه جان سالم به در می برند و در پناهگاه موقتی پیترالاتا - که در دور افتاده ترین حومه ی شهر رم قرار داشت - اقامت می گزینند و آن جاست که بر اثر یک تصادف در ایستگاه قطار تیبورتینو، شاهد اعزام یهودیانی می شوند که پس از دستگیری، آماده ی حرکت از رم به سوی اردوگاه های مرگ آشویس اند. پس از اتمام جنگ، آیدا و جوزپه به آپارتمان کوچکی در خیابان بودونی که به مدرسه ی آیدا نزدیک است اسباب کشی می کنند و آیدا جوزپه را با این که هنوز به سن ثبت نام در کلاس اول نرسیده است با خود به مدرسه می برد. در صبح روز شانزدهم نوامبر هزار و نهصد و چهل و شش، نخستین نشانه های بیماری سختی که جان جوزپه را تهدید می کند، پدیدار می شود و همان صبح مامور پلیسی خبر حادثه ای که در آن نینو به شدت زخمی شده است را به آیدا می دهد. در بیمارستان، آیدا جسد نینو را که باریکه ی خونی زیر بینی اش خشک شده است شناسائی می کند و سه روز بعد به خاطر مرگ راننده ای که با نینو تصادف کرده است، پرونده مختومه اعلام می شود. آیدا در مراسم تشییع جنازه ی نینو شرکت نمی کند، پس از آن هم هرگز به گورستانی که نینو در چند قدمی محله ی کودکی اش در آن به خاک سپرده می شود قدم نمی گذارد، او حتی مجال گریستن هم نمی یابد چرا که احساس می کند با اولین گریه عقلش را از دست می دهد و مردم او را به آسایشگاه تحویل می دهند و حرام زاده ی کوچک او بی کس و کار می ماند. حدود یک سال بعد، هنگامی که سال تحصیلی رو به پایان است، یک روز آیدا به جوزپه تلفن می زند و صدای زنگی که از آن سو بی پاسخ می ماند به او هشدار می دهد که هر چه زودتر خود را به خانه برساند. در خانه، آیدا جوزپه را پائین پله ها در حالی که از شدت تشنج موفق به بستن سگک کفش هایش نشده بود، نقش بر زمین می یابد، بعد در حالی که دیوانه وار در دو اتاق کوچک خانه می دود و با سرعتی باور نکردنی تمام صحنه های تاریخ گذشته را که امروز در واپسین جنایت خود پسرک نامشروعش را از او گرفت مرور می کند، کلون پشت در را می اندازد و کنار بستر کودکش می نشیند. صبح روز بعد در صفحه ی حوادث روزنامه خبر حادثه ی غم انگیزی که در آن مادری در حال جنون از جنازه ی پسر خردسالش نگهداری می کند چاپ می شود، پیکر جوزپه را به خاک می سپارند و آیدا در یک بیمارستان روانی بستری می شود. طبق اطلاعاتی که به دست می آید طی نه سالی که آیدا در بیمارستان روانی بستری می شود، درست مثل وقتی که در خانه ی او را در خیابان بودونی به زور گشودند، همواره در یک وضعیت ثابت باقی می ماند و آن حالتی ست که دستانش را روی دامنش جمع می کند و در چهره اش همان گم گشتگی تازه بیدار شدگانی ست که تا مدت ها دور و بر خود را تشخیص نمی دهند. تاریخ مرگ آیدا در روز یازدهم سپتامبر هزار و نهصد و پنجاه و شش به ثبت می رسد اما همه می دانند که مرگ واقعی او روز مرگ کودک نونهالش، در صبح دوشنبه ی ژوئن نه سال پیش فرا رسیده است...

sabato 22 novembre 2008

La Storia1
در بین رمان های تاریخی ضد جنگ، شاهکاری وجود دارد به نام لا استوریا یا تاریخ نوشته ی الزا مورانته که متاسفانه - به اندازه ی موراویا همسرش - نویسنده ی شناخته شده ای نیست. این کتاب که با تیراژ ششصد هزار نسخه ای اش در سال های اول انتشار جامعه ی ایتالیا را غافلگیر کرده بود زندگی آموزگار سی و هفت ساله ای به نام آیدا را روایت می کند که فرزندی از یک سرباز متجاوز آلمانی به نام گونتر به دنیا آورده است. در یکی از روزهای ژانویه ی هزار و نهصد و چهل و یک، سربازی آلمانی، اهل باواریا، که از ایتالیائی به جز چهار کلمه نمی داند و قرارست همراه تعدادی از هم قطارانش برای حفظ متصرفات ارضی ایتالیا به آفریقا اعزام شود، در حال پرسه زدن در یکی از محله های فقیرنشین رم به نام سن لورنزو، سر از میکده ای به نام رمو درمی آورد و کمی بعد هنگام پیاده روی در هوای شرجی بعد از ظهر رم، راه را بر بیوه ی نه چندان جوانی که با زنبیل خرید روزانه اش به خانه برمی گشت می بندد. در خانه، آیدا راموندو، که خانواده ی مادری اش یهودی اند و از شوهر درگذشته اش آلفیو پسر شانزده ساله ی ولگردی به نام نینو دارد تن به خشونت سرباز می سپارد و دم برنمی آورد. سفر رمی سرباز گونتر در همان شب به پایان می رسد و کمتر از سه روز بعد هواپیمائی که او را به سوی مقصد نامعلومی در جنوب یا جنوب شرقی می برد برفراز دریای مدیترانه هدف قرار می گیرد. در روز بیست و هشتم اگوست همان سال، وقتی که جنگ تا جبهه های روسیه گسترش یافته است و یهودیان سرزمین های اشغال شده توسط آلمانی ها به اردوگاه ها و کشتارگاه ها اعزام می شوند، آیدا در خانه ی قابله ای یهودی و اهل ناپل که نام جوزپه فلیچه آنجولینو را برای فرزند نیمه آلمانی او برمی گزیند، پسری به دنیا می آورد، که رنگ چشمانش بدون شک به رنگ دریای لاجوردی ایتالیا و آسمان آبی باواریاست...

martedì 18 novembre 2008

L' insostenibile leggerezza dell'essere
تمام جنایات گذشته ی امپراتوری روس در نهان و زیر سرپوش انجام گرفته است؛ تبعید یک میلیون لیتوانی، قتل صدها هزار لهستانی، نابودی تاتارها در کریمه، همه بدون مدرکی که مستند به عکسی باشد، در حافظه ی ما نقش بسته است. بنابراین مانند چیزی غیر قابل اثبات دیر یا زود دروغ و توهم تلقی خواهد شد. برعکس از اشغال چکسلواکی در سال هزار و نهصد و شصت و هشت عکس و فیلم زیادی تهیه و به آرشیوهای روزنامه های سراسر جهان سپرده شده است. عکاسان و فیلم برداران چک فرصتی را که برایشان پیش آمده بود مغتنم شمردند و تنها کاری را که هنوز از ایشان ساخته بود پیش بردند؛ آن ها برای آیندگان خود تصویر تجاوز و خشونت را به ثبت رساندند. ترزا این هفت روز را در خیابان ها گذراند و از سربازان و افسران روسی در موقعیت های رسوا کننده عکس برداشت. روس ها غافلگیر شده بودند. اگر به آن ها تیراندازی می شد و یا به طرفشان سنگ پرتاب می کردند آن ها بر اساس دستورات دقیق و از پیش گفته شده عمل می کردند. اما هیچ کس به آن ها نگفته بود چگونه جلوی دوربین عکاسی از خود واکنش نشان دهند. ترزا صدها عکس برداشت. تقریبا نیمی از عکس ها را به صورت حلقه ی فیلم آماده ی ظهور در بین روزنامه نگاران خارجی پخش کرد. مرزها هنوز باز بود و روزنامه نگاران برای یک رفت و برگشت از خارج وارد می شدند و کوچک ترین مدرک را با سپاسگزاری می پذیرفتند. به این ترتیب عکس های ترزا در بسیاری از روزنامه های خارجی چاپ شد. تصاویر تانک ها، جسدهای پوشیده با پرچم سه رنگ خون آلود، موتور سواران جوانی که با سرعت زیاد دور زره پوش های جنگی می چرخیدند و پرچم چکسلواکی را تکان می دادند، دختران بسیار جوانی که دامن های کوتاه باور نکردنی پوشیده بودند و سربازان بیچاره ی روسی را از طریق بوسیدن عابرین ناشناس تحریک می کردند. هجوم روس ها، تکرار کنیم، فقط یک فاجعه به بار نیاورد، بلکه تماما جشنی از نفرت و کینه به پا داشت که هیچ کس هرگز حالت سکرآور غریب آن را درک نخواهد کرد...

- سبکی تحمل ناپذیر هستی - میلان کوندرا

domenica 16 novembre 2008

La Domenica19
اگر در میان لیست ده کتاب برگزیده ی یک کتاب خوان حرفه ای رتبه ی اول مربوط به ناتور دشت سالینجر، عقاید یک دلقک بل یا صد سال تنهائی مارکز باشد، برای من بی شک این رتبه به بچه های نیمه شب رشدی تعلق می گیرد. این داستان که روایت استقلال کشور هند در نیمه ‌شب پانزدهم آگوست هزار و نهصد و چهل و هفت است، به زندگی یکی از هزار و یک کودکی که بسته به نزدیکی زمان تولدش به نیمه‌ شب استقلال، توانائی جادوئی دارد می پردازد. راوی و شخصیت اول داستان که توانائی ویژه اش قابلیت نفوذ در ذهن و اندیشه ی دیگران و نیز حس بویائی جادو وار اوست، فرزند نامشروع وانیتا وینکی همسر ویلی وینکی آوازه‌ خوان دوره‌ گرد و ویلیام مت وولد صاحب انگلیسی ویلاهای مت ‌وولد است که توسط ماری پریرا پرستار زایشگاه دکتر نارلیکار با همزاد دیگر خود که فرزند احمد و امینه سینائی نام‌ دار است عوض می شود و به این ترتیب سلیم سینائی، نماد تولد دوباره ی هند که پسر واقعی دو مردی که گمان می‌ رود پدر او هستند نیست - چرا که پدر واقعی او ویلیام مت‌ وولد هم‌ زمان با اعلام استقلال شبه ‌قاره هند را ترک کرده و به انگلستان بازگشته است - سرگذشت خاندان قراردادی خود را از سی سال گذشته تا لحظه ی مرگ روایت می کند. در پایان، ایندیرا گاندی پانصد و هشتاد و یک کودک نیمه شبی را که هنوز زنده و سالم اند مخفیانه دستگیر و عقیم می کند تا از تکثیر بچه های نیمه شب جلوگیری کند و سلیم سینائی که سرنوشتش با شیطنت تاریخ به سرنوشت هند پیوند خورده است، در حالی که تمام تنش پوشیده از ترک های بیماری عجیب موروثی است مرگ خود را درست در سی و یکمین سال‌ روز تولدش پیش ‌گوئی می‌ کند. بر اساس رمان بچه های نیمه شب فیلم نامه ای هم توسط خود رشدی نوشته شده است که قرار است دیبا مهتا آن را کارگردانی کند. تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی جهان معتقدند که تبدیل کردن این شاهکار ادبی، به فیلم - که در بسیاری از دانشگاه های بریتانیا و آمریکا جزء کتاب های درسی دانشجویان ادبیات است - کار ساده ای نخواهد بود...

mercoledì 12 novembre 2008

L' Italia di Mussolini

ریچارد بوزورث کتابی به نام ایتالیا در دوره ی موسولینی دارد که در آن به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایتالیا طی سال های 1915 تا 1945 می پردازد و توضیح می دهد که چرا فاشیسم در ایتالیا با سایر کشورها فرق دارد. بوزورث که یک تاریخ نگار استرالیائی ست تحقیقات جامعی درباره ی مردم عادی آن سال ها و این که بسیاری از کسانی که به سمت فاشیسم کشیده شده اند هیچ درکی از آن نداشتند و فقط برای آن که کار و درآمدی داشته باشند پای در این راه گذاشته اند، نیز انجام داده است. ریچارد بوزورث می گوید در مقایسه با نازیسمی که آلمانی ها مثل یک کابوس از سر گذرانده اند فاشیسمی که از ایتالیا گذشته است بیشتر به یک جوک شبیه است و این به خاطر روحیه ی خاص ایتالیائی ست که نه هیچ گاه سیاست را جدی می گیرد و نه چندان توجهی به سیاست گذاران کشورش دارد و این عاملی ست که باعث شده است تا رژیم توتالیتر موسولینی از همتایانش در آلمان و شوروی و حتی اسپانیا کم اثرتر باشد. بوزورث در نهایت به این نتیجه ی کمدی تراژدیک می رسد که ایتالیائی ها و آلمانی ها به غیر از شباهت نسبی رهبران و حکومت های استبدادی شان تقریبا هیچ شباهت دیگری به هم نداشتند. میراثی که از آدولف هیتلر برای آلمانی ها بر جای ماند اراده و ذهنیتی قدرتمند بود که آلمان بعد از جنگ را ساخت اما ایتالیائی ها ملتی بودند که بی خیالی و بی توجهی شان اول از همه دامن بنیتو موسولینی را گرفت و بعد از ایتالیا جامعه ای نه چندان پیشرفته ساخت. شاید واقعا به همین خاطر ست که ایتالیائی ها هیچ وقت فاشیسم را که قرار بود به اندازه ی نازیسم نژاد پرست و ویران گر باشد جدی نگرفتند و همان بی خیالی و بی قیدی که باعث به وجود آمدن فاشیسم در ایتالیا شد آن را قابل تحمل هم کرد.

- نام اصلی این کتاب 1945 - 1915 Mussolini's Italy: Life Under the Dictatorship است که در تهران با عنوان ظهور و سقوط فاشیسم: ایتالیا در دوران موسولینی به چاپ رسیده است.

domenica 2 novembre 2008

La Domenica18
نوامبر برای من ماه اعجاز است؛ ماه شیدایی، سر به هوایی و فصل باران های بی وقفه ی استوایی که تو را به وابستگی های نامرئی زندگی ات پیوند می دهد و می گذارد که حافظه ات آن هایی را که بیشتر دوست دارد، با خود تکرار کند. نوامبر ماه اسطوره است؛ ماه استعاره، ماه رویا، خواب برهما، اوراد پنهانی، عطرهای گم شده ی آسمانی، وقتی که خیس آب وارد جایگاه آتش بانان می شوی و تا مغز استخوانت، به چوب صندل و عود و کندر و یاس های ریسه ای معابد لرد شیوا آغشته می شود. نوامبر ماه مومبای است؛ ماه بمبئی، ماه آفتاب گیرهای خیزرانی، سایبان های کتانی، ساری های ارغوانی و بارانی های زعفرانی که تنهایی آدم را به میهمانی همه ی چیزهای غیر منتظره می برد. نوامبر ماه ملانکولیا ست؛ ماه مالیخولیا، وقتی که تکه های وجودت هنوز در کوچه های باندرا، گیت وی آو ایندیا، در آتشکده ی زرتشتی خسرو باغ و در سواحل سنگی مارین درایو جا مانده باشد...