venerdì 30 gennaio 2009

The Gadfly
به گمانم شانزده ساله بودم که در آن بعد از ظهر برفی، وقتی که در گوشه و کنار زیرزمین ممنوعه ی خانه ی دربند دنبال خاطرات پدرم می گشتم، عاشق آن دانشجوی فلسفه ی انگلیسی که فرزند نامشروع اسقف اعظم ایالت رومانیا، پدر مونتانللی، بود شدم. توی آن شب سردی که شناختمش، هنوز دانشجو بود و بیشتر اوقات فراغتش را در دير مخصوص می گذراند و همراه پدر مونتانللی، به مطالعه ی كتاب يا ساماندهی كتاب خانه می پرداخت. سه بعد از ظهر برفی دیگر هم با یک پتوی سفری و جوراب و کلاه و شال پشمی، کنار چند صندوقچه ی قدیمی و چندین گونی سیب زمینی و شیشه های ترشی و ریسه های قیسی می گذرد تا انقلابی غیر هم وطن من به جمعيت مخفی ايتاليای جوان می پیوندد، برای رهائی ايتاليای چند پاره از اشغال امپراتوری بزرگ اتريش و تشكيل كشوری دموكراتيک مبارزه می کند، با ساده دلی به پدر كاردی که جاسوسي چيره دست و خدمت گزاری وفادار در جهت سياست های پاپ و كليسای كاتوليک است اعتماد می کند، چهل و هشت ساعت بعد همراه جمعیت جوان توسط پليس مخفی ایتالیا بازداشت می شود، به هویتش كه فرزند واقعی خانواده ی بارتن نيست و رابطه ی نامشروع مادرش با يک كشيش كاتوليک که همان پدر لورنزو مونتانللی ست پی می برد، عشقش به جما و ایمانش به پدر واقعی اش را از دست می دهد، به آمریکای لاتین می رود تا ارزش های نو بيابد و هنگامی که به ايتاليا بازمی گردد ديگر آن جوان ساده دل و مذهبی نيست، بلكه رهبر آزادی خواه ایالت رومانیا خرمگس است. حالا سال ها، از شب سردی که در آن زیرزمین ممنوعه، دلبسته ی آن انقلابی آزادی خواه غیر هم وطنم، آرتور مونتانللی، شدم می گذرد. اما هنوز، به اراده ای که او را از تمام قید و بندها، از اعتقادش به کلیسا، افکار مذهبی و عقايد ارتجاعی رها ساخته بود، رشک می برم.

lunedì 26 gennaio 2009

The Red Dome Of Taj Mahal

این تصویر، متعلق به گنبد آجری کلیسای سانتا ماریا دل فیوره نیست. حقیقت دارد که بین همه ی آن چیزهائی که دوستشان داریم، نشانه های مشترکی وجود دارد.

sabato 24 gennaio 2009

La trilogia di Calvino

کارنامه ی کلاس دومم را که گرفتم، به خاطر آن بیست و پنج صدم ناحق از مدرسه تا خود کتاب فروشی گریه کردم. تمام درس های کلاس دوم را جهشی در دو ماه و نیم تابستان خوانده بودم. چپ دست بودم و سمت چپ نیمکت چوبی پر از فرو رفتگی بود. سر امتحان دیکته ی فارسی، نوک مدادم روی یکی از آن فرو رفتگی ها شکست و یک دندانه به ترکیب با سلیقه اضافه شد... تصحيح گر نامرد هم بیست و پنج صدم از نمره ی دیکته ام کم کرد. به خاطرش هیچ وقت هم عذاب وجدان نگرفت. از قفسه ی کتاب فروشی اول جواهرات کاستافیوره و بعد قسمت دوم گنج های راکام و آستریکس و ملکه کلئوپاترا را برداشتم. عمویم هم یک کتاب قدیمی دیگر که اسمش نیاکان ما بود برداشت و روی صفحه ی دومش برایم نوشت: "به عزیزترین چپ دست بی سواد دنیا". نیاکان ما کتاب سختی بود که سه قصه ی بلند به نام بارون درخت نشین، ویکنت دو نیم شده و شوالیه ی ناموجود داشت. تمام راه یکی از قصه ها را با صدای بلند و پر از غلط می خواندم. "شاه با پافشاری گفت: آهای اصیل زاده ی دلاور با شما هستم چرا صورت تان را به پادشاه نشان نمی دهید؟ شوالیه گفت: چون من وجود ندارم اعلی حضرتا! امپراتور شارلمانی فریاد زد: چه حرف ها، حالا دیگر شوالیه ای به کمک و همراهی مان آمده است که وجود ندارد؟ صورت خود را نشان بدهید ببینم. آژیلوف لحظه ای مردد ماند. سپس با حرکتی مطمئن اما کمی آرام نقاب کلاهخودش را بالا زد. کلاهخود خالی بود و توی زره ی سفید با پرهای زیبای رنگانگ هیچ کس نبود". چند روز پیش دوباره این تریلوژی نوستالژیک کالوینو را از انتشارات موندادوری میلان خریدم. توی راه وقتی که دنبال همان صفحه از کتاب شوالیه ی ناموجود می گشتم، آرزو کردم کاش بشود روزی من هم کارنامه ی فرزند عمویم را از مدرسه اش بگیرم و وادارش کنم که کتاب سخت شوالیه آجیلوفو پالادینو دی کارلومانیو را با صدای بلند بخواند...

martedì 20 gennaio 2009

Il tormento e l'estasi
عالیجناب یولیوس، ساتن سفید پوشیده بود و ردای او که تا به زانویش می رسید آستین تنگ و چسبان داشت و شنل مخمل ارغوانی که از آرنج او نمی گذشت دور دوزی خز داشت. پاپ گفت: یقین کرده ام که تو بهترین هنرمندی هستی که می توانی کار ناتمام همشهری های خود بوتیچلی و روسلی را که من اجیر کرده ام تا دوره ی بالائی دیوار کلیسای سیستین را نقاشی کنند تمام کنی. حالا به تو سفارش می دهم که سقف کلیسای سیکستوس را نقاشی کنی تا کلیسا تکمیل شود. میکل آنجلو مبهوت مانده بود چرا که قبلا از سانگالو تقاضا کرده بود تا برای پاپ روشن کند تنها به شرطی حاضر است به رم بیاید که مشغول تراشیدن مجسمه های مقبره شود. با شور و هیجان فریاد زد: من پیکرتراشم، نه نقاش! عالیجناب یولیوس ناامیدانه سرش را جنباند: در فتح اراضی پروجا و بولونیا این قدر دردسر نداشتم که در متقاعد کردن تو دارم. میکل آنجلو پاسخ داد: من که یکی از ایالات پاپی کلیسا نیستم چرا وقت ذیقیمت خود را صرف متقاعد ساختن بنده بفرمائید؟ همین قدر کافی بود که یولیوس دستش را به سمت نگهبان تکان دهد و میکل آنجلو باقی عمرش را در سیاه چال سپری کند. آنان که اطراف تخت بودند نفسشان بند آمد. یولیوس رو به کاردینال ها و درباریان خود کرد: می شنوید آقایان؟ من، یولیوس دوم که ایالت از دست رفته ی پاپ را به کلیسا بازگرداندم و ایطالیا را ثبات بخشیدم و کثافت کاری های بورژواها را به دور ریخته و اساس نامه ای نشر دادم که به موجب آن فروش مقامات کلیسا لغو شده است و اهمیت و مقام هیات کاردینال ها را بالا بردم و رم را از حیث معماری به زمان معاصر رساندم، همین من محتاج آنم که میکل آنجلو بوناروتی وضع مرا در تاریخ ثبت کند. یک درباری مسلح که نزدیک به پاپ ایستاده بود گفت: حضرت پاپ، همین قدر که اشاره بفرمائید ما این فلورانسی از خود راضی را از برج نونا به دار می آویزیم. پاپ گفت: این فلورانسی از خود راضی را که می گوئی ده سال پیش جاکوپو گالی بهترین مجسمه ساز تمام ایطالیا وصف کرد. اگر می خواستم بدهم شغال ها بخورندش که مدت ها پیش این کار را می کردم. باز رو به میکل آنجلو کرد و به لحن پدر به جان آمده اما مهربان گفت: بوناروتی، باید دوازده حواری را روی سقف سیستین نقاشی کنی و با طرح های مرسوم زینت دهی. بابت این کار مبلغ سه هزار دوکات طلای بزرگ به تو می پردازیم. هر وقت طاق سیستین تمام شد، به تو قول می دهیم که مشغول تراش مرمرها خواهی شد. حالا مرخصی...

- رنج و سرمستی نوشته ی ایروینگ استون

domenica 18 gennaio 2009

La Domenica23

هنگامی که مارچلو دورتا Marcello D'Orta معلم مدرسه ی ابتدائی شهر آرتزانو در حوالی ناپل، انشای شصت دانش آموز خود را بدون ویرایش ادبی و با همان اشتباهات نگارشی گردآوری کرد و به چاپ رساند، هرگز گمان نمی کرد که این کتاب یک میلیون نسخه فروش داشته باشد و عنوان پرفروش ترین کتاب سال ایتالیا را از آن خود کند و در بسیاری از روزنامه های جهان مطرح شود. این کتاب که در قالب یک روایت ساده از شصت انشای کودکانه به فقر، بی سوادی، کامورا، قاچاق، فحشا، مواد مخدر و موضوعات دیگری که کودکان ناپولیتانی در زندگی روزمره ی خود با آن ها مواجهند می پردازد، نشان دهنده ی موقعیت پیچیده ی ایالت کامپانیاست و دلایل پا گرفتن گروه های مافیائی در این ایالت را آشکار می سازد. مارچلو بعد از انتشار این کتاب در نتیجه ی فشار خانواده ی مافیا بر دولت ایتالیا از مدرسه اخراج می شود. این کتاب در ایران با نام در آفریقا همیشه مرداد است منتشر شده است.

venerdì 16 gennaio 2009

I madonnari a Firenze
نقاشی خیابانی، هنر چهارصد ساله ی ایتالیا


اولین نشانه های نقاشی خیابانی را در اروپا به ایتالیا در قرن شانزدهم نسبت می دهند و ایتالیائی ها آفرینندگان این نقاشی ها که تصاویر مریم باکره را بر سنگفرش خیابان‌ ها شبیه‌ سازی می کردند، مدوناری می ‌نامیدند. مدوناری‌ هنرمندان دوره گردی بودند که با شروع هر جشنواره ی خیابانی به آن ناحیه سفر می کردند و با استفاده از زغال یا گچ های رنگی تصاویر قدیسین را بر پیاده روها یا میدان های شهر می کشیدند. پس از پایان جشن های خیابانی یا پس از اولین بارندگی، نقاشان نیز به همراه نقاشی هایشان ناپدید می ‌شدند...

آثار هنرمندان نقاشی خیابانی را در این وب سایت ببینید.

lunedì 12 gennaio 2009

Michelangelo Buonarroti
- بالدوچی تو در رم چه می کنی؟
- در بانک جاکوپو گالی کار می کنم. سر حساب دار هستم. درواقع کودن ترین فلورانسی ها از باهوش ترین رمی ها باهوش تر است. علت سریع ترقی کردن من هم همین است... چطور است با هم ناهار بخوریم؟ می برمت به یک رستوران عالی در محله ی فلورانسی ها، اصلا تحمل غذای رمی را ندارم، حالا صبر کن تا تورتلینی با بیفتک بخوری، خیال می کنی، روبروی گنبد کلیسای اعظم فلورانس نشسته ای...

از متن گفت و گوی میکل آنجلو بوناروتی پیکرتراش فلورانسی با جووانی بالدوچی سر حساب دار بانک رم.

sabato 10 gennaio 2009

Riccardo Zipoli

giovedì 8 gennaio 2009

Novelle per un anno

"من فرزند کائوس هستم". پیراندللو زمانی در قطعه ای بر زندگی نامه ی خود چنین نوشت و جناسی را به کار برد که همواره برایش از اهمیت بسیاری برخوردار بود، زیرا این نویسنده که کارهایش در برگیرنده ی تمام شکاکیت و اضطراب هویت و هستی مدرن است در سیسیل، در منطقه ای بین آگریجنتو و کائوس، دریائی که هنوز به همان نامی خوانده می شود که یونانی ها به آن داده بودند، زاده شد. خانه ی او هنوز در این منطقه باقی ست و خاکسترش را در آن جا حفظ کرده اند. پیراندللو طنز سیاه خود را در ایتالیای فاشیست تا پایان حفظ کرد. او می دانست که جسدش، جسد برنده ی نوبل ادبی برای ایتالیا، بدون ردپائی از او از یاد نخواهد رفت. اما احتمالا، او را با پیراهن سیاه فاشیست های ایتالیا به خاک می سپردند. بنابراین پیش از مرگ، در هزار و نهصد و سی و شش چنین نوشت: "جسدم را بسوزانید و پس از سوزاندن خاکسترهایم را به باد بسپارید چرا که نمی خواهم از من چیزی باقی بماند، اگر نتوانستید، گلدان حاوی خاکسترها را به سیسیل ببرید و آن را در میان سنگی سخت و بزرگ نزدیک آگریجنتو زادگاه من جای دهید". سال ها بعد وقتی که وصیت نامه ی او را پس از مرگ می گشایند درمی یابند که دستوراتی دقیق برای مراسم خاکسپاری خود به جای گذاشته است. پیراندللو هر گونه مراسم مذهبی یا سیاسی را ممنوع می کند چرا که نمی خواهد از او چیزی باقی بماند که در خدمت کلیسا یا دولت قرار گیرد. آرزوی پیراندللو تا پایان جنگ جهانی دوم که طی آن زادگاه او ویران شد تحقق نمی یابد. اما سرانجام در هزار و نهصد و چهل و نه خاکستر او به کائوس، جائی که همواره تاکید داشت از آن جا آمده است، بازگردانده می شود...

- کائوس هم چنین به معنی آشوب و اغتشاش، هرج و مرج و آشفتگی ست
- داستان هائی برای یک سال، لوئیجی پیراندللو

domenica 4 gennaio 2009

La Domenica22
قوبلای خان در این لحظه از مارکو پولو می پرسد: تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی؟ و جواب مارکو چنین بود: مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود به آن اندکی که از آن اوست راه می برد. - گزیده ای از کتاب شهرهای نامرئی نوشته ی ایتالو کالوینو.