The Gadfly
به گمانم شانزده ساله بودم که در آن بعد از ظهر برفی، وقتی که در گوشه و کنار زیرزمین ممنوعه ی خانه ی دربند دنبال خاطرات پدرم می گشتم، عاشق آن دانشجوی فلسفه ی انگلیسی که فرزند نامشروع اسقف اعظم ایالت رومانیا، پدر مونتانللی، بود شدم. توی آن شب سردی که شناختمش، هنوز دانشجو بود و بیشتر اوقات فراغتش را در دير مخصوص می گذراند و همراه پدر مونتانللی، به مطالعه ی كتاب يا ساماندهی كتاب خانه می پرداخت. سه بعد از ظهر برفی دیگر هم با یک پتوی سفری و جوراب و کلاه و شال پشمی، کنار چند صندوقچه ی قدیمی و چندین گونی سیب زمینی و شیشه های ترشی و ریسه های قیسی می گذرد تا انقلابی غیر هم وطن من به جمعيت مخفی ايتاليای جوان می پیوندد، برای رهائی ايتاليای چند پاره از اشغال امپراتوری بزرگ اتريش و تشكيل كشوری دموكراتيک مبارزه می کند، با ساده دلی به پدر كاردی که جاسوسي چيره دست و خدمت گزاری وفادار در جهت سياست های پاپ و كليسای كاتوليک است اعتماد می کند، چهل و هشت ساعت بعد همراه جمعیت جوان توسط پليس مخفی ایتالیا بازداشت می شود، به هویتش كه فرزند واقعی خانواده ی بارتن نيست و رابطه ی نامشروع مادرش با يک كشيش كاتوليک که همان پدر لورنزو مونتانللی ست پی می برد، عشقش به جما و ایمانش به پدر واقعی اش را از دست می دهد، به آمریکای لاتین می رود تا ارزش های نو بيابد و هنگامی که به ايتاليا بازمی گردد ديگر آن جوان ساده دل و مذهبی نيست، بلكه رهبر آزادی خواه ایالت رومانیا خرمگس است. حالا سال ها، از شب سردی که در آن زیرزمین ممنوعه، دلبسته ی آن انقلابی آزادی خواه غیر هم وطنم، آرتور مونتانللی، شدم می گذرد. اما هنوز، به اراده ای که او را از تمام قید و بندها، از اعتقادش به کلیسا، افکار مذهبی و عقايد ارتجاعی رها ساخته بود، رشک می برم.








