Bahman Farzaneh3
زندگیم مثل یک آلبوم عکس در مقابلم گشوده شده است. یادآوری پدیده ی قشنگی است. کاسه ی آب مادربزرگم، زردآلوها، درختان ارغوان و آلبالو، باغچه ی گل های بنفشه فرنگی، که در بچگی از آن ها می ترسیدم چون چشم و ابرو داشتند. خیال می کردم یک جمعیت اخم آلود به من خیره شده است. تا این چیزها را فراموش نکرده ام باید روی کاغذ بیاورم. لزومی هم ندارد به ترتیب باشند. از تمام آن باغ بزرگ فقط بنفشه ها و درختان یاس بنفش را به خاطر می آورم و الان که دارم می نویسم یادم می آید این باغچه ی جلو پر از گل های زنبق بود. گل آویز هم داشتیم و گل های دیگری که فقط مادربزرگ اسمشان را بلد بود. مادربزرگ من عاشق گل کاری بود و خودش پا به پای مشهدی ابوالفضل باغبان به تمام باغچه ها می رسید. تخم گل زنبق می خرید که زنبق سفید بودند و بعد گل بنفش می دادند و مادربزرگم هق هق کنان آن گل های بنفش را می چید و دور می انداخت و می گفت: بنفش رنگ بدی است. نکبت می آورد. چند وقت پیش عکسی از او لای کتابی پیدا کردم. پیش بند بسته بود و قیچی باغبانی به دست داشت. گرچه پیر نشده بود، گیسوانش سفید شده بودند. نشسته بود و ژست گرفته بود. داشت گل هایی را که زیر درخت یاس بنفش کاشته بودند، نوازش می کرد. در آن عکس سیاه و سفید خوشه های یاس بنفش خاکستری رنگ بودند. او داشت لبخند می زد. شاید می خواست به همه ی آن گل های بنفش دهن کجی کند. آن ها را هم خودش کاشته بود. شاید به امید این که خوشه هایش سفید باشند.
- چرک نویس - بهمن فرزانه
- چرک نویس - بهمن فرزانه




