sabato 28 febbraio 2009

Bahman Farzaneh3
زندگیم مثل یک آلبوم عکس در مقابلم گشوده شده است. یادآوری پدیده ی قشنگی است. کاسه ی آب مادربزرگم، زردآلوها، درختان ارغوان و آلبالو، باغچه ی گل های بنفشه فرنگی، که در بچگی از آن ها می ترسیدم چون چشم و ابرو داشتند. خیال می کردم یک جمعیت اخم آلود به من خیره شده است. تا این چیزها را فراموش نکرده ام باید روی کاغذ بیاورم. لزومی هم ندارد به ترتیب باشند. از تمام آن باغ بزرگ فقط بنفشه ها و درختان یاس بنفش را به خاطر می آورم و الان که دارم می نویسم یادم می آید این باغچه ی جلو پر از گل های زنبق بود. گل آویز هم داشتیم و گل های دیگری که فقط مادربزرگ اسمشان را بلد بود. مادربزرگ من عاشق گل کاری بود و خودش پا به پای مشهدی ابوالفضل باغبان به تمام باغچه ها می رسید. تخم گل زنبق می خرید که زنبق سفید بودند و بعد گل بنفش می دادند و مادربزرگم هق هق کنان آن گل های بنفش را می چید و دور می انداخت و می گفت: بنفش رنگ بدی است. نکبت می آورد. چند وقت پیش عکسی از او لای کتابی پیدا کردم. پیش بند بسته بود و قیچی باغبانی به دست داشت. گرچه پیر نشده بود، گیسوانش سفید شده بودند. نشسته بود و ژست گرفته بود. داشت گل هایی را که زیر درخت یاس بنفش کاشته بودند، نوازش می کرد. در آن عکس سیاه و سفید خوشه های یاس بنفش خاکستری رنگ بودند. او داشت لبخند می زد. شاید می خواست به همه ی آن گل های بنفش دهن کجی کند. آن ها را هم خودش کاشته بود. شاید به امید این که خوشه هایش سفید باشند.

- چرک نویس - بهمن فرزانه

domenica 22 febbraio 2009

La Domenica25
خنگولک جان! وقتی دوستت کشتیارت می شود که خبرت یک شب برای خوردن شام با من و رودریگو و انریکه دوست قدیمی رودریگو که به عنوان بازرس دفتر مهندسی شان در مادرید چند وقتی قرارست در ایتالیا باشد، وقت بگذار، نگو کار دارم و بهانه بیاور، که وقتی آخر هفته میهمانی می دهی، به جای دیدن دوستت و همسرش همراه یک اسپانیائی سرخپوست قد کوتاه شکم گنده، از دیدن یک رخش قد بلند با ابروهای پهن و چشم های سیاه و موهای بلند تا زیر کتف، در خانه ات شوکه نشوی. الهی در به در بشود آن دوستی که نقطه ضعف ها و حساسیت های دوست دیگرش را می شناسد. با این ذهن درگیر حالا مگر می شود دیگر روی مقاله و ترجمه و پروپوزال و پروژه تمرکز کرد؟

venerdì 20 febbraio 2009

Da Vinci
رودخانه ی آرنو از میان شهر باشکوه فلورانس می گذشت و پنج پل عظیم بر روی آن نصب شده بود. در دو سمت گذرگاه یکی از این پل ها، ردیف مغازه ها قرار داشت. این مغازه ها اکثرا در اشغال جواهرسازان، فلزکاران، حکاکان و انواع مختلف صنعت گران طلا و سنگ های قیمتی بود. در مورد عجایب و ثروت های شهر بزرگ ایالت توسکانا داستان ها نقل می شد. حتا گفته شده بود که سنگفرش هایش از الماس و یاقوت و زبرجد و زمرد ساخته شده است. هر چند که این حرف اغراق آمیز است، با این همه نشان از پررونقی شهر دارد...

- لئوناردو داوینچی - لورنا لوئیس

mercoledì 18 febbraio 2009

The Creation of Adam

باید یک مقاله درباره ی دیکانستراکشن در نمایش نامه ی ابزورد بنویسم. یک مقاله در زمینه ی موسیقی شناسی و تاریخ موسیفی بنویسم. یک مقاله ی بلند درباره ی استتیک در ادبیات ایتالیای معاصر بنویسم. یک مقاله در زمینه ی فیلولوژی ادبیات کلاسیک بنویسم. مقاله ی تاریخ هنر مدرن اسپانیا را ترجمه کنم. مقاله ی تاریخ نقد هنری معاصر را سر هم بندی کنم. و همه ی این ها را باید تا آخر هفته تحویل بدهم. عوضش این پازل پنج هزار تکه ای میکل آنجلو را خریدم و وسط این خانه ی بازار شام دارم آفرینش آدم سقف سیستین را درست می کنم. راستش ترسیدم اگر طرح هزار تکه ای اش را بخرم فورا تمام شود و من تا آخر هفته بیکار بمانم. شکر خدا تمام امروزم که به جداسازی تکه ها و دسته بندی رنگ قطعه ها گذشت. دل هر کسی که این همه کار و بدبختی دارد و پازل پنج هزار تکه ای ندارد هم بسوزد.

- این طرح هم یکی از آن طرح های عالیست.

sabato 14 febbraio 2009

Stefano Benni

استفانو بننی نويسنده ای نوگراست كه در كارهايش می توان به رگه هايی قدرتمند از ادبيات پسامدرن دست یافت. اين نويسنده كه نام او همواره در كنار بزرگانی چون امبرتو اكو به عنوان چهره هايی موثر در عرصه ی فرهنگی ايتاليای بعد از جنبش دانشجويی سال هزار و نهصد و شصت و هشت جای می گيرد، سويه ای ديگر از طنز را برای انتقاد از جامعه ی در حال سقوط ايتاليای آن دوره انتخاب كرده است. استفانو بننی در بار زير دريا فضایی می سازد كه هم تخيلی ست و هم در ذهن خواننده ی خود حسی از باور و اطمینان به وجود می آورد. او داستان اول خود را با این جمله آغاز می کند: نمی دانم حرفم باور می كنيد يا نه؛ نيمی از عمرمان را به تمسخر آن چه ديگران به آن اعتقاد دارند می گذرانيم و نيمی ديگر را در اعتقاد به آن چه که ديگران به تمسخر می گيرند، و اين ها جملاتی ست که تا پایان کتاب دست از سر خواننده بر نمی دارد...

- بار زیر دریا، نوشته ی استفانو بننی

martedì 10 febbraio 2009

Italia-Brasile 0-2
کالچو - venti

ماجرا از این قرارست که یک تروریست ایتالیائی به نام چزاره باتیستی که توسط دادگاه ایتالیا به چهار بار حبس ابد محکوم شده است از دولت برزیل درخواست پناهندگی می کند و قاضی پرونده ی او هم به دليل سياسی بودن پناهندگی اش، احتمال بازگشت او به ایتالیا را ناممکن می داند. وزير امور خارجه ی ایتالیا هم به دليل امتناع برزیل از بازگرداندن باتیستی درخواستی به فدراسيون فوتبال ایتالیا می فرستد و خواستار لغو بازی دوستانه ی امشب برزیل و ایتالیا می شود، چرا که عقیده دارد دولت برزیل سيستم قضائی و دموکراسی ایتالیا را زير سوال برده است و باتيستی تروريست است و نبايد به عنوان پناهنده ی سياسی شناخته شود. نهایتا این که علی رغم همه ی این تهدید ها، بازی امشب برگزار شد و ایتالیا از الانو و روبینیو گل خورد. خسته نباشد، هر چند باز جای شکر دارد که ماجرا تمام شد و این مسئله ی ویژه از یک رويداد ورزشی به يک درگیری سياسی تبدیل نشد.

domenica 8 febbraio 2009

La Domenica24
باران آمد

سلام آقای نیلوفری
من پنجره بر دوش
به دنبال نسیم می گردم
سلام آقای نیلوفری...

venerdì 6 febbraio 2009

Il copyright
- اين ها برداشته اند کتاب مرا که وسيله ی ارتزاق من است بدون اجازه ی من و بدون آن که هيچ قراردادی با من ببندند، ترجمه و چاپ کرده اند. حق من در ايران ضايع شده است و مطمئن باشيد به محض آن که برگردم ايتاليا، مترجم و ناشر کتاب را به دادگاه بين المللی خواهم کشاند.

اوریانا فالاچی - در اعتراض به ترجمه و چاپ کتاب زندگی، جنگ و ديگر هيچ

mercoledì 4 febbraio 2009

Ignazio Silone

پیترو اسپینا که به خاطر بازگشت غیر قانونی اش به ایتالیا، لباس کشیشان را بر تن می کند و نام پائولو اسپادا را برای خود برمی گزیند، خیلی زود شهر رم را به دلیل بیماری اش ترک می کند و به دهکده ی کوچکی در ایالت آبروتزو می رود. مدتی بعد، در نتیجه ی آشنایی با مردم دهکده و دختری به نام کریستینا که قصد دارد راهبه شود، درمی یابد که اعتقادش به مبارزه تنها به دلیل وفاداری اش به جوهره ی دین مسیحیت است. پیترو در آن جا، با جوان کمونیستی به نام لوئیجی، آشنا می شود و رهبری کارگران و گروهی از جوانان آبروتزو را بر عهده می گیرد. در پایان این داستان، لوئیجی توسط پلیس کشته می شود، پیترو به کوهستان می گریزد، کریستینا به خاطر همراهی با پیترو به همان کوهستان می رود و راه را گم می کند و گرگ ها او را می درند و اینیاتسیو سیلونه داستان انقلابی روشنفکر خود را، در کتاب دیگری به نام دانه ی زیر برف ادامه می دهد.

- نان و شراب، نوشته ی اینیاتسیو سیلونه

lunedì 2 febbraio 2009

Tu Vieni
اواخر ژانویه، برف رسیده بود تا مچ پا و من نشسته بودم کنار پنجره ی اتاقک زیرشیروانی و به گنجشک های گرسنه‌ ای که زیر نور بی جان عصر، روی شاخه های نازک افراها بالا و پائین می پریدند، نگاه می کردم. بوی یاس بنفش بود که می آمد. امشب دوباره رنگ آسمان خاکستری ست، صدای هایده همراه تردی دانه های سپیدی که در هوا می پیچد و پشت پنجره می نشیند، روی سردی تن من و خیسی پر گنجشک های زیرشیروانی می ریزد. شب دوم فوریه است و از لای تبریزی های در شمالی، بوی یاس بنفش می آید.