venerdì 24 aprile 2009

Niavaran Palace
پائولا را برده بودم کاخ نیاوران؛ از شب قبلش هم هشتاد جور سایت و کتاب زیر و رو کرده بودم که دانسته هایم درباره ی تاریخ معماری موزه ی اختصاصی کاخ نياوران و کوشک احمدشاهی و کاخ صاحبقرانيه و موزه ی جهان نما کم نباشد. طفلک بعد از دیدن در و دیوار کاخ غارت شده ی شاهنشاهی به من می گوید: چه قدر این شاه بیچاره ی شما گدا بود. یعنی حتی سقف و تزئینات چوبی کلیسای کوره دهات های ایتالیا هم از این جا باشکوه تر و پرتجمل تر است. خب حق دارد؛ آدم یک وقت هایی رسما کم می آورد.

mercoledì 22 aprile 2009

Milan-Juventus 5-1
کالچو - ventuno

میلان با پیروزی پنج بر یک یکشنبه شب اش مقابل تورینو - که سه گل اش را پیپو زد - شصت و چهار امتیازه شد و بالاتر از یووه در رتبه ی دوم سری آ قرار گرفت. روزنامه ی لاگاتزتا دلو اسپرت - چاپ میلان - هم فردا صبحش با تیتر بزرگ "میلان به پیش می رود" حسابی از خجالت تیم همشهری اش درآمد. میلان بعد از آن زحمتی که سال گذشته کشید و پنجم جدول شد و از ليگ قهرمانان اروپا باز ماند حالا رسيدن به يووه برایش بسیار بااهميت است. بازی میلان و یووه ساعت سه ی بعد از ظهر یکشنبه دهم می دو هزار و نه در استادیوم سن سیروست اما قبل از آن باید دید که میلان در بازی اش با تیم های پالرمو و کاتانیا چه خواهد کرد.

lunedì 20 aprile 2009

Italia Italia
عجب پیراهنی دارد این تیم ایتالیا. لامصب وقتی توی تن موج برمی دارد انگار خود دریاست. می شود توی آن شناور شد، می شود توی آن غرق شد. با آن توپ را برداری، روی یک موج بلند سوار شوی، به سمت دروازه پیش روی کنی و کار تمام است. آن وقت می شود گل. با این پیراهن می توانی این حقیقت را ثابت کنی که هیچ کس جلودارت نیست. مخصوصاً اگر نوک حمله باشی، مثل دل پیه رو با شماره ی ده. هیچ کس نمی داند، شاید این پیراهن افسونگر است. حریف وقتی چشم توی آبی یک دست آن می اندازد، دیگر نمی تواند کاری انجام دهد و مثل این جوجه فوتبالیست ها سوسک می شود. با بابا فوتبال می بینیم و بحث می کنیم. داغ ِ داغ. تخمه آفتابگردان هم هست، داغ ِ داغ. بابا مثل خیلی های دیگر توی باغ نیست و فانتزی بازی کردن این برزیلی ها گولش زده است. او همه ی دنیا را به رنگ زرد می بیند. آخر آن ها چه می کنند؟ یکی نیست بگوی بابای من، عزیز من، بچه محل های ما هم بلدند این جوری دریبل بزنند، چه برسد به این مردنی ها. اما ایتالیائی ها چی؟ آن ها رمانتیک بازی می کنند، شاعرانه، مثل وقتی که در یک اپرای باشکوه برنامه اجرا می کنند. یک گروه کر هماهنگ و هم صدا با یک تک خوان استثنائی مثل روبرتو باجو. این برزیلی ها چی؟ توی این دسته ی از جنگ برگشته هر کسی ساز خودش را می زند. نمی دانم این ها کی می خواهند متمدن فوتبال بازی کنند. با بابا سر این موضوع کلی سر و کله زده ام؛ بلکه او هم چشم به روی حقایق باز کند. اما به خرجش نمی رود. او فکر می کند آسمان دهان باز کرده و این ریوالدوی بدقواره افتاده وسط زمین. نمی خواهد قبول کند که فرانچسکو توتی یک سر و گردن از همه ی این ها بالاتر توپ می زند...

- ایتالیا ایتالیا - میثم میرچی

sabato 18 aprile 2009

Pioggia d'aprile
به یاد نادر ابراهیمی، که عاشقانه هایش این شب هایم را ساخت.

نمی شود كه تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود كه تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود كه تو باشی، گلدان ياس هم باشد
نمی شود كه تو باشی، بلور هم باشد
نمی شود كه شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند.
نمی شود كه تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود كه تو باشی
درست همین طور كه هستی
و من هزار بار، خوب تر از اين باشم
و باز هزار بار عاشق تر نباشم
نمی شود، می دانم
نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد...

giovedì 16 aprile 2009

sarà primavera

سه شنبه بیست و چهارم مارچ ٢٠٠۹ - ورونا
بهار هميشه سر وعده اش دير می آيد. این جا، این برف سبک که هنوز تازه است و شادی آور آدم را یاد سال نو می اندازد. من و پائولا با لب های آبی سیر و دست های آبی روشن سرگردان میان بوته های بیشه ای نفوذ ناپذیر از درختان بلوط و توسکا، هنوز پی انگور سیاه فرنگی هستیم. نه چندان دور از شاخه های بریده شده ی درختان جنگلی که پل عبورمان شده است از نهر، یکی دو گل وحشی سر براورده از برف، بهار را بر سرم آوار می کند.

domenica 12 aprile 2009

La Domenica27
اولین پرتوهای صبحگاهی از میان روزنه ها به داخل راه باز کرد و در ایستگاهی که احتمالا هنوز در توسکانی یا در ابتدای لاتیوم بود، با صدای فروشندگان دوره گردی که فریاد می زدند قهوه ی داغ یا روزنامه درهم آمیخت. خبری از باران نبود؛ آن سوی پنجره های بخار گرفته آسمان جنوب حال و هوای پائیزی نداشت. اشتیاق به دست آوردن یک نوشیدنی داغ و واکنش عادت گونه ی شهری که همواره صبح را با نگاهی به روزنامه آغاز می کند، فدریکو را بی اختیار به جنب و جوش درآورد. به نظرش رسید که بهتر است با عجله کنار پنجره برود و قهوه یا روزنامه بخرد، اما به خوبی موفق شد خودش را مجاب کند که کماکان خواب است و چیزی نشنیده، آن قدر که حتی وقتی عده ای از مردم عادی چیویتا وککیا که با قطار اول صبح خودشان را به رم می رسانند به داخل کوپه هجوم آوردند، هم چنان مصمم بود که خوابش را ادامه دهد و این گونه بود که بهترین قسمت خوابش یعنی آن قسمتی که مربوط به ساعات اولیه ی صبح بود کمابیش بدون وقفه ادامه یافت...

L'avventura di un viaggiatore - Italo Calvino -

mercoledì 8 aprile 2009

Dio ci ha creato gratis -1
- Parla di un miracolo di Gesù.

- Gesù ha fatto molti miracoli, il cecato, il lebbroso, il paranitico, la tempesta sedata, la camminata sulle acque, e eccetera. Ma un miracolo non l’ha fatto: non ha salvato mio fratello dalla droga.
Ma per favore non leggete questo tema in classe.

- یکی از معجرات عیسی را بگو.

- عیسی معجزات زیادی انجام داده است، کور، جزامی، عاجز‌، توفان آرام شده، راه رفتن روی آب ها، و غیره. اما یک معجزه را انجام نداد: او برادر من را از مواد مخدر نجات نداد.
ولی خواهش می کنم این انشا را در کلاس نخوانید.

- Racconta un episodio biblico che ti ha particolarmente colpito.

- Prima di essere ucciso da Caino, Abele costruì una torre grandissima perché voleva sfidare il cielo, toccandolo con la punta della torre e non si accorgeva che il cielo non si può toccare mai. La costruiva un piano sopra un altro, come i bicchieri di plastica dove un cerchietto va dentro un altro cerchietto. La torre saliva saliva e non finiva mai e allora Dio, per punire Abele che aveva voluto gareggiarlo, creò l'Europa, confondendo tutte le lingue. A chi parlava il tedesco fece parlare spagnolo, a chi parlava spagnolo il francese, e a chi chi. Infine la torre andò in pezzi e tutti i mattoni cadevano a terra. Io visto che a Napoli c'è solo bordello e confusione, faccio questa preghiera a Dio: «Padre nostro che sei nei cieli sii buono: non confondere pure il nostro dialetto».

- یک اپیزود از انجیل که روی تو تاثیر فوق العاده گذاشت را تعریف کن.

- هابیل قبل از کشته شدن به دست قابیل، یک برج خیلی بزرگ ساخت چون که می خواست آسمان را به مبارزه بخواند، آن را با نوک برج لمس كند و درک نمی کرد كه آسمان هیچ وقت لمس نمی شود. آن را یک طبقه‌ روی طبقه ی دیگر می ساخت، مثل لیوان های پلاستیكی وقتی یكی یكی توی هم می رود. برج بالا می رفت و بالا می رفت و هیچ وقت به آخر نمی رسید و آن وقت خدا، برای تنبیه كردن هابیل که می‌خواست با او چشم و هم چشمی کند، اروپا را آفرید، در حال قر و قاطی کردن تمام زبان ها. کسی كه آلمانی حرف می زد اسپانیائی صحبت کرد، كسی كه اسپانیائی حرف می زد فرانسوی. و با هر کسی همین كار را كرد. سرانجام برج خراب شد و تمام آجرها روی زمین افتادند. من دیدم که در ناپل تنها درهم برهمی و شلوغ پلوغی وجود دارد، به درگاه خدا این دعا را می کنم: "ای پدر ما كه در آسمان هایی لطف كن: این لهجه ی ما را دیگر قاتی پاتی نكن".

- خدا ما را مجانی آفرید - مارچلو دورتا

sabato 4 aprile 2009

Io speriamo che me la cavo
IL MAESTRO HA PARLATO DELLA SVIZZERA.
SAPRESTI RIASSUMERE I PUNTI SALIENTI DELLA SUA SPIEGAZIONE?

La Svizzera è un piccolo paese dell'Europa che si afacia sulla Svizzera, l'Italia, la Germania, la Svizzera e l'Austria. A molti laghi e molte montagnie, ma il mare non bagnia la Svizzera, e soprattutta Berna. La Svizzera vende le armi a tutto il mondo per falli scannare ma lei non fà neanche una guerra piccolissima. Con quei soldi costruisce le banche. Ma non le bance buone, le banche dei cattivi, specialmente i drogati. I delinguenti della Sicilia e della Cina mettono lì i soldi, i miliardi. La polizia và, dice di chi sono questi soldi? non lo so, non telo dico, la banca è chiusa. Ma non era chiusa! Aperta, era! La Svizzera, se a Napoli tieni il tumore, a Napoli muori, ma se vai a Svizzera muori più tardi, oppure vivi. Perchè le clinica sono bellissima, il tappeto, i fiori, le scale pulite, neanche un topo. Però si paga molto, se non fai il contrabbandiere non ci puoi andare. Va bene lungo così, il tema?

- آموزگار درباره ی سوئیس صحبت کرد.
می توانی نکات مهم گفته های او را خلاصه کنی؟

- سوئیس سرزمین کوچکی است در اروپا که دور سوئیس، ایتالیا، آلمان، سوئیس و اتریش قرار دارد. کلی دریاچه و کوهستان دارد، اما دریا در سوئیس جاری نیست، به خصوص در برن. سوئیس به تمام دنیا اسلحه می فروشد تا همدیگر را بکشند اما خودش یک جنگ کوچک هم نمی کند. با این پول ها بانک می سازد. ولی نه بانک های خوب، بانک های شرورها، مخصوصا معتادها. جنایتکارها از سیسیل و چین پول هایشان را می گذارند آن جا، میلیاردها. پلیس می آید، می گوید این پول ها مال کیه؟ اونو نمی دونم، بهت نمی گم، بانک تعطیله. اما تعطیل نبود که! باز بود! سوئیس این طوری است. اگر تو در ناپل سرطان بگیری، در ناپل می میری، اما اگر بروی سوئیس دیرتر می میری، یا این که زنده می مانی. چون کلینیک ها خیلی قشنگند، فرش، گل ها، پله ها تمیزند، حتی یک موش هم پیدا نمی شود. ولی باید خیلی پول داد، اگر قاچاق نکنی نمی توانی بروی آن جا. انشا همین قدر خوبه؟

یادداشت مرتبط