Ignazio Silone2
وکیل مرد مسنی بود که قد کوتاهی داشت و خطوط چهره اش مانند چهره ی یک هنرپیشه واضح بود. سبیل پرپشت خاکستری داشت. اغلب از شدت خستگی رنگ چهره اش به کبودی می زد. آن شب به طور عجیبی سرحال به نظر می رسید. به محض این که در دفتر را پشت سر دانیله بست گفت: خدا به این ایتالیائی ها عمر بدهد. بدون آن ها حتما حوصله مان سر می رفت و دق می کردیم. دانیله پرسید: آگوستینو کجاست؟ باید با او صحبت کنم. وکیل گفت: اگر آن ها نباشند از شدت خمیازه کشیدن خواهیم مرد. چیزی می خوری؟ دانیله تعارف او را پس زد و گفت: جدی می گویم. آگوستینو کجاست؟ وکیل گفت: سعادت ما - در سوئیس - این است که در مرز کشوری واقع شده ایم که طبیعت با سخاوتمندی به آن کوه آتش فشان بخشیده است. یک دموکراسی ارثی مثل مال ما بیش از هر چیز دیگری آدم را بی حوصله می کند. دانیله که حواسش از موضوع پرت نمی شد تکرار کرد: آگوستینو کجاست؟ وکیل به اصرار گفت: آیا هرگز از خودت سوال کرده ای چرا این همه خانم های پیر خارجی این جا را به عنوان ییلاق خود انتخاب می کنند و در این منطقه دوران از دست رفته ی کودکی خود را می یابند؟ چون ما همان طور در سال هزار و نهصد و چهارده توقف کرده ایم. درست به همین دلیل است که اغلب کشورها ما را کشتی صلح نوح می خوانند...
- روباه و گل های کاملیا - اینیاتسیو سیلونه
- روباه و گل های کاملیا - اینیاتسیو سیلونه


