sabato 30 maggio 2009

Ignazio Silone2
وکیل مرد مسنی بود که قد کوتاهی داشت و خطوط چهره اش مانند چهره ی یک هنرپیشه واضح بود. سبیل پرپشت خاکستری داشت. اغلب از شدت خستگی رنگ چهره اش به کبودی می زد. آن شب به طور عجیبی سرحال به نظر می رسید. به محض این که در دفتر را پشت سر دانیله بست گفت: خدا به این ایتالیائی ها عمر بدهد. بدون آن ها حتما حوصله مان سر می رفت و دق می کردیم. دانیله پرسید: آگوستینو کجاست؟ باید با او صحبت کنم. وکیل گفت: اگر آن ها نباشند از شدت خمیازه کشیدن خواهیم مرد. چیزی می خوری؟ دانیله تعارف او را پس زد و گفت: جدی می گویم. آگوستینو کجاست؟ وکیل گفت: سعادت ما - در سوئیس - این است که در مرز کشوری واقع شده ایم که طبیعت با سخاوتمندی به آن کوه آتش فشان بخشیده است. یک دموکراسی ارثی مثل مال ما بیش از هر چیز دیگری آدم را بی حوصله می کند. دانیله که حواسش از موضوع پرت نمی شد تکرار کرد: آگوستینو کجاست؟ وکیل به اصرار گفت: آیا هرگز از خودت سوال کرده ای چرا این همه خانم های پیر خارجی این جا را به عنوان ییلاق خود انتخاب می کنند و در این منطقه دوران از دست رفته ی کودکی خود را می یابند؟ چون ما همان طور در سال هزار و نهصد و چهارده توقف کرده ایم. درست به همین دلیل است که اغلب کشورها ما را کشتی صلح نوح می خوانند...

- روباه و گل های کاملیا - اینیاتسیو سیلونه

giovedì 28 maggio 2009

Giuseppe Ungaretti2
به یاد In Memoria
لوکویتزا ۳۰ سپتامبر ۱۹۱۶ Locvizza il 30 settembre 1916

نام او Si chiamava
محمدشهاب بود Moammed Sceab

از تبار Discendente
امراء بادیه نشین di emiri di nomadi
خود را کشت suicida
چون دیگر وطنی نداشت perchè non aveva piu Patria

به فرانسه عشق ورزید Amò la Francia
و تغییر نام داد e mutò nome

مارسل شد Fu Marcel
اما فرانسوی نبود ma non era Francese
و دیگر نمی توانست e non sapeva piu
در خیمه ی بستگانش vivere
به سر برد؛ nella tenda dei suoi

آن جا که به نوای قرآن dove si ascolta la cantilena
با چشیدن قهوه ای del Corano
گوش فرامی داد gustando un caffè

- مجموعه ی شعف - جوزپه اونگاره تی

domenica 24 maggio 2009

Dio ci ha creato gratis -2
- Chi è per te l'Angelo Custode?

- L'Angelo Custode sono sicuro che non esiste, è una specie di cartone animato che hano inventato i preti assieme ai nostri genitori che non ne possono più per farci stare buoni. Ma alle mie spalle io non ho nessuno, nè angelo nè diavolo, e penso che se si dicono queste bugie ai bambini poi da grandi diventano scemi come baccalà e anche tonti e li sfottono tutti in mezzo alla strada. Io, poi, se voglio, quando non sono incazzato so fare il bravo anche da solo!

- فرشته ی محافظ تو کیست؟

- من مطمئنم که فرشته ی محافظ وجود ندارد، این یک نوع کارتون است که کشیش ها با هم دستی پدر و مادرهای ما از خودشان درآورده‌اند چون نمی ‌توانند از پس ما بربیایند. ولی من روی شانه هایم هیچ کس را ندارم، نه فرشته نه شیطان، و من فکر می ‌کنم وقتی برای بچه ‌ها این جور قصه ‌ها را تعریف بکنند وقتی بزرگ شدند گوسفندان بی شعوری می‌ شوند، پیزی‌ پهن‌ های تمام‌ عیاری که وسط کوچه بازار دست شان می اندازند. ضمنا هر وقت که من کفری نباشم، اگر بخواهم خودم به تنهایی هم می ‌توانم سر به ‌راه باشم.

- خدا ما را مجانی آفرید - مارچلو دورتا

venerdì 22 maggio 2009

La Lingua
سال ها از ایتالیا چیزی نمی دانستم جز آن چه که در کتاب ها خوانده بودم یا از مدرسه آموخته بودم. چون ایتالیائی حرف می زدم ایتالیا را بیش از هر چیز دیگری می شناختم، زیرا هر آن چه که برایم عزیز بود در زبان من بود. چیزهایی هست که نمی شود تعریف کرد. زبان برای من پیوندی بود که مرا تا گاهواره ی کودکی ام، در انتهای زمان می برد.

mercoledì 20 maggio 2009

JG Ballard

از زمان فرو ريختن برج پيزا سه سال گذشته است. اما تنها الان می توانم نقش تعيين کننده ای را که در ويرانی اين بنای تاريخی بی همتا ايفا کرده ام، باور کنم. هنگامی که هزاران تن سنگ مرمر در هوا رها شد و روی زمين ريخت، بيش از بیست گردش گر مردند. هيچ گاه تراژدی و پیروزی اين چنین کامل به هم نپیوسته بودند...

The Dying Fall by JG Ballard

sabato 16 maggio 2009

Don Camillo and the Prodigal Son

دون کامیلو هر چه از دستش برمی آمد انجام داد ولی پس از دو سال، صدای رادامس - خواننده ی تنور کر کلیسا - از همیشه بدتر شد. صدای او نه تنها خشن تر از صدای سابقش شده بود، بلکه توی گلویش گیر هم می کرد. بالاخره یک روز دون کامیلو طاقت اش طاق شد. از پشت ارگ برخاست و چنان اردنگی ای به رادامس زد که او را به دیوار چسباند... در مورد آواز خوانی، گاهی یک اردنگی بیشتر از سه سال آموزش هارمونی است. بعد از این ماجرا، رادامس به گروه کر بازگشت و آن چنان صدایی پیدا کرد که انگار از لا اسکالا - اپرای معروف شهر میلان - آمده است. وقتی مردم صدای رادامس را شنیدند گفتند اگر او تحصیلات موسیقی اش را ادامه ندهد، جنایت است...

Don Camillo and the Prodigal Son - Giovanni Guareschi -

giovedì 14 maggio 2009

Giuseppe Ungaretti
ایتالیا Italia

لوکویتزا ۱ اکتبر ۱۹۱۶ Locvizza l’1 ottobre 1916

یک شاعرم sono un poeta
فریادی یک پارچه un grido unanime
من لخته ای از رویاهایم sono un grumo di sogni

من میوه ای Sono un frutto
از بی شمار پیوندهای متضادم d’innumerevoli contrasti d’innesti
رسیده در گلخانه ای شیشه ای maturato in una serra

اما مردم تو Ma il tuo popole è portato
از همان خاک رستند dalla stessa terra
که من رستم che mi porta
ایتالیا Italia

و در این اونیفورم E in questa uniforme
سربازی تو di tuo soldato
می آرامم؛ mi riposo
گوئی که گاهواره ی come fosse la culla
پدر من بوده است di mio padre

- مجموعه ی شعف - جوزپه اونگاره تی

domenica 10 maggio 2009

Milan Juventus
کالچو - ventidue

حدود ساعت هشت و نیم امشب میلان با یووه در استادیوم سن سیروی میلان بازی دارد. سیلویو برلوسکونی هم دست پیش گرفت و با اعتقاد به این که نرآتزوری لایق کسب اسکودتوی این فصل است قهرمانی اینتر را به مورینیو تبریک گفت. من اگر جای مورینیو باشم به این ابراز لطف و ارادت برلوسکونی شک می کنم، چرا که اگر امشب میلان ببرد و فاصله ی امتیازاتش با اینتر از هفت به چهار برسد، برلوسکونی دیگر به این راحتی درباره ی اینتر صحبت نخواهد کرد. خیلی وقت ها نباید و نمی شود به تکان های پرچم سفید دیگران اعتماد کرد؛ خصوصا اگر این دیگری، یکی از کهنه کارترین و سیاستمدارترین استادان فن تغییر مواضع جهان باشد.

venerdì 8 maggio 2009

La Differenza
آن ها کتاب می خوانند که بیدار شوند و ما کتاب می خوانیم که بخوابیم؛
این اصلی ترین تفاوت ما با اروپائی هاست.

کتابخوان و كتابخوانی ما
آیا مردم ایران مردمی بافرهنگ اند؟

lunedì 4 maggio 2009

Don Camillo
باید سپاسگزار خداوند باشیم که خورشید را خیلی بالاها در آسمان بند کرده است؛ در غیر این صورت حتما یکی پیدا می شد خاموشش کند، به این بهانه که یک رفیق حزب مخالف، خیلی عینک آفتابی می فروشد.

Il Piccolo Mondo di Don Camillo - Giovanni Guareschi -