Arriva l'autunno
بی حساب امروز که نمی دانم آخرش چه می شود، سه روز تمام است که ابرهای تیره ی توسکانی در پرسه زدن های شبانه شان به این کوچه می رسند و می بارند و پائیز هر بار از سر دستپاچگی و اضطراب، دلواپسی های زرد و نارنجی اش را زیر بلوط های برهنه ی این خیابان جا می گذارد و شب شیروانی خانه، پناه سینه سرخ ها و سنجاقک های سبز آواره ای می شود که فصل برگریز را باور ندارند. بی حساب امسال که هنوز آبان نرسیده پائیز از در و دیوار کوچه می بارد، سه برگریز کامل است که وقتی باران می گیرد، بادام های کوهی می رسند و شاه بلوط های خیس می ریزند و سبزه قباها و سنجاب ها می آیند و جمع شان می کنند و در بی صدائی سیال شب، صدای شکسته شدن بادام و شاه بلوط های وحشی از لای درخت های سالخورده ی این خیابان شنیده می شود. شب بارانی دیگری فرا می رسد و جای تو خالی ست. بی تو در فصل خیس خاطره می مانم و این درد کمی نیست.





