6- Lodi
لودی
شاید آن وقت که آقای پورتا، ما را ترغیب می کرد که کلیسای جامع شهر کوچک لودی را ببینیم آن را چنان جدی نگرفتیم و آن زمان که گفت می رویم برنامه ی قطار را می بینیم و اگر وقت کافی داشتیم من شما را در لودی می گردانم، بیشتر یک تعارف به نظرمان آمد، حتا زمانی که فهمیدیم حدود یک ساعت تا رسیدن قطار وقت داریم. با عمویم، آقای پورتا و بازرسانی که از ایران آمده بودند وارد کلیسای فوق العاده ای شدیم که از بیرون آن نمی شد به گنجینه ای که درون آن پنهان بود، دست یافت. گنبد کلیسا از داخل ساختمان سرمه ای تیره بود که نقش و نگارهای طلائی داشت و فیگورهای یکی از نقاشی های دیواری اش - که شبیه رانده شدن آدم و حوا از بهشت بود - مرا یاد نقاشی سقف سیستین می انداخت. چهل دقیقه ای را در کلیسا ماندیم. تلاش شهردار لودی برای کهنه و سنتی نگه داشتن آن - و در عین حال مدرن و قابل دسترس بودن شهر - برایم تحسین برانگیز بود. تمام خیابان های باریک یا سنگفرش بودند یا در حال سنگفرش شدن بودند. پیاده روها از سنگفرش قرمز بودند که فضای شهر را قدیمی تر می کرد. میدان اصلی هم با سنگ های رنگی و ناصاف سنگفرش شده بود که هر چند راه رفتن را سخت می کرد اما بافتی کهنه به آن می بخشید که همین به زیبائی مرکز شهر می افزود. در لودی هم مانند بیشتر شهرهای تاریخی ایتالیا، تردد اتومبیل ممنوع بود و دیدن مرکز شهر تنها پیاده و یا با اسکیت و دوچرخه امکان داشت. هر چند لودی آن قدر کوچک بود که برای دیدنش که شاید بیشتر از ده خیابان اصلی نداشت نیازی به دوچرخه هم احساس نمی شد. لودی که بیش از سی و پنج کیلومتر با میلان فاصله ندارد، یک رودخانه و یک پارک سرسبز هم داشت. ابتدای پارک با شمشادهای کوتاه لابیرنت کشی شده بود و مثل بقیه ی پارک های ایتالیا مجسمه های مرمرین زیادی داشت. در ایستگاه قطار آقای پورتا که عشق به زیبائی های طبیعی و میراث معماری وطنش ستودنی است به من گفت به دوستان ایرانی مان بگو ونیز را ببینند. ونیز تنها یک شهر دیدنی نیست. آن جا یک دنیای دیگر است. یک روز برای یک نگاه کلی به ونیز کافی است بگو وقت شان را از دست ندهند. یکی از بازرسان که فهمیده بود آقای پورتا درباره ی ونیز حرف می زند جواب داد ما ونیز را می بینیم. به هر قیمتی که شده ونیز را می بینیم...
شاید آن وقت که آقای پورتا، ما را ترغیب می کرد که کلیسای جامع شهر کوچک لودی را ببینیم آن را چنان جدی نگرفتیم و آن زمان که گفت می رویم برنامه ی قطار را می بینیم و اگر وقت کافی داشتیم من شما را در لودی می گردانم، بیشتر یک تعارف به نظرمان آمد، حتا زمانی که فهمیدیم حدود یک ساعت تا رسیدن قطار وقت داریم. با عمویم، آقای پورتا و بازرسانی که از ایران آمده بودند وارد کلیسای فوق العاده ای شدیم که از بیرون آن نمی شد به گنجینه ای که درون آن پنهان بود، دست یافت. گنبد کلیسا از داخل ساختمان سرمه ای تیره بود که نقش و نگارهای طلائی داشت و فیگورهای یکی از نقاشی های دیواری اش - که شبیه رانده شدن آدم و حوا از بهشت بود - مرا یاد نقاشی سقف سیستین می انداخت. چهل دقیقه ای را در کلیسا ماندیم. تلاش شهردار لودی برای کهنه و سنتی نگه داشتن آن - و در عین حال مدرن و قابل دسترس بودن شهر - برایم تحسین برانگیز بود. تمام خیابان های باریک یا سنگفرش بودند یا در حال سنگفرش شدن بودند. پیاده روها از سنگفرش قرمز بودند که فضای شهر را قدیمی تر می کرد. میدان اصلی هم با سنگ های رنگی و ناصاف سنگفرش شده بود که هر چند راه رفتن را سخت می کرد اما بافتی کهنه به آن می بخشید که همین به زیبائی مرکز شهر می افزود. در لودی هم مانند بیشتر شهرهای تاریخی ایتالیا، تردد اتومبیل ممنوع بود و دیدن مرکز شهر تنها پیاده و یا با اسکیت و دوچرخه امکان داشت. هر چند لودی آن قدر کوچک بود که برای دیدنش که شاید بیشتر از ده خیابان اصلی نداشت نیازی به دوچرخه هم احساس نمی شد. لودی که بیش از سی و پنج کیلومتر با میلان فاصله ندارد، یک رودخانه و یک پارک سرسبز هم داشت. ابتدای پارک با شمشادهای کوتاه لابیرنت کشی شده بود و مثل بقیه ی پارک های ایتالیا مجسمه های مرمرین زیادی داشت. در ایستگاه قطار آقای پورتا که عشق به زیبائی های طبیعی و میراث معماری وطنش ستودنی است به من گفت به دوستان ایرانی مان بگو ونیز را ببینند. ونیز تنها یک شهر دیدنی نیست. آن جا یک دنیای دیگر است. یک روز برای یک نگاه کلی به ونیز کافی است بگو وقت شان را از دست ندهند. یکی از بازرسان که فهمیده بود آقای پورتا درباره ی ونیز حرف می زند جواب داد ما ونیز را می بینیم. به هر قیمتی که شده ونیز را می بینیم...





