domenica 18 luglio 2010

La Domenica50

فیض الله آمده بود توی باغچه ی کنار دیوار، یاس رونده و محبوبه ی شب بکارد. فیض الله را پدربزرگم امیرعلی خان، وقتی پدرم ده دوازده ساله بود از محله ی لویزان می آورد، به مدرسه ی شبانه می فرستد، خرج خانواده اش را می دهد تا جای خالی اش در خانه ی پدری پر شود. بعدها که دیگر پدر و مادرم در این خانه نیستند، مادربزرگم فوت کرده است و تنها عمویم خارج از کشور درس می خواند، پدربزرگم برای فیض الله همان اوایل محله ی سربند، خانه ای می خرد که خیالش از بابت آینده ی او راحت باشد. از وقتی پدربزرگم می رود، تا امروز با عمویم صدهزار بار قرار گذاشتیم که خانه را بفروشیم و بعد منصرف شده ایم و همه ی این مدت کلیدها دست فیض الله مانده است تا خانه را سرپا نگه دارد.

فیض الله می گوید اگر یاس های رونده را کنار دیوار مشترکمان با خانه ی مستوفی ها بکارد، کارمان درمی آید. خانواده ی مستوفی همسایه ی سمت راستی خانه ی دربند اند، از همین زن و شوهرهای پیری که تمام فرزندانشان خارج از کشور زندگی می کنند. فیض الله عقیده دارد خانم مستوفی، که نصف بیشتر عمرش برای سرک کشیدن به خانه ی دیگران روی دیوار گذشته است و از همان سال های جوانی پدرم که این باغچه پر از یاس بنفش و پیچ امین الدوله بود، نگران آب رفتن پی خانه اش است، دست از سر من برنخواهد داشت و داستان نشست خانه دوباره آغاز خواهد شد. می گذارم به حساب پیری و خرده حسابی که در تمام این سال ها، با خانم مستوفی دارد.

به فیض الله می گویم که تاب چوبی ام را روی درخت شاهتوت ببندد. خودم هم از انباری دوتا سبد بزرگ می آورم تا برای مغازه ی پائین خانه اش همه ی شاهتوت ها بچینم. فیض الله می گوید وقتی سه چهار ساله بودم، یک روز عمو و پدرم از خانه ی ساحلی فریدون کنار چند پرنده ی شکار شده با خودشان می آورند تهران، بعد من که تازه می فهمم آدم ها برای غذا خوردن پرنده ها را می کشند، دیگر غذای گوشتی نمی خورم. آن وقت مادرم با حوصله و دقت زیاد، هر روز صیفی هایی مثل گرمک و طالبی را خالی می کند، غذای من را توی آن ها می گذارد، درش را می بندد و مثل میوه به شاخه های همین درخت شاهتوت می بندد، بعد با من می آید و غذایم را از درخت می چیند، و آن قدر این کار را تکرار می کند تا من باورم می شود خیلی از غذاها با گوشت حیوانات درست نمی شوند و بسیاری شان میوه های بوته و درخت اند.

فیض الله سبدهای شاهتوت را برمی دارد که ببرد. می گویم شب زودتر برگردد، اجاق زغالی گوشه ی حیاط را مثل زمان قدیم راه بیندازد تا من و خانواده اش دور هم جوجه کباب حیدرآبادی بخوریم. محض این که یک وقت تعارف نکند نمی گویم که شانزده سال است گیاهخوار شده ام. خانم مستوفی، با یک کاسه ی پر از گیلاس زرد سلام علیک می کند؛ خیلی سعی می کنم جلوی خانم مستوفی روی دیوار، به چشم های فیض الله که خودش را به ناشنوائی مطلق زده است نگاه نکنم.

0 commenti: