sabato 30 gennaio 2010

Goli Taraghi
- تهران ديروز دنيای کودکی و جوانی من بود. شميران و محله های فريبنده اش، شب های جادويی و تب و تاب های عاشقانه اش، عطرهای خواب آور خيابان ها و نورها و رنگ های سکرآور و دنيای امن و شيرين کوچه پس کوچه هایش، همگی بازتاب دنيای درونی من بودند. من بيست و پنج سال است که در پاريس زندگی می کنم و بيشتر شهرهای اروپا را گشته ام اما هيچ کافه ای برايم جذابيت کافه نادری را نداشته است، کوچه های سنگفرش رم يا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خيابان لاله زار و استانبول چيزی ديگری بود. هر بار که به تهران برمی گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بينم که از دنيای آن وقت ها جز تکه پارهايی مجروح و مخدوش چيزی باقی نمانده است.

چند وقتی ست که می خواهم بنویسم تاثیرگذارترین نویسنده بر ذهن من یوساست، می بینم که دنیای من با یوسا تنها پر از حادثه های موقتی ست، اولین پرسه های کشف و شهود من در لحظه های ناشناخته ی عشق و عادت و توهم و تردید و غربت و امنیت و درد و دلواپسی، وامدار ايده های ابدی گلی ترقی ست.

martedì 26 gennaio 2010

Daeejan Napelon

من يک روز گرم تابستان، دقيقا يک سيزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخی ها و زهر هجری که چشيدم بارها مرا به اين فکر انداخت که اگر يک دوازدهم يا يک چهاردهم مرداد بود شايد اين طور نمی شد. آن روز هم مثل هر روز با فشار و زور و تهدید و کمی وعده های طلایی برای عصر، ما را یعنی من و خواهرم را توی زیرزمین کرده بودند که بخوابیم. در گرمای شدید تهران، خواب بعد از ظهر برای همه ی بچه ها اجباری بود. ولی آن روز هم ما مثل هر بعد از ظهر دیگر در انتظار این بودیم که آقاجان خوابش ببرد و برای بازی به باغ برویم. وقتی صدای خرخر آقاجان بلند شد، من سر را از زیر شمد بیرون آوردم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود. طفلک خواهرم در انتظار به خواب رفتن آقاجان خوابش برده بود. ناچار تنها گذاشتم و پاورچین بیرون آمدم. لیلی دختر دائی جان و برادر کوچکش نیم ساعتی بود در باغ انتظار ما را می کشیدند. بین خانه های ما که در یک باغ بزرگ ساخته شده بود، دیواری وجود نداشت. مثل هر روز زیر سایه ی درخت گردوی بزرگ، بدون سر و صدا مشغول صحبت و بازی شدیم. یک وقت نگاه من به نگاه لیلی افتاد. یک جفت چشم سیاه درشت به من نگاه می کرد. نتوانستم نگاهم را از نگاه او جدا کنم. هیچ نمی دانم چه مدت ما چشم در چشم هم دوخته بودیم که ناگهان مادرم با شلاق چند شاخه ای بالای سر ما ظاهر شد. لیلی و برادرش به خانه ی خود فرار کردند و مادرم تهدیدکنان، مرا به زیرزمین و زیر شمد برگرداند. قبل از این که سرم به کلی زیر شمد پنهان شود، چشمم به ساعت دیواری افتاد، سه و ده دقیقه کم بعد از ظهر بود...

- دائی جان ناپلئون - ایرچ پزشک زاد

domenica 24 gennaio 2010

La Domenica39
تعطیلات آخر هفته ی فوق العاده ای بود؛

هشتاد و یک مگ، نظریه ی انتقادی دانلود کردم که فایلش باز نشد،
وسط بالش و پتو و ملافه و کتاب ها، دنبال هندز فری بودم که عینکم له شد،
چهار برگ روزنامه را قاتی رخت و لباس های رنگی ریختم توی ماشین لباس شوئی،
جوهر روان نویس سرمه ای پس داد روی جزوه های زبان لاتین،
دیه گو راکون پائولا، سوئیچ و ریموت ماشین را برد انداخت توی توالت فرنگی،
سر گل دوم اینتر آمدم پائولا را بزنم، بالشم خورد به لوستر دو تا از حباب ها آمد پائین،
پاستا پستو جنوائی بدون پینولی خوردیم،
دربی را هم به نرآتزوری باختیم.

خوش گذشت.

mercoledì 20 gennaio 2010

La vita è bella
آقا من آدم زندگی در کشورهای درست و حسابی نیستم، یک اعتقاد قلبی مرا به عادت ها و باورهای سنتی این جغرافیای جهان سوم اروپائی پایبند کرده و نمی گذارد که از آن بگریزم. بعد همین می شود که من به جای گذراندن یک آخر هفته ی عالی در کنار خانواده ی پدری، به این فکر کنم که چرا ژرمن ها کافه تیرا ندارند و به جای پنیر و اسپاگتی چرا این همه خردل و سیب زمینی می خورند و چرا با دستشان حرف نمی زنند و به جای شانزده ساعت وراجی درباره ی غذا و سیاست و فوتبال چرا روزی دو ساعت کتاب می خوانند.
یا چرا مثل ایتالیائی ها کلک نمی زنند و به هیچ وجه اهل دور زدن راه های قانونی نیستند و چرا به هرگونه حرکت جمعی که قواعد و قوانین اجتماعی را محترم می شمارد، این همه متعهد اند. و چرا مرکلیته ندارند و چرا مجلس برای نخست وزیرشان قانون مصونیت قضایی تصویب نکرده است و چرا فساد اخلاقی و مالی نخست وزیرشان، بر محبوبیت او تاثیر چندانی ندارد و چرا مردم ژرمن این ها را پاپوش دوزی نشريات و مطبوعات و رقبای سیاسی و روسای قضائی نمی دانند.
من به بی اخلاقی و بی اعتمادی در این کشور عادت کرده ام.
من حفظ منافع خصوصی و ارتباطات شخصی را بر قانون گرایی و عمل به قواعد اجتماعی ترجيح می دهم.
و در انتخابات حزبی به نخست وزیر پوپوليستم که ارزش هایش بر باورهای ضد روشنفکری و خرده بورژوائی تکیه دارد، رای می دهم.
و در همه پرسی ها در ازای خواسته های ساده و وعده وعیدهای های تازه، رای اعتمادم را می فروشم.
و صبح ها لاواتزا می خورم و ایل مانیفستو می خوانم و نمی بینم که دولتم متبوعم با حمله های متعددش عليه آزادی مطبوعات و حذف هرگونه مفهوم لائيک در سياست، هيچ عنصر مشترکی با نظام دموکراسی ليبرال ندارد.
و شب ها لازانیا می خورم و رآی اونو می بینم که حواسم را از خبرهای تازه ی اقامتگاه خصوصی نخست وزیرم در رم و میلان و کومو و ساحل زمرد با فاحشه های گران قيمتی که توسط پروازهای دولتی به آن جا فرستاده می شوند، پرت کنم.
و افتخارم این ست که در پایتخت رنسانس هنری جهان زندگی می کنم.
و پیتزا یکی از پر طرفدارترین غذاهای دنیاست.
و تنها نابغه ی جهان با ضریب هوشی دویست و بیست، لئوناردو دا وینچی ست.
و تیم ملی فوتبالم، خوشتیپ ترین بازیکن های دنیا را دارد.
و منحصر به فردترین شهر جهان، در ایتالیاست.
و هیچ افسر پلیسی در دنیا، لامبورگینی گارلاردو سوار نمی شود.
و کسی نتوانسته است جای بزرگ ترین خواننده ی تنور جهان را بگیرد.
و هركس بميرد و بستنی ایتالیائی را نشناسد، به مرگ دوره ی جاهلیت از دنیا رفته است‏.
قرار بود که محض تجربه ی یک زندگی جدید، به یکی از استان های ایتالیائی زبان همسایه ی شمالی مهاجرت کنم.
به گمانم، دیگر نمی توانم.

sabato 16 gennaio 2010

Mussolini Segreto

در ادامه ی به جا آوردن سنت چند هزارساله ی کتاب خوانی در شب امتحان یا ترم نوشتن پایان نامه، در چند شب گذشته، من دو کتاب خواندم که اولی تاتانكای آزاد، داستان جدید روبرتو ساویانو براساس زندگی واقعی كلمنته روسو قهرمان بوكس ایتالیاست که زندگی ورزشی اش جايگزين يک زندگی آميخته با جرم و جنايت در ناپل می شود. از تاتانكای آزاد هم مانند گومورا - کتاب قبلی روبرتو ساویانو - فیلمی در دست ساخت است که در آن كلمنته روسو در نقش خودش ظاهر خواهد شد. کتاب دوم مجموعه ی فوق العاده ای از يادداشت‌ های روزانه ی كلارتا پتاچی، معشوقه ی موسولينی در فاصله ی سال ‌های هزار و نهصد و سی دو تا هزار و نهصد و سی و هشت است که پس از گذشت هفتاد و دو سال توسط انتشارات ریزولی میلان در نوامبر گذشته وارد بازار کتاب شده است. در یادداشتی که برای معرفی کتاب راز موسولینی نوشته شد، آمده است؛ در هزار و نهصد و سی و هشت، سالی که برای جامعه ی جهانی سرنوشت ساز بود، لیدر فاشیست روزانه ده تلفن غیرکاری به معشوقه ی حسود و جذابش کلارتا پتاچی می زد که کلارتا با نوشتن هر آن چه که موسولینی به او می گفت یا در برابر او انجام می داد، راه شناخت جنبه‌ ی دیگری از زندگی خصوصی دیکتاتور فاشیست را برای مخاطب این کتاب باز می‌ كند. دیگر این که قرارست داستان شطرنج در برابر آئینه ی بُن تمپللی و روزهای ممنوع مایِ جامپائولو پانسا را همین امروز و فردا بخوانم. در هر حال آن چه من این روزها زیاد دارم وقت کتاب خوانی ست.

domenica 10 gennaio 2010

La Domenica38
ماركوپولوی جاسوس

رئیس سازمان میراث ‌فرهنگی در همايش بين‌ المللی راه ابريشم؛
مارکوپولو برای جاسوسی به جاده ی ‌ابریشم سفر کرد.

- به گفته ی رئیس سازمان میراث فرهنگی، سفر ماركوپولو سياسی بوده و هدف او اين بوده است كه غرب را در برابر شرق مطرح كند و شايد بتوان گفت که سفر ماركوپولو جنبه ی جاسوسی داشته و هدف او جمع‌ آوری اطلاعات برای غربی ‌ها بوده است، زيرا جاده ی ابريشم برای آن ها بسيار مهم بود و از طريق آن، استفاده‌ های اقتصادی زيادی داشتند.

- بعضی از اتفاقات در عين تکراری بودن شان آن قدر غيرمنتظره اند و در ذهن تک تک ايرانی ها آن قدر خاطرات تاريخی تداعی می کنند که توضيح اضافه نخواهند و يادداشت نوشتن بر آن ها کار احمقانه ای به نظر بيايد. خدا رحمت کند مرحوم دائی جان ناپلئون قهرمان ملی ما را که عقيده داشت؛ چيزی که نهایت ندارد خریت است.

mercoledì 6 gennaio 2010

Iran-Singapore 3-1
calcio ventisei

تيم ملی ايران امروز، تيم ملی سنگاپور را شکست داد و به مرحله ی نهائی جام ملت های آسيا رسيد. نتیجه ی بازی هر چه که بود، از کم اهمیت ترین اتفاقات این مسابقه شد. اتفاق اصلی، شايد برای همه ی ما رنگ پرچم ها و لباس ها و جنس شعارها و فریادهائی بود که پخش زنده ی این بازی در تلویزیون جمهوری اسلامی را از همان دقيقه های ابتدائی با مشکل رو به رو کرد. چه کسی فکر می کرد که روزی، حاشیه های کوچک مسابقات ملی از اصلی ترین دغدغه های ذهنی هواداران آن شود؟

- شعار مرگ بر دیکتاتور در ورزشگاه سنگاپور طنین انداز شد
- ويدئوی شعار یا حسین، میرحسین و مرگ بر دیکتاتور در بازی ایران و سنگاپور

sabato 2 gennaio 2010

La Berlusconite

تاریخ تطبیقی ۳ - ترور

یک - حدود هشتاد و چهار سال پیش یک نجیب‌ زاده ی ایرلندی به نام ویولت گیبسون در جریان تجمعی در هفتم آپریل سال هزار و نهصد و بیست و شش به جوان روشنفکر و صاحب اندیشه ای که ابتدا سردبیر روزنامه ی آوانتی حزب سوسیالیست بود و بعدها با تصویب قانونی حزب مردم ایتالیا، فاشیست را حزب اکثریت و خود را دوچه و احیاگر امپراتوری بزرگ روم نامید حمله کرد و باعث خراشیده شدن بینی دیکتاتور ایتالیا گردید. ویولت گیبسون پس از این ماجرا، به انگلستان بازگردانده شد و باقی عمرش را در کلینیک روانی نورث همپتون گذراند. دیکتاتور فاشیست هم پس از شکست قوای ایتالیا در کشورهای شمال آفریقا، از شورای عالی فاشیسم اخراج شد. چندی بعد پاراتیزان های ایتالیائی، او و دیگر رهبران باقی مانده ی فاشیست را بی هیچ گونه مقاومتی در منطقه ی مرزی سوئیس دستگیر و اعدام کردند.

دو - حدود بیست و یک روز پیش، در سیزدهم دسامبر سال دو هزار و نه، ماسیمو تارتالیا متصدی یک شرکت برق و الکترونیک، به امپراتور رسانه و پسر خوانده ی مسلم مافیا که از سال نود و چهار با ایجاد حزب مستقل فورتزا ایتالیا تا سال دو هزار و نه که با تاسیس حزب ائتلافی پوپولو دلا لیبرتا، چهار دوره بر مسند نخست وزیری ایتالیا تکیه زده است، حمله می کند و بینی و گونه ی او را زخمی می سازد. ماسیمو تارتالیا در صورت تبرئه از جرم سیاسی و اثبات عدم وابستگی به گروه های شبه نظامی، تحت مراقبت پلی کلینیک روان درمانی قرار می گیرد. آقای نخست وزیر هم که به اتهام روابط غیراخلاقی و فساد مالی با سرزنش شدید مقامات ارشد کلیسای رم و واتیکان مواجه شده است، اکنون از سر درد و مشکلاتی برای خوردن و نوشیدن رنج می برد. این اتفاق به طور غیر منتظره ای حس همدردی مردم را با نخست‌ وزیری که آمار چند ماه اخیر خبر از افت شدید محبوبیتش می داد، برانگیخته است.

- برلوسکونی لحظاتی پیش از این حادثه گفته بود: آن ها از من یک هیولا ساخته‌ اند ولی من هیولا نیستم. اولا چون خوش لباسم، ثانیا خیلی دوست داشتنی ‌ام.

- کریستوفر جی اچ دوگان، نویسنده ی بریتانیائی که کتاب های تالیفی او درباره ی تاریخ معاصر ایتالیا در دانشگاه های مختلف ایتالیا تدریس می شود، دراین رابطه گفته است: وقتی برلوسکونی را با بینی بانداژ شده دیدم فورا به یاد عکس معروفی از موسولینی افتادم که بینی وی با باند پوشانده شده بود.