Goli Taraghi
- تهران ديروز دنيای کودکی و جوانی من بود. شميران و محله های فريبنده اش، شب های جادويی و تب و تاب های عاشقانه اش، عطرهای خواب آور خيابان ها و نورها و رنگ های سکرآور و دنيای امن و شيرين کوچه پس کوچه هایش، همگی بازتاب دنيای درونی من بودند. من بيست و پنج سال است که در پاريس زندگی می کنم و بيشتر شهرهای اروپا را گشته ام اما هيچ کافه ای برايم جذابيت کافه نادری را نداشته است، کوچه های سنگفرش رم يا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خيابان لاله زار و استانبول چيزی ديگری بود. هر بار که به تهران برمی گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بينم که از دنيای آن وقت ها جز تکه پارهايی مجروح و مخدوش چيزی باقی نمانده است.
چند وقتی ست که می خواهم بنویسم تاثیرگذارترین نویسنده بر ذهن من یوساست، می بینم که دنیای من با یوسا تنها پر از حادثه های موقتی ست، اولین پرسه های کشف و شهود من در لحظه های ناشناخته ی عشق و عادت و توهم و تردید و غربت و امنیت و درد و دلواپسی، وامدار ايده های ابدی گلی ترقی ست.
چند وقتی ست که می خواهم بنویسم تاثیرگذارترین نویسنده بر ذهن من یوساست، می بینم که دنیای من با یوسا تنها پر از حادثه های موقتی ست، اولین پرسه های کشف و شهود من در لحظه های ناشناخته ی عشق و عادت و توهم و تردید و غربت و امنیت و درد و دلواپسی، وامدار ايده های ابدی گلی ترقی ست.



