venerdì 30 luglio 2010

I libri del mese di luglio
خب من فکر کردم از این به بعد محض خجالت دادن خودم و این که از زیر خواندن بعضی چیزها در نروم، اسم کتاب هایی را که هر ماه می خرم این جا بنویسم.

کتاب های خریداری شده ی جولای

برادران ایتالیا، گوفردو مامللی، انتشارات فلترینللی، میلان ۲۰۱۰
سه روز در تاریخ ایتالیا، ارنستوگاللی دلا لوجیا، انتشارات ایل مولینو، بولونیا ۲۰۱۰

مکتب دیکتاتورها، اینیاتسیو سیلونه، نشر نو، تهران ۱۳۶۳
سستو، آنتونیو تابوکی، نشر نگیما، تهران ۱۳۸۲
شب های هند، آنتونیو تابوکی، نشر چشمه، تهران ۱۳۸۳
تقسیم، پیه رو کیارا، نشر مرکز، تهران ۱۳۸۴
تنهایی پر هیاهو، بهومیل هرابال، نشر آبی، تهران ۱۳۸۴
سرزمین گوجه های سبز، هرتامولر، نشر مازیار، تهران ۱۳۸۶

sabato 24 luglio 2010

Spanish Testament

"همیشه ایمان داشته ام که در دستگاه مشیت الهی، دایره ی به خصوصی هست که صرفا کارش اینست که مراقب باشد کتاب مناسب در لحظه ی مناسب به دست خواننده برسد".

- شهادتنامه ی اسپانیا - آرتور کوستلر

giovedì 22 luglio 2010

Le donne di Teheran

هم زمان با هفته ی حقوق بشر در جنوا، به پیشنهاد شهردار و با تصویب شورای شهر یکی‌ از میادین این شهر در روز بیست و یکم جولای به نام زنان تهران نام گذاری شد. خانم شیرین عبادی هم بعد از پرده برداری از تابلوی این میدان درباره ی زنانی که در جریان اعتراضات مسالمت آمیز سال گذشته کشته شدند، سخنرانی کرد. در این مراسم علاوه بر خانم شیرین عبادی، مارتا وینچنزی شهردار جنوا، شهروندان ایرانی مقیم جنوا و جمعی از مادران عزادار که از شهرهای مختلف اروپا و آمریکا به جنوا آمده بودند، حضور داشتند. در انتها بادکنک های سبز در آسمان میدان زنان تهران به پرواز درآمد و ایرانیان حاضر با خواندن سرود ای ایران، این مراسم را به پایان بردند.

- متن سخنرانی خانم عبادی در افتتاحیه ی میدان زنان
- تصاویر روزنامه ی لارپوبلیکای جنوا از حاشیه ی مراسم افتتاحیه

domenica 18 luglio 2010

La Domenica50

فیض الله آمده بود توی باغچه ی کنار دیوار، یاس رونده و محبوبه ی شب بکارد. فیض الله را پدربزرگم امیرعلی خان، وقتی پدرم ده دوازده ساله بود از محله ی لویزان می آورد، به مدرسه ی شبانه می فرستد، خرج خانواده اش را می دهد تا جای خالی اش در خانه ی پدری پر شود. بعدها که دیگر پدر و مادرم در این خانه نیستند، مادربزرگم فوت کرده است و تنها عمویم خارج از کشور درس می خواند، پدربزرگم برای فیض الله همان اوایل محله ی سربند، خانه ای می خرد که خیالش از بابت آینده ی او راحت باشد. از وقتی پدربزرگم می رود، تا امروز با عمویم صدهزار بار قرار گذاشتیم که خانه را بفروشیم و بعد منصرف شده ایم و همه ی این مدت کلیدها دست فیض الله مانده است تا خانه را سرپا نگه دارد.

فیض الله می گوید اگر یاس های رونده را کنار دیوار مشترکمان با خانه ی مستوفی ها بکارد، کارمان درمی آید. خانواده ی مستوفی همسایه ی سمت راستی خانه ی دربند اند، از همین زن و شوهرهای پیری که تمام فرزندانشان خارج از کشور زندگی می کنند. فیض الله عقیده دارد خانم مستوفی، که نصف بیشتر عمرش برای سرک کشیدن به خانه ی دیگران روی دیوار گذشته است و از همان سال های جوانی پدرم که این باغچه پر از یاس بنفش و پیچ امین الدوله بود، نگران آب رفتن پی خانه اش است، دست از سر من برنخواهد داشت و داستان نشست خانه دوباره آغاز خواهد شد. می گذارم به حساب پیری و خرده حسابی که در تمام این سال ها، با خانم مستوفی دارد.

به فیض الله می گویم که تاب چوبی ام را روی درخت شاهتوت ببندد. خودم هم از انباری دوتا سبد بزرگ می آورم تا برای مغازه ی پائین خانه اش همه ی شاهتوت ها بچینم. فیض الله می گوید وقتی سه چهار ساله بودم، یک روز عمو و پدرم از خانه ی ساحلی فریدون کنار چند پرنده ی شکار شده با خودشان می آورند تهران، بعد من که تازه می فهمم آدم ها برای غذا خوردن پرنده ها را می کشند، دیگر غذای گوشتی نمی خورم. آن وقت مادرم با حوصله و دقت زیاد، هر روز صیفی هایی مثل گرمک و طالبی را خالی می کند، غذای من را توی آن ها می گذارد، درش را می بندد و مثل میوه به شاخه های همین درخت شاهتوت می بندد، بعد با من می آید و غذایم را از درخت می چیند، و آن قدر این کار را تکرار می کند تا من باورم می شود خیلی از غذاها با گوشت حیوانات درست نمی شوند و بسیاری شان میوه های بوته و درخت اند.

فیض الله سبدهای شاهتوت را برمی دارد که ببرد. می گویم شب زودتر برگردد، اجاق زغالی گوشه ی حیاط را مثل زمان قدیم راه بیندازد تا من و خانواده اش دور هم جوجه کباب حیدرآبادی بخوریم. محض این که یک وقت تعارف نکند نمی گویم که شانزده سال است گیاهخوار شده ام. خانم مستوفی، با یک کاسه ی پر از گیلاس زرد سلام علیک می کند؛ خیلی سعی می کنم جلوی خانم مستوفی روی دیوار، به چشم های فیض الله که خودش را به ناشنوائی مطلق زده است نگاه نکنم.

sabato 10 luglio 2010

Roberto Baggio
ویوا کاریزما
زنده باد بودای کوچک

به ستاره ی مو دم اسبی دوره ی نوجوانی ما ریاست کمیته ی فنی فدراسیون فوتبال ایتالیا پیشنهاد شد، خبرگزاری انسا هم خبر موافقت غیر رسمی او را با این پیشنهاد اعلام کرد. بعد از دسته گلی که تیم ملی در بازی های مرحله ی گروهی به آب داد و به عنوان تیم چهارم گروه اف از دور رقابت های جام جهانی حذف شد، این اتفاق، اتفاق خوش آیندی بود، هر چند که فدراسیون فوتبال ایتالیا از طریق بازیکنان کاریزماتیکش دنبال راه حل هایی برای بازسازی تیم ملی اش باشد.

giovedì 8 luglio 2010

Golhaye Shiraz
مادام یلنا، معلم رقص است و کلاسش در خیابان نادری جنب پیراشکی فروشی خسروی ست. در این کلاس می توان تمام رقص های دنیا را یاد گرفت. گل های شیراز نام کنسرت رقصی ست که قرار است در تالار فرهنگ روی صحنه بیاید. کلاس هشتم دبیرستان هستیم و سال هزار و سیصد و سی و دو است. می گویند دکتر مصدق با توده ای ها ساخته است. می گویند شاه در قصرش زندانی ست. می گویند ملکه ثریا از ایران رفته است. هر روز خبری تازه شایع می شود و همه ی این اتفاق ها در گرمای چهل درجه ی تابستان شور و هیجان گل های شیراز را تا حد دیوانگی بالا برده است.

یک ساعت پیش از شروع کلاس رقص سر چهارراه پهلوی جمع می شویم و از آن جا دوان دوان خود را به ساندویچ فروشی آندره می رسانیم. گل های شیراز اشتهایی حیرت انگیز دارند و دوتا ساندویچ کالباس را در جا می بلعند. خیابان شاه تا نادری را پیاده می رویم و با سر و صدا وارد پیراشکی فروشی خسروی می شویم. از پیراشکی نمی شود گذشت. آخرین لقمه را نجویده فرو می دهیم و نفس زنان خود را به کلاس رقص می رسانیم. دیر می رسیم و مادام یلنا عصبانی ست. لباس هایمان را با عجله عوض می کنیم و با بوی سیر و خیارشور و کالباس وارد سالن رقص می شویم. مادام یلنا می گوید که گل های شیراز باید بوی خوب بدهند و ما بوی گند می دهیم.

به غیر از ما، گل هایی هم هستند که علاقه شان به رقص و تمرین های بدنی جدی ست. می توانند پایشان را تا نزدیک سر بلند کنند. می توانند از عقب قوس بزنند و سرشان را به زانو برسانند. می توانند روی نوک پا بچرخند و دست هایشان را بالا و پائین ببرند. من و دوستانم از این کارها بلد نیستیم. شکم هایمان پر است و نفسمان درنمی آید. نه می توانیم خم شویم و نه می توانیم پاهایمان را هوا کنیم. میترا سکسکه های بلندی می کند و مادام یلنا با عصبانیت پایش را به زمین می کوبد.

گل های شیراز اهل بحث و سیاست هم هستند. من و دو نفر دیگر طرفدار دکتر مصدقیم. سه نفر دیگرمان طرفدار شاه اند. ژنا میم توده ای ست و طرفدار فقراست. می گوید پدرش کارگر معدن است و مادرش را به جرم پخش کردن اعلامیه علیه دولت گرفته اند. چاخان می کند. خیال می کند ما خریم. ته کفش اش را سوراخ کرده و پای دامن اش را جر داده است. می خواهد برود روسیه و با گروه باله ی شوروی همکاری کند. مادام یلنا بحث سیاسی را در کلاسش قدغن کرده است. سکوت می کنیم اما در اولین فرصت به جان هم می افتیم. شاهی ها ردیف آخر می ایستند و از پشت سر به ما اردنگی می زنند...

- گل های شیراز - گلی ترقی

domenica 4 luglio 2010

La Domenica49
I dittatori non finiscono2

خورخه رافائل بیدلا ردوندو، رئیس جمهور سابق آرژانتین، روز جمعه به اتهام نقض گسترده ی حقوق بشر و دستور قتل سی و یک زندانی سیاسی که پس از کودتای تحت رهبری او به جوخه ی اعدام سپرده شدند، در کوردوبا دادگاهی می شود. بیدلا معمار اصلی جنگ کثیفی است که طی آن حدود سی هزار نفر از مخالفان دولت نظامی به قتل رسیدند.

venerdì 2 luglio 2010

Luís Fabiano
ننجون مهدی

- موافق قراردادن چیپ در توپ ها نیستم. زیبائی فوتبال به همین حاشیه هاست ولی در مورد گل انگلیس باید بگویم که حتا پدربزرگ من هم آن را دیده بود.

- لوئیس فابیانو، مهاجم تیم ملی برزیل