sabato 22 gennaio 2011

Le avventure di Tintin

اجازه ی انريکو را برای تعطيلات آخر هفته گرفتم. ديروز رفتيم کتابفروشی مارتلی که تن تن بخریم. بعد هم رفتیم میدان میکل آنجلو تا اسکیت بازی کنیم. حالا بماند که من با این اسکیت های جدیدی که چرخ های تیغه ای دارد، میانه ای ندارم. وسط های بازی یک جایی که من مثل خرچنگ راه می رفتم تا به دار و درختی برسم بلکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم، رعد و برق شد و بچه جان من از صدای رعد ترسید. این شد که با سرعت به سمتم آمد و به من خورد و لبه ی کلاهش لب پائینی ام را زخمی کرد. از روی زمین که بلند شدیم بغلش کردم و گفتم بچه جان من رعد و برق ترس ندارد. ابرها بازیگوش و سر به هوایند. یک تعدادی شان هم عادت دارند با صدای بلند حرف بزنند. به همین خاطر وقتی دو تا از آن ها مثل حالای من و تو به هم می خورند، با صدای بلند و لهجه ای که ما نمی فهمیم از هم عذرخواهی می کنند. به این ترتیب بود که کارمان تا وقت برگشتن به خانه درآمد. نصف راه خودش را به من زد و اضافه کرد: مثل اون دوتا ابرها، و بقیه ی راه هم حرف هایی را که ابرها در لحظه ی رعد به هم می زدند، ترجمه کرد. آخر شب هم نشست روی راحتی و با اخمی ناشی از سخت بودن بعضی از لغات و اصطلاحات، برای من و لوکا گنج های راکام سرخ خواند. من هم در اين فکر بودم که چطور فحش های کاپيتان هادوک را ماستمالی کنم...

0 commenti: