mercoledì 28 settembre 2011

Monte Senario
سپتامبر توسکانی اگر یک چیز داشته باشد که بتواند آدم را از شر این برلوسکونیته ی حاد نجات دهد، آن چیز بی شک غلاف های تیغ دار درختان شاه بلوط است. یعنی نمی شود هیچ چیز را به اندازه ی این جوجه تیغی های سبز مسخره که تا اواسط اکتبر روی درخت زندگی می کنند و بعد از آن طلایی می شوند و روی زمین می ریزند، دوست داشت. بعد این می شود که آدم کتاب هایش را می بندد تا تاریخ در بی نظمی ردیف های کتابخانه خاک بخورد و برای دیدن باران، داربست های انگور، جوجه تیغی های سبز درختی و مردمانی که در آغاز پائیز چلیک‌ های چوبی بلوط را از انبار بیرون می‌آورند و برای انداختن شراب تازه می‌ شویند، راهی تپه‌ های نرم و همیشه‌ مرطوب دهکده ی کوچک والیا می شود. سپتامبر توسکانی امسال برای من با این تصاویر تمام شد: یک جاده ی باران زده ی نیمه کوهستانی با انبوه درختان شاه بلوط که زنجیرهای طلایی جدا شده از غلاف هایش، اولین رنگ پائیزی را به خاک توسکانی می داد، یک خانه ی تا پنجره در مه فرو رفته که از آن سوی پرچین های ناپیدایش بوی شراب کهنه می آمد و تصنیفی قدیمی که وقت چیدن انگورهای سیاه شنیده می شد.

0 commenti: