mercoledì 30 marzo 2011

I libri del mese di marzo
کتاب های خریداری شده ی مارچ

بئاتریسی ها، استفانو بننی، انتشارات فلترینللی، میلان ۲۰۱۱
سکه آکراگاس، آندره آ کامیلری، انتشارات اسکیرا، میلان ۲۰۱۱
با من بیا؛ درباره ی مافیای اندرانگتا، روبرتو ساویانو، انتشارات فلترینللی، میلان ۲۰۱۱
هیچ کس به تنهایی نجات نمی یابد، مارگارت ماتزانتینی، انتشارات موندادوری، میلان ۲۰۱۱
نپرس چرا، فرانکو دی ماره، انتشارات ریتزولی، رم ۲۰۱۱
عدالت موضوعی جدی است، نیکلا گراتری، انتشارات موندادوری، میلان ۲۰۱۱
خرابکارها؛ یورش به زیبائی های ایتالیا، استلا جی و دیگران، انتشارات ریتزولی، رم ۲۰۱۱
سیرک بزرگ تاده ای و داستان های دیگری از ویگاتا، آندره آ کامیلری، انتشارات سلریو، پالرمو ۲۰۱۱

مونته دی دیو، اری دلوکا، نشر مرکز، تهران ۱۳۸۲
وجدان زِنو، ایتالو اِزوِوُ، نشر آگه، تهران ۱۳۸۳
النا، مجموعه داستان های آمریکای لاتین، لوئیس بریتو گارسیا، نشر گل آذین، تهران ۱۳۸۷
توسری خور، گابریله دانونزیو، نشر کتاب پنجره، تهران ۱۳۸۷
کار گل، ایوان کلیما، نشر آگه، تهران ۱۳۸۸
کاپوچینو با نون تست، داستان های کوتاه آمریکای لاتین، ماریو بندتی و دیگران، نشر دیبایه، تهران ۱۳۸۹

giovedì 24 marzo 2011

Dal Lake

نیلوفرهای نیمه باز دریاچه ی دال را مردان قایق سواری که کارشان تجارت گل و گیاه در سریناگار است، در گرگ و میش سحرگاهی می چینند. گل هایی که باقی می مانند هم از آن گردشگرهایی می شوند که بی توجه به جنگ و حکومت نظامی در کشمیر، این بی همتاترین نقطه ی روی زمین را برای دیدن انتخاب کرده اند. درست نمی دانم چگونه می شود یکی از این نیلوفرهای نیمه باز کشمیر را برایت به خانه فرستاد. همان سرزمینی که به اعتفاد جواهر لعل نهرو، جهان تا مرز آن پایان می یابد و بهشت از آن آغاز می شود.

domenica 20 marzo 2011

La Domenica60
دو روز پیش برگشتم به بمبئی، به منطقه ای که برای من خود بهشت است، به باندرا، لینکینگ رود، به خانه ای که درخت نارگیل دارد و آشپزخانه ی پر طعم و ادویه ای که ماماجی در آن، عالی ترین غذاهای وج را می پزد. حال و هوای خیلی خوبی داشتم که خانه ی سال های گذشته ام را می دیدم. دیشب از جواهرفروشی موتی والا دوتا حلقه ی ساده ی پلاتین خریدم. به ماماجی گفتم حلقه ها را یک جای این خانه می گذارم تا روزی که برای بردنشان برگردم. فقط اگر پیدا کردی جایشان را عوض نکن. بعد حلقه ها را توی یک جعبه ی کنده کاری شده ی چوبی گذاشتم و زیر همان درختی که حالا خیلی بزرگ شده خاک کردم. یک ساعت بعد در معبد سیک ها باید آناند را می دیدم، سرقرار نرفتم. به جایش کنار درخت پر از نارگیل نشستم و به روزهایی که این جا کتاب می خواندم و هنوز تو را نمی شناختم فکر کردم.

lunedì 14 marzo 2011

a banaras

دیروز از سر ظهر در بنارس، کنار رود گنگ نشستم و همه ی چیزهایی را که نمی شود نوشت به خاطر سپردم. سر شب نامه ای را که برایت نوشته بودم توی یکی از آن جاشمعی ها گذاشتم و به گنگ سپردم. به گمانم تا فردا صبح به دستت برسد. من که تا روزهای زیادی بعد از ترک بنارس حالم خوب نمی شود، تو از آن دور مراقب حال و روز من باش.

sabato 12 marzo 2011

la campanella della scuola
یازدهم مارچ دو هزار و چهار.
ساعت شش و چهار دقیقه ی بعد از ظهر.

از آن روز که نامش برابر شد با خاک اعجازآوری که تکه ای از وجودم در آن جا ماند، تا امروز، که خودش تکه ای از وجودم شد، باور نمی کنم که هفت سال گذشت.

giovedì 10 marzo 2011

Lord Krishna
در معبد دوم زیارتگاه لرد کریشنا، در مسیر دهلی نو به آگرا، وقتی که چهار زانو روی زمین در خلسه ی آن همه عطر و عود فرو رفته بودیم، دو سادوی نارنجی پوش با ریش و موهای بافته ی بلند و پیشانی هایی که روی آن رنگ سفید و زرد روشن زده بودند بین زائران راه می رفتند و چیزهایی یادداشت می کردند. نزدیک ما که رسیدند یکی از سادوها گفت: اسم و محل تولدت را اگر می خوای بگو. من زبان هندی نمی فهمیدم. رادا برایم ترجمه می کرد. گفتم می شود یک اسم دیگر را هم بنویسید؟ گفت می شود. بعد از پشت پرده ی ابریشمی پرنقش و نگاری که روی دیوارهای اطرافش کلی اسم و تاریخ تولد حک شده بود، راهب معبد بیرون آمد و روی سکویی نشست. سادوها هم دوطرفش نشستند. راهب ورد کوتاهی خواند و پرده را کشید. از پشت موج دودی که در ما می پیچید، چهره ی مجسمه ی لرد کریشنا پیدا شد. بعد از سخنان راهب، سادوها اسم ها را خواندند. اسم هر کس که خوانده می شد، باید جلوی راهب می ایستاد و جملاتی که نمی دانم چه بود را می گفت. سادوها جمله ها را می نوشتند و هدیه ای را که زائر معبد تقدیم لرد کریشنا می کرد، دریافت می کردند. اگر راهب با دست اشاره می کرد، معلوم بود که لرد کریشنا هدیه ی او را پذیرفته است. اسم من خوانده شد. دست بردم توی جیب کیف کمری ام و هشتصد و پنجاه روپیه درآوردم. رادا چشم غره رفت. سادو پول ها را گرفت و گفت اسم هایت هر کجای دیوار که بخواهی نوشته می شود. راهب دستش را روی شانه ام گذاشت و آرام چیزی گفت. رادا دوباره ترجمه کرد: لرد کریشنا حافظ و نگهدار همه ی انسان ها جدا از هر رنگ و نژاد و دین و آئینی ست. نیمه شب وقتی که زیر آن باران زنجیروار از کوچه پس کوچه های تماما سنگفرش و تاریک زیارتگاه لرد کریشنا برمی گشتیم، دیگر هراس نبودنت در دلم نمی پیچید. حالا خیالم راحت بود که اسممان را کنار هم، روی دیواری در یک گوشه ی این دنیا نوشته اند.

venerdì 4 marzo 2011

Le scritte sui muri4
تاریخ روی دیوارهاست؛ تهران:

حالا هی پاک کن.

mercoledì 2 marzo 2011

mirhossein mousavi
یازدهم اسفند